فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب يك روز از زندگی ايوان دنيسويچ

کتاب يك روز از زندگی ايوان دنيسويچ

نسخه الکترونیک کتاب يك روز از زندگی ايوان دنيسويچ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب يك روز از زندگی ايوان دنيسويچ

در بحبوحه جنگ جهانی دوم سرباز روسی ایوان دنیسویچ شوخوف با اتهام جعلی به ده سالحبس در اردوگاه کار اجباری محکوم می شود. سولژنیستین با نثری زیبا یک روز از زندگی دردناک این مرد را در اردوگاه به تصویر می کشد. مردی که تمام سختیها را با صبر و شکیبایی تحمل می کند. این اثر بهعنوان اثری برجسته وغیرمعمول در ادبیات شوروی با به تصویر کشیدن بخش تاریکی از دوران استالین و تکریم قدرت روح انسانی به دریافت جایزه نوبل ادبینایل و به شاهکاری جهانی بدل شد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتابسرای تندیس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.14 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب يك روز از زندگی ايوان دنيسويچ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

داستان پیش رو یکی از آثار ماندگار الکساندر سولژنیتسین، نویسنده برجسته روس است. این داستان نخستین بار در نوامبر ۱۹۶۲ در مجله ادبی «نوی میر» در شوروی سابق منتشر شد که یک روز از زندگی زندانی معمولی با نام «ایوان دنیسویچ شوخوف» که به اتهامی جعلی به ده سال حبس محکوم شده است را توصیف می کند. از آن جایی که آلکساندر سولژنیتسین خود نیز بعد از خدمت در جنگ جهانی دوم به عنوان افسر توپخانه در ارتش اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۴۵ میلادی، به خاطر نوشتن نامه ای انتقادی درباره استالین به هشت سال حبس در اردوگاه کار اجباری محکوم و بعد از گذراندن محکومیت اش، به قزافستان تبعید و در سال ۱۹۷۴ میلادی از اتحادیه جماهیر شوروی اخراج شد، در طی داستان با مهارت و به سادگی، حقیقت اردوگاه های کار اجباری دهه ۵۰ میلادی را در شوروی به تصویر می کشد و تجربه مشترک خود را با هزاران زندانی از خلال یک روز از زندگی ده ساله مردی ساده و بی گناه، در یکی از همین اردوگاه ها نشان می دهد تا از این طریق بی عدالتی، نابرابری و سرکوبی های دوران استالین را نقد و مخاطب را از حقیقت ماجرا آگاه و درحقیقت، این اثر را به رویدادی نامعمول در تاریخ ادبیات شوروی بدل کند. اگرچه این اثر به نوعی، توصیف بخشی از تاریخ یک کشور و یک روز معمولی اردوگاهی است اما چنان داستان در عین سادگی، زیبا است که با کلامش، مخاطب را به راحتی تا انتهای داستان به دنبال خود می برد. این اثر در سال ۱۹۵۹ در ابتدا اجازه نشر دریافت نکرد اما بعد از چند سال منتشر و با استقبال زیادی روبه رو شد و درنهایت نیز در سال ۱۹۷۰ نویسنده ی آن جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد.

فهیمه توزنده جانی
تابستان ۱۳۹۰

یک روز اززندگی ایوان دنیسویچ

ساعت پنج صبح است، همانند همیشه، صدای ضربه های سهمگین چکش بر روی صفحه ی فلزی آویزان در نزدیکی خانه های چوبی موقت طنین انداز می شود، صدای ضعیف و بریده بریده ی زنگ از میان پنجره ای که شیشه اش به اندازه ی دو بند انگشت یخ بسته است، عبور می کند و به سرعت خاموش می شود.
هوا سرد است و نگهبان با بی میلی برای مدت طولانی، دستش را بر روی صفحه تکان می دهد و درنهایت صدای زنگ خاموش می شود. در پشت پنجره، همه چیز همچون نیمه های شب بود. آن هنگام که شوخوف برای برداشتن سطل دستشویی از خواب برمی خاست، فقط تاریکی بود و تاریکی. در پس پنجره سه نور زردرنگ به چشم می خورد. دو چراغ در محوطه و یکی دیگر درون اردوگاه می سوخت. در خانه های چوبی هنوز باز نشده بودند و صدای همیشگی حمل سطل های معلق در هوا که کارگران بر روی چوب هایی حمل می کردند، شنیده نمی شد.
شوخوف هیچ گاه به خاطر صدای این ضربه ها خواب نمی ماند. همیشه قبل از اتمام ضربه ها از خواب برمی خاست. درست در زمانی که تا روشنایی هوا و شروع کار یک ساعت و نیم باقی مانده بود. برای کسی که زندگی اردوگاهی را می شناسد، این زمان فرصتی است برای کسب درآمد بیش تر: او در این مدت می تواند از آستر کهنه ای برای کسی روپوش بدوزد یا در انباری به دنبال کاری کوچک برای انجام بگردد، جارو کند و یا چیزی را جابه جا کند و یا به سالن نهارخوری برود و کاسه ها را از روی میزها جمع کند و با ته مانده های شان، آن ها را به ظرفشویی حمل کند. مسئله ی غذا هم هست. اما در این جا شکارچی نیز زیاد است، این جا رحمی وجود ندارد و به هرحال اگر در کاسه ها چیزی هم باقی مانده باشد، نمی توانی آن را نگه داری و مجبوری کاسه را همان جا لیس بزنی.
شوخوف جملات اولین سرکارگرش کازیومین(۱) را خیلی دقیق به خاطر داشت. او گرگ پیر اردوگاه بود، در سال ۱۹۴۳ محکوم شده بود و مدت ۱۲ سال بود که در این جا به سر می برد. یک بار وی در کوره راه جنگلی، عریان در کنار آتش به قوای تازه رسیده از جبهه گفت:
بچه ها این جا قانون، قانون جنگل است اما می توانید این جا هم مانند هر جای دیگری زندگی کنید، کسی این جا می میرد که کاسه ها را بلیسد، به بخش بهداری اعتماد کند و رئیس اردوگاه را بزند.
شوخوف همیشه با سروصداها از خواب برمی خاست اما امروز بلند نشد، از دیروز عصر تاکنون چندان حالش خوب نبود گاهی می لرزید و گاهی درد داشت و حقیقتاً تمام طول شب گرمایی احساس نکرده بود.
در طول شب تمامی بدنش بیمار می نمود ولی کمی بعد به خود آمد. آرزو می کرد هیچ گاه صبح نشود اما صبح همانند همیشه فرارسیده بود.
شوخوف از جایش برنخاست، همچنان روی تخت باقی مانده بود، ملافه و ژاکتش را تا بالای سرش کشیده و پاهایش را در آستین بالاپوش چرمی اش فشرده بود، نمی توانست چیزی ببیند اما از سروصداها می توانست بفهمد که در اردوگاه و در گروه خودش چه چیزی در جریان است، متوجه شد که خدمه ساختمان چطور به سختی و با قدم های آهسته سطل لبالب پر شده را حمل می کند تا مبادا قطره آبی بر زمین بریزد.
امروز نوبت گروه شوخوف است که پوتین هایش را خشک کند، سرکارگر و جانشین اش پوتین های شان را در سکوت کامل به جز صدای جیرجیر تخت های شان به پا می کنند. جانشین سرکارگر به اتاق برش نان می رود و سرکارگر به خانه های چوبی برای بازدید سر می زند و همانند هر روز به کارگران سرکشی می کند اما امروز شوخوف به یاد می آورد که روز سرنوشت سازی است. روز سرنوشت ساز برای گروه. روزی که مشخص می شود که آیا از کارگاه به سایت در حال ساخت ساتساگراد(۲) منتقل می شود یا خیر.
این سایت جدید زمینی بایر و تا زانو پوشیده از برف است که برای شروع، زندانیان می بایست چاله هایی حفر و حصارهایی درست کنند و دورتادور آن را سیم بکشند تا مانع فرار خودشان باشد، بعد از آن ساخت وساز شروع می شود و مهم تر از همه این که تا یک ماه هیچ وسیله ای برای گرم کردن ندارند، حتی به اندازه ی یک لانه ی سگ هم گرما ندارند. حتی نمی توانی در آن فضای باز آتشی روشن کنی، اگر هم بشود، سوخت از کجا پیدا خواهی کرد؟ تنها راه نجات کندن و کندن است.
سرکارگر با چهره ای نگران می رفت که این مسئله را مشخص کند. ممکن است گروه کندتر را به آن جا بفرستند؟ البته که نمی توان دست خالی مسئله را حل کرد، می بایست نیم کیلو و گاهاً یک کیلو چربی خوک به واگذار کننده ارشد امور رشوه داد.
شوخوف با خود اندیشید به هرحال باید کاری کرد، بیماری می تواند ترفندی برای رهایی از کار باشد، درهرصورت تمام استخوان هایش درد می کنند.
ولی امروز چه کسی نگهبان است؟ کمی فکر کرد و به یاد آورد ایوان پالتارا، مردی ضعیف، لاغر با چشمان مشکی، اولین باری که او را می بینی، وحشت آور است اما بعد که او را بیش تر می شناسی، متوجه می شوی میان همه با گذشت ترین نگهبان است، هیچ وقت تو را به زندان انفرادی نمی اندازد و هیچ گاه تو را به نزد مسئول انتظامات نمی کشاند، پس می شود مدت طولانی تر دراز کشید، اکنون، وقت رفتن به سالن غذاخوری شده است.
تخت ناله ای کرد و تکان تکان خورد، دو نفر از همسایه های شوخوف همزمان از خواب برخاستند. آلیوشکای باپتسیت(۳) همسایه بالایی شوخوف و بوینوسکی(۴) در پایین که کاپیتان پایه دوم سابق بوده است.
دو خدمه ی مسن ساختمان سطل در دست، مشغول جروبحث بودند که چه کسی می بایست آب گرم بیاورد، مانند زنان عصبانی با یکدیگر دعوا می کردند. جوشکار دسته ی ۲۰ پوتینی را به سمت آن ها پرتاب کرد و نعره کشید.
«شما دو تا آشغال اگر ساکت نشید، خودم ساکت تان می کنم.» پوتین به ستون برخورد کرد و دو مرد ساکت شدند.
شوخوف صرفاً بر روی تشک فشرده شده با خاک اره اش دراز کشیده بود. هرچند که تنها یک چیز به ذهنش خطور کرد: یا دچار تب ولرز شده است و یا این دردورنج به زودی به پایان می رسد و یا نه این و نه آن.
درحالیکه آلیوشکا همچنان داشت دعایش را زمزمه می کرد، بوینوسکی با خوشحالی از دستشویی برگشت و شخصاً برای هیچ کسی خبر ناخوشایندی نداشت:
هم قطاران مراقب خودتان باشید! دقیقاً سی درجه زیر صفر است!
و شوخوف همان لحظه تصمیم گرفت به بهداری برود.
با تمام قوای دستش، پتو و نیم تنه چرمش را با ضربه ای به عقب زد و ژاکتی را که با آن سرش را پوشانده بود کنار زد و متوجه شد در پایین، نزدیکی تخت، تاتار لاغراندامی ایستاده و این یعنی که از ایوان پالتارا خبری نیست و او می بایست خود را پنهان می کرده.
تاتار شماره ای که در پشت ژاکت مشکی شوخوف با تکه سفیدی وصله شده بود را با صدای بلندی خواند، ش ــ ۸۵۴ و نعره زد: «سه روز انفرادی با ساعات کار معمول.»
صدای عجیب و بی تردید او را می توانستی در سراسر خانه کارگری نیمه تاریک بشنوی، خانه هایی که در همه ی آن ها چراغی روشن نبود، جایی که دویست نفر بر روی پنجاه تخت خوابیده اند، با صدای نعره تاتار کسانی که هنوز از خواب برنخاسته بودند، ناگهان همچون مرده ای که جان می گیرد برخاستند و باعجله شروع به پوشیدن لباس های شان کردند.
شوخوف با صدای بسیار ترحم برانگیزی، بیش از آنچه درحقیقت خود احساس کند پرسید:
برای چه جناب نگهبان؟
انفرادی با ساعت های عادی کار نیمی از مجازات است، غذای گرم نیز می دهند و این یعنی فرصت به فکر فرو رفتن را نداری. اما مجازات کامل زمانی است که انفرادی بدون ساعات کار باشد. یعنی ساعات را بیهوده و بی نتیجه سپری کردن.

نظرات کاربران درباره کتاب يك روز از زندگی ايوان دنيسويچ

به توصیه کسی این رو خریدم. واقعا عالیست.
در 2 سال پیش توسط