فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فعلاً اسم ندارد

کتاب فعلاً اسم ندارد

نسخه الکترونیک کتاب فعلاً اسم ندارد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب فعلاً اسم ندارد

سه روز بود که در خانه‌ی شما باز نشده بود. سه روز بود که از مادربزرگ شکرپنیری خبری نبود. کجا رفته بودی؟ حالا فقط تصاویر روزهایی را که با تو بوده‌ام مرور می‌کنم. توی خیابان بستنی خریدیم، بستنی یخی. یک گاز تو زدی، یک گاز من، تا بستنی تمام شد. گاز آخر را هیچ کدام نخوردیم. گاز آخر را انداختی توی گلدانی که پای دیوار بود. خیلی زود آب شد. توی خاک مرطوب گلدان فرو رفت. من و تو به گل نگاه کردیم و خندیدیم. سه روز بود که در خانه‌ی شما باز نشده بود. سه روز بود که از مادربزرگ شکرپنیری خبری نبود. کجا رفته بودی؟ حالا فقط تصاویر روزهایی را که با تو بوده‌ام مرور می‌کنم: پشت دیوار قایم شده بودی، همین که رد شدم، آب ریختی روی پیراهنم. همان پیراهن آستین کوتاه راه‌راه ارزان قیمت که آن روزها همه‌ی بچه‌های خیابان لنگه‌ی آن را به تن می‌کردند. همان پیراهن بشور و بپوشی که می‌شستی و خیس خیس می‌پوشیدی که آبرویت نرود که پیراهن دیگری نداری که لختی.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فعلاً اسم ندارد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

میان ما فاصله فقط یک اسب بود

سه روز بود که در خانه ی شما باز نشده بود. سه روز بود که از مادربزرگ شکرپنیری خبری نبود. کجا رفته بودی؟ حالا فقط تصاویر روزهایی را که با تو بوده ام مرور می کنم. توی خیابان بستنی خریدیم، بستنی یخی. یک گاز تو زدی، یک گاز من، تا بستنی تمام شد. گاز آخر را هیچ کدام نخوردیم. گاز آخر را انداختی توی گلدانی که پای دیوار بود. خیلی زود آب شد. توی خاک مرطوب گلدان فرو رفت. من و تو به گل نگاه کردیم و خندیدیم.
سه روز بود که در خانه ی شما باز نشده بود. سه روز بود که از مادربزرگ شکرپنیری خبری نبود. کجا رفته بودی؟ حالا فقط تصاویر روزهایی را که با تو بوده ام مرور می کنم: پشت دیوار قایم شده بودی، همین که رد شدم، آب ریختی روی پیراهنم. همان پیراهن آستین کوتاه راه راه ارزان قیمت که آن روزها همه ی بچه های خیابان لنگه ی آن را به تن می کردند. همان پیراهن بشور و بپوشی که می شستی و خیس خیس می پوشیدی که آبرویت نرود که پیراهن دیگری نداری که لختی.
دنبالت کردم، از خیابان گذشتی، پشت درشکه ی اسبی قایم شدی. اسب شیهه کشید. تو خندیدی. دنبالت کردم. حالا اسب میانمان بود و شیهه می کشید. پوست براق اسب می لرزید. حالا میان ما فاصله فقط یک اسب سیاه براق بود. تو به من نگاه کردی، من به تو نگاه کردم. چشم هایت سیاه بود، به سیاهی پوست سیاه اسب. میان ما فاصله فقط یک اسب بود، یک شلاق...
شلاق گاریچی بود که روی پیراهنم نشست، نه روی پوست تنم. سوختم، خواستم نعره بزنم که نگاهم به نگاه تو افتاد و شرم...
لب هایم را گاز گرفتم. برگشتم، دویدم. تو هم دویدی. چرا، نمی دانم. حالا رسیده بودیم به خرابه و جوی آبی که همیشه سایه ی درخت خانه های اطراف روی آن می افتاد. آن جا نشستم، پشتم می سوخت. خون پیراهنم را خیس کرده بود. دلم می خواست پیراهنم را در بیاورم، اما تو آن جا بودی و شرم... توی نگاهت یک اسب بود. چهار نعل می رفت، توی علف های بلند سبز. من پیراهن سبز پوشیده بودم، تو پیراهن سفید. توی نگاهت یک اسب بود. من دردم را فراموش کردم و خندیدم. خندیدی. خواستی دستت را بگذاری روی جای بریدگی، خجالت کشیدی. فهمیدم. بلند شدم. تو ناراحت من بودی و ناراحت از این که دیگر پیراهن ندارم. آن روز فهمیدم که پوست تن ارزان تر است، چون کم کم خودش خوب می شود، بهایش فقط درد است، درد...
سه روز بود که در خانه ی شما باز نشده بود. سه روز بود که از مادربزرگ شکرپنیری خبری نبود، کجا رفته بودی؟ حالا فقط تصاویر روزهایی را که با تو بوده ام مرور می کنم: من گرسنه بودم، تو هم گرسنه بودی. این را از پوست صورتت، که مهتابی رنگ شده بود، فهمیدم و تو از دست های من فهمیدی که می لرزیدند.
حالا بوی آشغال های میدان تره بار، که همیشه ما را می آزرد، چه قدر خوش بود. در میان جعبه های شکسته، دوتا سیب سرخ پیدا کردی. با گوشه ی دامنت آن ها را پاک کردی. یکی تو، یکی من... و ما از بهشت رانده شدیم. رانده شده بودیم. اما نه، ما توی بهشت دنیای خودمان بودیم. حالا جانی گرفته بودیم. راه افتادیم. باید کاری می کردیم. میدان تره بار شلوغ بود. من و تو از باریکه راهی، میان آدم ها، گذشتیم. چرا همه به ما نگاه می کردند؟ نه، همه به تو نگاه می کردند چون همان اسب سیاه براق را در چشم های تو می دیدند. احساسی داشتم، تو را باید سیر می کردم. دوتا پرتقال درشت برداشتم و فریاد زدم: «بدو...» از میان آدم ها به زور جلو می رفتیم. من می دویدم و تو پشت سرم بودی. من می دویدم و تو پشت سرم نبودی، فقط صدای گریه ات را شنیدم. برگشتم. چاق بود. شکم گنده ای داشت. دستت را محکم گرفته بود. برگشتم. دستم را با پرتقال ها دراز کردم، دست تو را رها کرد. تو خودت را عقب کشیدی. پس گردنی محکمی به من زد و گفت: «گم شو...» باز، همه نگاهمان می کردند. من می دانستم تو دو سیب سرخ می ارزی و آن ها نمی دانستند که پرتقال به جز پوستش که بوی زندگی می دهد، ارزش دیگری ندارد. همه نگاهمان می کردند و من می دانستم که آن ها به لباس پاره ی من و پاهای برهنه ی تو نگاه می کنند و کسی به جز من اسبی را که در چشمان تو بود نمی بیند. نمی دانم از کجا فکر مرا خواندی که همان موقع برگشتی و به چشم های من نگاه کردی که حقارت پس گردنی را فراموش کنم. میان ما فاصله فقط یک اسب بود...
سه روز بود که در خانه ی شما باز نشده بود. سه روز بود که از مادربزرگ شکرپنیری خبری نبود. کجا رفته بودی؟ حالا فقط تصاویر روزهایی را که با تو بوده ام مرور می کنم: باران... باران... باران که می آمد تو می خواندی: «بارون می یاد جرجر... رو پشت بومِ هاجر... هاجر عروسی کرده...» و عروسی را که می گفتی گونه هایت سرخ می شد. قطره های باران، روی گونه هایت، مثل قطره های شبنم روی گل بود. آن وقت من سرم را پایین می انداختم و شرم... یک بار تو آرام گفتی: «مثل دامادها...» شنیدم و نشنیدم. گفتم: «چی؟» و دیگر هرگز نگفتی. بعد توی باران دویدیم، باد می وزید... باد و باران هو می کشید... باد... باران... من و تو، توی کوچه های خلوت و سرد، می دویدیم. تو می گفتی: «باد...» من می گفتم: «بارون...» گرممان شد، پیشانی هر دویمان را دانه های درشت عرق پوشانده بود. نه، شبنم بود، شاید هم باران...
تو دویدی توی همان خرابه که حالا باران روی زمین آن طبل می زد. چرخیدی، فریاد زدی. دیوانه وار: «باد... بارون... باد... بارون...». قطره های باران از روی برگ ها می چکید و من می خواستم بگویم: «داد نزن، خجالت می کشم». نگفتم، خودم هم چرخیدم. حالا هر دو فریاد می زدیم. توی خیابان های سرد و خلوت، توی خرابه های خاک آلود، «باد... باران...». ایستادی، گریه کردی. آرام گفتی: «داشت پاهایم یخ می زد، پاهایم داشت از سرما خشک می شد.» و من فهمیدم که چرا می دویدی و چرا فریاد می زدی: «باد... بارون...». میان ما فاصله فقط یک اسب بود، یک اسب سیاه براق با چشم های نجیب مشکی.
سه روز بود که در خانه ی شما باز نشده بود. سه روز بود که از مادربزرگ شکرپنیری خبری نبود. کجا رفته بودی؟ حالا فقط تصاویر روزهایی را که با تو بوده ام مرور می کنم: مادربزرگ شکرپنیری کجا بود؟ بو می آمد، بویی که تمام محله را پُر کرده بود، تو نبودی. در زدند، کسی نبود. در را شکستند. بو هجوم آورد بیرون. یک نفر را دیدم که عقب نشست و عق زد. عق زد و گوشه ی پیاده رو نشست و بالا آورد. رفتم تو. سه روز بود که تو را ندیده بودم. مادربزرگ شکرپنیری کف خاکی اتاق افتاده بود. بو گرفته بود. چندتا شکرپنیر هم افتاده بود کنارش که مورچه ها سراغشان رفته بودند. بو... بو... بو... سرم گیج رفت. افتادم. چشمم را که باز کردم تو را دیدم. تو کجا بودی؟ دست هایت را نشانم دادی، تاول زده بود. کار کرده بودی. می دانم، خیلی زیاد. بعد گریه کردی. گفتی: «شکرپنیری مُرد». سرم را پایین انداختم تا اسبی را که در چشم تو شیهه می کشید نبینم. فردا تو را دیدم. چرا موهایت را تراشیده اند؟ چرا لباس پسرانه پوشیده ای؟ ماشینی سفید تو را می برد. چرا می روی؟ حرفی نزدی... سکوت. فقط از پنجره ی ماشین نگاهم کردی و گفتی: «چرا کوچیک ها نمی تونن با هم زندگی کنن؟» دنبال ماشین دویدم. حالا من اسب شده بودم، اسبی سفید و باید به تو می رسیدم. رسیدم. حالا می توانستم چشم های سیاهت را ببینم. تو با حسرت گفتی: «کاش شکرپنیری زنده بود.» من گفتم: «کاش شکرپنیری...». تو خندیدی، گریه کردی. اسب چشم هایت شیهه کشید و تو گریختی. نمی دانم چرا اسب سفید من به تو نمی رسید...

نظرات کاربران درباره کتاب فعلاً اسم ندارد

عالی بود ممنون
در 3 سال پیش توسط maryam beigi
با سبکی خاص نگارش شده
در 8 ماه پیش توسط مطهره