فیدیبو نماینده قانونی نشر روزگار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بالتازار و بلیموندا

نسخه الکترونیک کتاب بالتازار و بلیموندا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بالتازار و بلیموندا

ساراماگو داستانی سحرآمیز بیان می کند که شفافیت واقعیت تاریخی را با چاشنی تخیلات در هم می آمیزد و داستان عاشقانه مجراجویانه و عمیقی درباره سلطنت و مذهب قرن هجدهم کشور پرتغال و نظری طنزآمیز درباره سواستفاده از قدرت ارائه دهد.
بیش از بیست هزار نفر کارگراجیر شده اند تا در ساخته صومعه ای برای اسکان 300 نفری از راهبان فرقه فرانسیسکن که به واسطه نذر ملکه برای تولد دخترش ماریا باربارا وعده داده شده است کار کنند.

ادامه...
  • ناشر نشر روزگار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بالتازار و بلیموندا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۲

کلیسای سن پدرو که پادشاه در حال ساختن آن بود، بسیار عظیم و شگفت انگیز به نظر می رسید. تصویر مینیاتوری کلیسا از اجزا و تکه های کوچک و بزرگ زیادی تشکیل شده و قرار بود طبق روش قدیمی جفت شوند و توسط چهار نجیب زاده دربار ی در کنار هم قرار گیرند.
صندوقی که قطعات را از آن خارج می کردند، بوی عود را در فضا می پراکند و مخمل های ارغوانی رنگ که هر یک به طور جداگانه اجزاء و تکه ها را در خود پیچانده بود مبادا در برخورد با لبه ستون خراش بردارند، در زیر نور شمع های بزرگ می درخشیدند. همه اینها نشان می داد که کار تا آن هنگام به خوبی پیش رفته است.
دیوارها در جایگاه خود محکم شده و ستون ها در زیر کتیبه ای که با حروف لاتین نام و لقب پائولو پنجم بورگِسِه را در خود جای داده بود، به صورت راست و عمودی قرار داشتند.
مدت زیادی بود که شاه دیگر به نوشته مقابل خود، توجهی نشان نمی داد. اگر چه هنوز چشمانش با مشاهده عدد واقع در جلو نام آن پاپ که با عدد لقب خودش یکسان بود، می درخشید و غرق در شادی به نظر می رسید. در مورد این پادشاه می توان گفت که اعتدال و میانه روی ندارد.
در گوشه های خالی کتیبه، تصاویر و تندیس های پیامبران و قدیسان نصب خواهد شد تا درباریان هربار که پرده های گران بهای مخملی را کنار می زنند، مجسمه ای کوچکی را ببینند که در کف یک دست جای می گیرد و به اجبار به آن تندیس تعظیم کنند و احترام بگذارند. البته پس از کنار زدن پرده های مخملی، اگر برحسب اتفاق تندیس پیامبر و یا قدیسی به طور غیرعادی یا وارونه قرار گرفته باشد، بلافاصله به دستور شخص پادشاه، آن را در وضعیتی که شایسته اشیاء مقدس است، به صورت درست، درخواهند آورد.
آنچه در کنار کتیبه به چشم می خورد، میدان پدرو نبود، بلکه شخص پادشاه و نجیب زادگان درباری بودند که به او خدمت می کردند. از آنجا، تالار گوهرنشان و پنجره های مشبکی وجود دارد که به سوی نمازخانه سلطنتی باز می شد و اگر کسی تا روز بعد یعنی تا زمان برگزاری نخستین آیین عشاء ربانی به محل اقامت خود بازنمی گشت و در کنار صندوق و بین پرده های مخملی باقی می ماند، می توانست پادشاه را ببیند که مومنانه و مشتاقانه، قدیس ایثار را همراهی می کند و ملتزمان و همراهانش، پشت سرش در حرکت هستند. البته هیچکدام از نجیب زادگان در بین همراهان شاه دیده نمی شدند، زیرا در پایان هر هفته، گروه تازه ای از آنها به آنجا می آمدند.
تالار دیگری نیز در آنجا وجود داشت که دارای پنجره های مشبک بود، ولی دقیقاً مشخص نبود که نوعی نمازخانه است یا گوشه عزلت و محلی برای اعتکاف.
تنها چیزی که برای تکمیل بنا باقی می ماند، قرار داده گنبد سنگی و زیبای میکل آنژ بود که حتماً با صدایی محکم و تکان دهنده در جای خود قفل می شد. پس از آن، بنا آماده خواهد شد.

۱

دون خوان، پنجمین دارنده این لقب در نظام سلطنتی. شب هنگام به اتاق خواب همسرش دونیا ماریا آناخوسیفا که حدود دو سال پیش از اتریش آمده بود رفت تا شاهزادگانی را به دربار پرتغال اهدا کند.
در بیرون و درون قصر و دربار، همچنان شایعات و زخم زبان های فراوانی در مورد نازا و عقیم بودن این زن در افواه وجود داشت. هیچکس حتی فکرش را هم نمی کرد که ممکن است ایراد واقعی از پادشاه باشد. چون در درجه نخست، نازا بودن، عیب و نقص زشت و بزرگی بود که تنها در زنان به چشم می خورد و باعث طرد آنها از جامعه می شد و دوم اینکه شمار حرامزادگان دربار، فراوان و روزبه روز در قلمرو پادشاهی در حال افزایش بود. از آن گذشته، این ملکه بود که برای داشتن یک فرزند، تا سرحد مرگ، به درگاه خداوند التماس و زاری می کرد که این هم دو دلیل داشت: نخست اینکه یک پادشاه، بویژه اگر پرتغالی باشد، هرگز چیزی ماورای قدرت خود از کسی طلب نمی کند؛ و دوم اینکه یک زن به طور طبیعی همچون کوزه ای خلق شده است که طبیعتا باید خاصیت تراوش داشته باشد.
به هر حال نه اصرار و جدیت پادشاه که علیرغم مشکلات شرعی و معظلات فیریولوژیکی، دوبار در هفته، وظیفه پادشاهی و زناشویی خود را به طور کامل انجام می داد و نه صبر و فروتنی ملکه که به جز دعاهای فراوان، مدتی را نیز پس از دور شدن شوهر، به حالت سکون و بی حرکتی کامل روی تخت می ماند تا مبادا اغتشاش و آشوبی در نتیجه اعمال انجام شده ایجاد شود، هیچ کدام تا آن روز، نتوانسته بود باعث باد کردن و جلو آمدن شکم دونیا ماریاآناخوسیفا شود. ولی همه می گفتند خدا بزرگ است.

۳

پادشاه در حال آماده شدن برای شرکت در مراسم شب بود. مستخدمان مخصوص دربار، لباس های عادی او را از تن درآوردند و لباس های مخصوص مراسم را به او پوشاندند. جامه های شاه به حالت دست به دست و با احترام خاص، انگار از اشیاء متبرک قدیسان باشد، توسط مستخدمان و کنیزان حمل می شد.
یک نفر در صندوق را باز می کرد و دیگری پرده را کنار می زد. یکی شعله چراغ را زیاد و دیگری آن را کم می کرد. دو نفر در آنجا ایستاده بودند و هیچ حرکتی نمی کردند و دو نفر دیگر نیز از آن دو تقلید می کردند. عده زیادی هم در آنجا حضور داشتند که نمی دانستند چه می کنند و به چه دلیل در قصر حضور دارند.
سرانجام با تلاش همه حاضران، پادشاه آماده شد. یکی از نجیب زادگان، چین های لباس شاه و دیگری یقه گلدوزی شده آن را درست کرد. اندکی بعد، دون خوان پنجم به سوی اتاق ملکه در حرکت بود. کوزه در انتظار چشمه به سر می برد.
در همان لحظه، دون نونوداکونیا اسقف اعظم تفتیش عقاید، همراه با یک کشیش فرانسیسی پیر وارد شدند.
معمولاً از هنگام ورود کشیش ها تا زمان ابلاغ پیام، مدت زیادی صرف انجام احترامات معمول و پیچیده می شد. چند بار جلو آمدن، مکث کردن و سپس عقب نشینی کردن، از قواعدی بود که در موقع نزدیک شدن به پادشاه رعایت می شد و جنبه تشریفاتی داشت.
اسقف چنین گفت:
- این مرد مذهبی، جناب کشیش آنتونیو از سن خوزه است. من با او در مورد مشکل شما یعنی نداشتن فرزند صحبت کردم و او به من پاسخ داد که اگر اعلیحضرت میل داشته باشند، می توانند بچه دار شوند. من از او خواستم که در این مورد توضیح بیشتری بدهد، زیرا بدون تردید، شما میل دارید که دارای فرزند یا فرزندانی بشوید...
در اینجا اندکی مکث کرد و پس از سرفه ای کوتاه برای صاف کردن سینه اش، ادامه داد:
-... او سرانجام با کلماتی واضح و روشن گفت که اگر اعلیحضرت دستور ساختن عبادتگاهی را در ویلای مارفا بدهند، خداوند به ایشان فرزندی اعطا خواهد فرمود.
دون نونو پس از پایان یافتن این جمله، ساکت شد و اشاره ای به کشیش پیر کرد.
پادشاه پرسید:
- دون نونو، بگو ببینم به نظر تو واقعاً آنچه این مرد می گوید، حقیقت دارد؟
- بله قربان.
پادشاه از کشیش پرسید:
- یعنی تو فکر می کنی که اگر همین امروز دستور ساختن یک عبادتگاه را در ویلای مارفا صادر کنم، همه مشکلات برطرف می شود و من می توانم صاحب فرزندی بشوم؟
دون نونو به جای کشیش پاسخ داد:
- حرف های او حقیقت دارد، قربان. ولی به شرط اینکه آن عبادتگاه، فرانسیسی باشد.
پادشاه پرسید:
- تو این را از کجا می دانی؟
آنتونیو پاسخ داد:
- می دانم، ولی در عین حال نمی دانم چگونه و از کجا این را می دانم. از دهان من چیزی جز حقیقت چیزی خارج نمی شود. بنابراین اگر اعلیحضرت عبادتگاهی را در ویلای مارفا بنا کنند، بلافاصله مشمول الطاف بیکران الهی خواهند شد. البته شما نیز مختار هستید که سخنان مرا بپذیرید و به آن عمل کنید، یا نپذیرید.
پادشاه اشاره ای به کشیش آنتونیوو کرد و او را بیرون فرستاد. سپس از دون نونو داکونیا پرسید:
- آیا این کشیش، شخصی پاک و منزه است؟
اسقف پاسخ داد:
- بله، پاکتر از او در میان افراد فرقه ای که او رهبرشان است و بر آنها حکم می راند، وجود ندارد.
دون خوان، پنجمین دارنده این لقب، با صدای بلند و رسا، برای اینکه همه کسانی که در آنجا حاضر بودند، سخنانش را بشنوند و آن را برای همه اهالی شهر و دربار سلطنتی تعریف کنند تا روز بعد همه مردم از تصمیم شاه مطلع شوند، چنین گفت:
- به شرف شاهنشاهی خود قول می دهم که اگر از امروز تا مدت یک سال، ملکه برای من فرزندی به دنیا بیاورد، عبادتگاهی فرانسیسی در ویلای مارفا بنا خواهم کرد.
حاضران هم صدا گفتند:
- آمین!
کسی به درستی نمی دانست چه کسی قرار است در آن میان مورد آزمایش قرار گیرد؛ شخص پروردگار، پاکی آنتونیو یا همان مرد مذهبی، قدرت پادشاه و یا قدرت باروری ملکه.
دونیا ماریا آناخوسیفا در حال گفتگو با خدمتکارش، بیوه کنت اونیااو بود. آنها در مورد مراسم مذهبی و دیدار از عبادتگاه کارملیتاهای پابرهنه و آیین مذهبی سن فرانسیسکو خاویر که قرار بود روز بعد در سن روکه برگزار شود، صحبت می کردند.
هنگامی که نام قدیسان را بر زبان می آوردند، اشک در چشمانشان حلقه می زد و در موقع ذکر ایثار، رنج ها و مشقت های فردی روحانیون و راهبه ها، دلشان به درد می آمد.
ناگهان پادشاه، با روحیه ای مضاعف و انگیزه ای دوچندان که ناشی از ادغام سحرآمیز و مسوولیت جسمی او با تعهدش در پیشگاه خداوند بود، وارد شد. دو نفر از مستخدمان مخصوص به دنبال او به داخل آمدند تا او را از شر لباس های فراوانی که برتن داشت، برهانند.
همین کار را آن بیوه زن به کمک بانوی دیگری که از اتریش آمده بود، برای ملکه انجام می داد.
اتاق به مجلسی تبدیل شد که نجیب زادگان در آن می لولیدند، به این طرف و آن طرف می رفتند و به انجام مراسم خاص احترام گذاشتن بی پایان به شاه می پرداختند.
مدتی به همین منوال گذشت و سرانجام نجیب زادگان و بانوان محترم، از درهای جداگانه خارج شدند و پشت درهای بسته به انتظار ماندند تا کارهای خصوصی پادشاه و ملکه به پایان برسد و شاه به اتاق خود بازگردد؛ همان اتاقی که متعلق به مادرش بود. بانوان نیز پس از شاه، به همان اتاق می رفتند تا دونیا ماریاآناخوسیفا را با لحاف پر بپوشانند؛ همان لحافی که ملکه از اتریش با خود آورده بود و بدون استفاده از آن، نمی توانست بخوابد، چه در فصل زمستان و چه در هنگام تابستان. آن لحاف حتی در سرمای فوریه نیز حالتی خفه کننده داشت و به همین دلیل، دون خوان غیر از روزهای نخست که استفاده از آن برایش تازگی داشت، از آن به بعد دیگر همه ساعات شب را در کنار ملکه سپری نمی کرد.
دونیا ماریاآناخوسیفا علیرغم اینکه از یک کشور گرمسیر نیامده بود، نمی توانست آب وهوای مملکت جدید را تحمل کند. او شب هنگام، سرتاسر بدنش را با آن لحاف بلند و ضخیم می پوشاند و تا صبح و دمیدن خورشید، در همان حالت باقی می ماند؛ درست مانند موش کوری که در راه به سنگ بزرگی برخورد کند و در این اندیشه باشد که راه رسیدن به خانه اش را از کدام جهت باید ادامه دهد.

نظرات کاربران درباره کتاب بالتازار و بلیموندا

جالب بود
در 7 ماه پیش توسط