فیدیبو نماینده قانونی نشر روزگار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مسافر یک لنگه پا

کتاب مسافر یک لنگه پا

نسخه الکترونیک کتاب مسافر یک لنگه پا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مسافر یک لنگه پا

ایرنه زنی میان سال اهل آلمان شرقی و دلتنگ از نظام سوسیالیستی به آلمان غربی مهاجرت می کند. هنوز از گرد راه نرسیده که بهشت موعود را چیزی جز سرزمین سرد ود ل های سرد نمی بیند. در کنار ایرنه ایرنه ایی دیگر به وجود می آید که چندان شباهتی به ایرنه اول ندارد. مردم بهشت موعود مسافرانی یک لنگه پا از آب در می آیند. هرتا مولر برنده جایزه نوبل سال 2010 در این کتاب نیز زبانی مه آلود و شعر مانند و دشوار دارد. رمزآمیز به گونه ای پیچیده با پندارهایی خواب مانند آمیخته می شوند تا مسافر یک لنگه پا همچنان سرگردان بماند.

ادامه...
  • ناشر نشر روزگار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مسافر یک لنگه پا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

سربازها میان چند روستای کوچک، در زیر رادارهایی که در دل آسمان می چرخیدند، ایستاده بودند. این جا مرز کشور دیگر بود. ساحل شیب دار که نیمی از آن سر به آسمان کشیده بود و بیشه ی ساحلی، برای ایرِنه پایان کشورِ دیگر بود.
ایرِنه ته آب را به روشنی می دید، آبی که موج هایش را می کوباند و پس می گرفت. کوباندنی ناگهانی و پس گرفتنی آرام، در پسِ پسِ سر های شناگر، تا جایی که آسمان آن ها را می پوشاند.
ایرِنه در این تابستان مهاجم، نخستین بار با جان و دل احساس می کرد که آب تا چه اندازه دور می رود، و تا چه اندازه نزدیک تر از ماسه های زیر پایش است.
ایرنه دید روی تابلویی که بر پله های ساحل شیب دار جای داشت و زمین را در زیر خود خرد کرده بود، نوشته شده بود: «خطر لغزش زمین.»
این هشدار، نخستین بار بود که در آن تابستان افسارگسیخته، بیش تر به ایرنه مربوط می شد تا ساحل. گویی ساحل شیب دار از تکه های خاک و سنگ ساخته شده بود؛ گویی ساحل شیب دار از سربازها ساخته شده بود تا شدت امواج آن به خشکی نرسد. امواج از هر کجا که می آید.
سربازها، شب، مست بودند. بالا پایین می شدند. شیشه ها در بیشه زار جرنگ جرنگ به راه انداخته بودند. سربازها، دور از مسیر توپ بولینگ، دور از لباس های تابستانی دست افشان، ایستاده بودند، زیر مخروط های رادار. فقط روشنایی را در هوا می گرفتند و رنگ دگرگون شونده ی آب را. آن ها از آنِ مرزهای کشور دیگر بودند، همان گونه که سربازان از آنِ مرزهای کشور دیگر بودند.
آسمان و آب، شبانگاه، یکی شده بود.
آسمان به سوی پایین سوسو می زد، ناآرام و با ستاره های پریشان اش، رانده شده با جزر و مد. آسمان، تاریک و آرام ماند. و آب، غوغا می کرد.
آب، دیرگاهی بود که تاریک شده بود و موج ها بالا زده بودند، آسمان هنوز خاکستری بود، تا شب آمد از پایین.
ایرنه، دو ساعت، تا هنگامی که موسیقی راک کافه کوچک دهکده شنیده می شد، در طول ساحل راه می رفت. هر شب، دو ساعت.
این باید پیاده روی نامیده می شد.
ایرنه، شب نخست به آسمان بیکرانه و آب، نگریسته بود. آن گاه بوته یی، نه همانند بوته های دیگر تکان خورده بود. نه از باد.
مردی در پشت بوته ایستاده بود. با آوایی بلندتر از موج ها، اما نجواگرانه، گفت: «مرا نگاه کن. نرو! من با تو کاری ندارم. از تو چیزی نمی خواهم. فقط می خواهم تو را نگاه کنم... همین!»
ایرنه ایستاد.
مرد دستی به خود کشید. نفس نفس زد. دریا صدای او را با خود نبرد.
سپس ناخن انگشت هایش اشک ریختند. آن گاه دهان اش شکست و چهره اش نرم و پیر شد. آب، باز موج زد. مرد چشم هایش را بست.
ایرنه پشت اش را به او کرد. ایرنه یخ کرد. دید در ته خلیج، جایی که قایق ها روی آب ایستاده اند، دودی به آسمان برخاسته است.
باد بوته را تکان داد. مرد رفته بود.
ایرنه سمتِ ته خلیج نرفت. نمی خواست کسی را ببیند. جایی که قایق ها بودند، جایی که دود برخاسته بود، در آن هنگام جلوه یی نداشت.
سپس روزهایی بودند که آمدند، روزهایی روشن و خالی.
ایرنه روزها را شب می کرد. شب ها روزها را به بند می کشیدند. رگ گردن اش سخت می زد، ضربان قلب و خواب هایش هم. شب ها چنان روزها را در بند می کشیدند که چیزی نمانده بود، تابستان افسار گسیخته را هم ریسمان کنند.
شب ، زمان پیاده روی نبود. ایرنه دنبال عقربه ی ساعت می دوید.
ایرنه وقت شناس بود.
مرد، وقت شناس بود.
مرد شب هنگام، در پشت همان بوته، نیمه پیدا بود. ایرنه از میان ماسه ها آمد. دگمه هایش را باز کرده بود. ایرنه ایستاد.
مرد، دیگر چیزی نگفت. ایرنه به او نگریست. مرد نفس نفس زد. هر شب همان اندازه نفس نفس می زد. دریا صدای او را با خود نمی برد. دهان اش هر شب به یک گونه می شکست. صورت اش به همان گونه نرم و پیر می شد.
هنگامی که از او صدایی برنمی آمد، صدای آب، بلندتر می شد. بوته به همان گونه رام می شد. دیگر تنها از باد تکان می خورد. هر شب.
ایرنه، روز بعد در جست وجوی آن مرد بود. و شب ، هم، اما او را نیافت. ایرنه همه جا را به دنبال اش گشت اما او را هرگز ندید. یا زمانی دید که دیگر او را نمی شناخت، چون آن مرد در خیابان و کافه، کس دیگری شده بود.
این می توانست نشانه یی از عشق و شیدایی باشد. اما ایرنه در آن روزی که آن حادثه روی داده بود، میان شب ها، چیزی جز عادت به جست وجو را نیافته بود. دل اش می گفت در پیدا کردن آن مرد کوتاهی کرده. گویی در آن هنگام، در دشت خالی میان آسمان و ماسه ها، وقتی که مرد رفته بود، به هوش نبود. شیدایی و عشق چه وقت شناس بود.
ایرنه این مرد را جست و فرانتس را یافت.
فرانتس را کنار خاکریز راه آهن دیده بود. فرانتس کنار در، روی زمین نشسته بود. سرش را به صندلی تکیه داده بود.
فرانتس بیش تر افتاده بود تا نشسته. ضبط صوت اش بلند بود. موسیقی، هوش اش را ربوده بود. فرانتس منگ شده بود. منگ بود و با چشم های نیمه باز حرف می زد و با دهان کاملاً باز، به آسمان خیره شده بود. روبه روی چهره اش، پاهای بچه های روستا بود. بیشه زار، پاهای آن ها را بسیار خراش داده بود. پابرهنه بودند.
آن مرد منگ به آلمانی با بچه ها حرف می زد. و البته با خود نیز.
بچه ها با جمله های نیمه کاره ی خود، در خواب او سهیم بودند. در بیشه زار زبان کشور دیگر را در کله ی خود فرو می بردند. هنگامی که این کار را می کردند، به خود می نگریستند.
صمیمیتی بود به دو زبانی که هیچ کدام نمی فهمیدند: صمیمیتی با یک بیگانه، صمیمیتی که ممنوع بود.
بچه ها با عدم اطمینان آهسته خندیدند. کمی شاد، کمی اندوهگین، چون هنوز برخی چیزها را درنیافته بودند. اما می دانستند که آن بیگانه با همه ی منگی اش، زیبایی آن دریا را نقاشی کرده است.
گاهی کاروان طولانی کالاها، به روستا می آمد. اهل کاروان با تق وتوق خود، روستا را پر می کردند. صداها درهم و گنگ می شد.
آن گاه مادرها داد کشیدند. بچه های آن مرد، او را به حال خود گذاشتند، فرانتس را روی زمین قرار دادند و خود در بیشه زار دویدند، بی آن که به پشت سر خود نگاه کنند، از کنار خاکریز راه آهن گذشتند. زمان بسیاری از تاریک شدن هوا، سپری شده بود.
نوازندگان، سازهای شان را در جای خود گذاشتند و آن ها را بستند. تنها یک طبل در میان میزها مانده بود.
طبل نواز از خود پرسید: «چه بر سر آن بیگانه خواهد آمد؟»
به مرد گیج و منگ اشاره یی کرد و با کوبه ی طبل، موهایش را از روی پیشانی اش پس زد. کوبه ها را در جای طبل گذاشت و راه خود را در پیش گرفت.
به ایرنه گفت: «بیا. بیا دیگر، بس است.»
ایرنه سلانه سلانه راه افتاد.
و نیامد.
به فرانتس نگاه کرد و سپس به سوی او رفت. خطاب به او گفت: «بیا، بیا، بلند شو! باید از این جا بروی، پلیس هم اینک خواهد آمد. به حرف ام گوش کن!»
ایرنه او را در کنار درخت جای داد. پاهایش را به تنه ی آن درخت فشرد تا فرو نیفتد.
ایرنه گفت: «بشر!»
مرد که برخاست چنان بزرگ بود که ایرنه به شانه اش هم نمی رسید.
«برای چه این کار را می کنی؟»
مرد منگ واکنشی نشان نداد. هم چنان تلوتلو می خورد.
ایرنه پرسید: «کجا زندگی می کنی؟ بگو، خانه ات کجاست، تا تو را به آن جا ببرم.»
چهره اش در هم کشیده بود با دهان باز، ایرنه را نگریست.
گفت: «خدایا! خانه ی من کجاست؟ در ماربورگ!»
ایرنه خندید و آه کشید. کمربندش را محکم گرفت، چون مرد با آن پیکر سنگین اش تعادل نداشت. بسیار هم جوان تر از ایرنه بود. کفش هایش هم پر از ماسه. خیابان هم پیچ وخم بسیار داشت.
ایرنه گفت: «به ماربورگ بیا!»
مرد خودش را زد.
«نه، به ماربورگ که نه! به مهمان خانه بیا. مهمان خانه ات کجاست؟»
روی آب، ساختمان بلندی بود. مهمان خانه ی بیگانگان با چشم انداز دریا. پنجره هایی با چشم انداز دوردست ها. ایرنه اجازه نداشت به آن جا برود.
مرد مهمان خانه را یافت. کلید را یافت. آسانسور را یافت. نگهبان شب، زنگ زد. ایرنه شماره ی روی کلید را خواند و اتاق را پیدا کرد. لامپ کنار در را با یک تیک روشن کرد.
کتابی روی میز بود: «شیطان بر فراز تپه.»
مرد پنجره را باز کرد. ایرنه روی یکی از دو تخت نشست.
«نام تو فرانتس است؟ بچه ها به تو فرانتس می گفتند.»
مرد معنی این پرسش را درنیافت. خاموش ماند. چشم های خاکستری، دندان های لب گز که دور دندان های نیش، مانند اره یی سفید بودند.
«من حواس ام پرت است و تو به آلمانی حرف می زنی؟ تو که حواس ات پرت نیست چرا به آلمانی حرف می زنی؟»
ایرنه سمت پنجره رفت. بیرون را نگریست.
«فردا خواهم گفت!»
فرانتس از خود بی خود بود. حتا هنگامی که به خواب رفت و دهان اش باز ماند و لب هایش خشک شد و همانند پل های لب آب، ترک ترک شد.
ایرنه دید پرده روی زمین افتاده. به بیرون نگریست و زل زد به زمین که میان آسمان و آب، سیاه می زد. فرانتس دست هایش را در خواب تکان می داد. چهره اش روی تخت سفید، گاه مانند خواب رفته ها و گاه نورانی می شد.
اشتیاق بر ایرنه چیره شد. اشتیاقی کوچک بود: حال موجودات بی جان. حال سنگ ها، حال آب. کاروان کالاها و درها، آسانسورهایی که بالا پایین می شوند.
بیرون، قطارهای دلاور شب، روی خاک سیاه افتاده بودند.
ایرنه نوازش باد را که گویی اتاق را بر دوش خود بلند کرده بود، بر صورت خود حس کرد. ستاره ها پیشانی اش را گزیدند. آب از دوردست ها می غرید.
ایرنه از پنجره رو به بیرون گفت: «نه!»
به طرف دست شویی رفت. دست اش را قیف کرد و آب خورد. چراغ را با یک تیک خاموش کرد. مانند فرانتس با لباس به بستر دیگر رفت. احساس کرد اتاق مانند جویباری باریک از پنجره بیرون رفت، به سوی پهنه یی تهی، جایی که تاریکی، بیش تر بود.
ایرنه در تاریکی نمی توانست گریه کند.
ایرنه در خواب ناپدید شد.
تا این که آفتاب در چشم اش سر زد.
فرانتس از تخت بیرون آمد. سایه یی دراز روی دیوار، کنار تخت افتاده بود. فرانتس کنار تخت نشست.
گفت: «دیشب تو از کجا پیدا شدی؟»
«من چیزی نمی دانم.»
ایرنه گفت: «من هم. من درخواست پناهنده گی داده ام.»
«این تابستان آخری ست. منتظر گذرنامه ام هستم.»
فرانتس سرش را پایین داد.
ایرنه گفت: «من تو را یدک کشیدم و آوردم این جا. بسیار سنگین بودی.»
دست ایرنه را نوازش کرد.
فرانتس گفت: «این دریا.»
به روانداز نگاه کرد. ایرنه به سایه ی کنار تخت دست زد.
فرانتس انگشت سایه را رها کرد. نگاهی بر تخت خالی و آشفته انداخت. سپس با سر نیمه چرخانده از پنجره به بیرون چشم دوخت. خورشید چه بزرگ بود.
«مردم این روستا چه می خورند؟»
«ماهی.»
«صبح ها چه؟»
«ماهی.»
«بچه ها چه؟»
«ماهی.»
ایرنه دل اش سوخت. اشک هایش راه افتاد و به درون گوش اش فرو رفت.
«من می خواهم خود را بشویم، این بهتر از گریستن است. یاد دیروز
هنوز در دل ام است.»
سایه چرخید و درخشش گرفت. چشم هایش بسته بود. گویی فرانتس از آنِ او بود.
تن، واژه های بجای خود را پیدا کرد. همه ی تن، آن چه را که ایرنه می خواست بر زبان آوَرَد، گفت.
آن گاه ایرنه و فرانتس در راه آهن ایستاده بودند. فرانتس سمت ماربورگ می رفت.
ایرنه کاغذی در کیف خود داشت که رویش نشانی او نوشته شده بود. اندیشه هایی که در سرش دور می زد، از ماسه ساخته شده بود. و نیز کاغذی که فرانتس رویش نقشه ی ماربورگ را کشیده بود. و سنگی که فرانتس با آن جای فرانکفورت را نشان داده بود.
ایرنه فکر خداحافظی را از سر خود دور می کرد.
آن گاه قطار رفت.
ایرنه از میان کوچه باغ سپیدارها گذشت و به روستا رفت. یکی از بچه هایی را که شب گذشته در کافه بود، روبه روی خانه یی دید. باد وزید. بوته ها کنار پای ایرنه تکان خورد.
فرانتس گفته بود: «برود... آخر از چشم اش افتاده.»
ایرنه گفته بود: «از دل هم!»
فرانتس سخن بیهوده یی گفته بود.
ایرنه به پُست رفت. کارتی خرید که نقش یک بوته روی آن بود.
ایرنه نوشت: «در واقع اصلا نمی خواهم تو به من نامه بدهی. به تو پاسخ خواهم داد. اما من هم برایت نامه خواهم نوشت. این فرق من و توست.»
فرانتس پرسیده بود: «فکر می کنی کی بیایی؟»
ایرنه کارت را فرستاد. آن را در صندوق انداخت. خش خش خوردن نامه به ته صندوق بلند شد. صندوق خالی بود.
خش خش ته صندوق، صدای ناآرامی بود. آن ناآرامی یی که درون خود ایرنه بود: بی تاب و چشم به راه گذرنامه.
زن تلفن چی ماهی می خورد.
ایرنه بلند گفت: «اتاقی با چشم اندازی بسیار گسترده.»
زن تلفن چی لبخند زد: «آن استخوان نوک تیز و سفید را از دهان ات بیرون بیانداز!»
سپس دریا را ستود. ایرنه راه دوری را پیمود، همه ی کناره ی ساحل را.
ایرنه تند رفت. می خواست وقت شناس باشد.
دو شب کم داشت.
ایرنه در میان ماسه ها ایستاد. بوته ی تنها با باد تکان می خورد.
آن مرد آن جا نبود.
آب، زیر قایق ها می زد. آن ها را از جا می کند و باز راهیِ ماسه های شان می کرد. چوب غرچ غروچ می کرد.
ایرنه صدایی شنید: خنده یی آرام.
سپیداری تکان خورد، نه از باد. مرد، پشت سپیدار بود و به خود سرگرم بود.
سه دختر، پایین او، روی زمین نشسته بودند. ماهی می خوردند. آهسته می خندیدند.

نظرات کاربران درباره کتاب مسافر یک لنگه پا