فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قصه‌ی ناتمام

کتاب قصه‌ی ناتمام

نسخه الکترونیک کتاب قصه‌ی ناتمام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قصه‌ی ناتمام

دوره‌های زنانه هم این بدی‌ها را دارند. اولش همه خوب و شیک از دارایی‌ها و خانه و زندگی‌شان گزارش می‌دهند؛ بعد سرک می‌کشند در زندگی خصوصی همدیگر و بعد هم بدون اینکه تخصص داشته باشند به هم راهکار نشان می‌دهند و نسخه می‌پیچند...

ادامه...

بخشی از کتاب قصه‌ی ناتمام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

به چشم هایم اعتماد نداشتم. خودش بود؟ سرم را جلوتر بردم، بعد عقلم رسید عکس را بزرگتر کنم، به نظرم خودش بود، اسم و فامیلش را ننوشته بود فقط زیر عکس مختصر نوشته بود «شری»... یک دوست مشترک با هم داشتیم، پس خیلی امکان داشت خودش باشد. دل به دریا زدم و برایش پیغام گذاشتم «من تو دبیرستان یه دوستی داشتم که شبیه شما بود. دبیرستان پاک نژاد...» دیگر اطلاعاتی ندادم، او هم صفحه اش بسته بود و به جز عکسش، هیچ اطلاعاتی نمی شد از زیر زبان صفحه اش بیرون کشید. طبق معمول در صفحات طنز و آشپزی چرخیدم و کلی اطلاعات مفید و غیرمفید به خورد مغز و حافظه ی بدبختم دادم. با نگاهی به ساعت از جا پریدم، چیزی تا آمدن پارسا نمانده بود و من هنوز وسایل صبحانه را جمع نکرده بودم.
لپ تاپ را ول کردم و به سرعت ظرف های کثیف را جمع کردم و در همان حال یک بسته گوشت چرخ کرده در ماکروفر گذاشتم تا یخش باز شود. ماکارونی در نیم ساعت آماده می شد و از همه مهمتر پارسا عاشقش بود. مثل یک ربات برنامه ریزی شده تندتند کار می کردم و در فکر شراره بودم. در دبیرستان هم سر و زبان دار و خوشگل بود با عقایدی عجیب و غریب برای آن دوره، با صدای بلند قهقهه می زد و نمی ترسید که کسی از خنده اش ایراد بگیرد که البته بابا همیشه با اخم ایراد می گرفت: «دختره جلف و سبک، هیچ خوشم نمی آد با این دختر بگردی و دایم هر و کر کنی، دختر نجیب که این طوری نمی خنده!» لیست کارهای دخترِ نجیبِ بابا یک طومار درست و حسابی بود البته: «دختر نجیب به صورتش دست نمی بره، دامن نمی پوشه، سرش رو می اندازه پایین، با غریبه حرف نمی زنه، غروب بیرون نمی ره....!» دختر نجیب بودن سخت بود چون هر کاری می کردیم چکش نانجیب محکم روی سرمان کوبیده می شد و من دیگر می ترسیدم نفس کشیدن و خوابیدن و غذا خوردن هم در لیست نبایدهای دختر نجیب بابا برود که خوب خدا را شکر نرفت. شاید همین ایرادگیری ها مرا جذب شخصیت شراره می کرد. تمام نبایدها برای شراره بی اهمیت بود. می خندید، تو توالت یواشکی رژلب می مالید و موهای پشت لبش را با موچین می کند، عطر می زد و جوری در خیابان راه می رفت که همه، حتی بابا سلیمان دربان نیمه چلاق و قوزی مدرسه هم دنبالش نگاه می کردند. زنگ های تفریح برای من و یکی دو نفر دیگر که دوستانش محسوب می شدیم از تلفن گرفتن ها و مکالمه ها و قرار مدارهای عاشقانه اش تعریف می کرد.

صدای زنگ وا دارم کرد بجنبم. بسته ی ماکارونی را در آب جوش ریختم و در را باز کردم. تندتند خیار و گوجه خرد کردم و آبلیمو زدم. زنگ در آپارتمان که به صدا در آمد ناخودآگاه از جا پریدم. عجب زنگ بد صدایی بود. یادم باشد که به ماهان بگویم عوضش کند. چقدر هم ماهان منتظر دستور من بود. پارسا با سر و صدا وارد شد. کفش هایش را شوت کرد و کیفش را روی مبل انداخت:
ـ یه گل زدم که همه کف کردن.
به زانوی شلوار قلوه کنش نگاه کردم. نگاهم را گرفت:
ـ آره یه گامبو تکل رفت زیر پام... افتادم این جوری شد اما بدجوری رفتن تو قوطی...
بعد داد زد:
ـ زنده باد استقلالی ها!...
ـ حالا شما استقلال هستید؟
ـ پس چی که هستیم؟
به سوی اتاقش رفت. موهایش از عرق بهم چسبیده بود، رو به راهرو داد زدم:
ـ دست و صورت بشور بیا ناهار...
بعد ماکارونی های نرم شده را در آبکش ریختم و زیر خورشت را زیاد کردم تا آبش کم شود. ماهان می گفت:
ـ «خوشم می آد فرز و زبلی... از زنایی که از صبح فس فس می کنن و تا آخر شب یه آب داغ نمی تونن جلوت بذارن حالم بد می شه.» امشب تا کی بیرون می ماند؟ آن قدر زبل نبودم که بتوانم در خانه نگهش دارم، فقط برای کارهای خانه زبل و زرنگ بودم. صدای پارسا از جا پراندم:
ـ آخ جون... مامان سس گوجه رو هم بده...
نصف سس گوجه را روی بشقابش خالی کرد. پرسیدم:
ـ امروز چه کار کردی؟
ـ هیچی... خانوم علوم پرسید، بلد بودم. یه عالم مشق هم داده... اَه!
نگاهش کردم شبیه ماهان بود. همان ابروهای پهن و مردانه، همان چانه ی محکم و مربع، همان نگاه شوخ و شنگ... صورتش را بوسیدم. خودش را عقب کشید:
ـ اِ... مامان!
با این که تصمیم گرفته بودم رژیم بگیرم با دیدن پارسا که با اشتها به رشته ها حمله می برد آب دهانم راه افتاد.
یک کم، ضرری نداشت. اما با یک کم مشکل شکم گرسنه حل نمی شد. یک بشقاب پر از ماکارونی با گوشت و سس و سالاد سرانجام سیرم کرد. پارسا با چشمانی خواب آلود گفت:
ـ بعد از خواب مشق می نویسم.
سر جنباندم:
ـ پس زود پاشو...
تا پارسا در راهرو ناپدید شد ظرف ها را جمع کردم و دوباره پشت لپ تاپ دویدم. بدجوری معتاد شده بودم و هر چقدر جلوی خودم را می گرفتم و سعی می کردم کار دیگری کنم نمی شد. مثل آهنی که جذب آهن ربا شود به لپ تاپ می چسبیدم.
با هیجان به چراغ قرمز پیام هایم نگاه کردم. شری نوشته بود:
ـ «نیلوفر! باورم نمی شد این جا پیدات کنم. درست حدس زدی من شراره اعتمادی هستم...»
درخواست دوستی هم داده بود. با هیجان دکمه ی قبول را فشردم تا بتوانم در صفحه اش فضولی کنم. از سرعت حلزونی اینترنت دندان هایم را روی هم فشار می دادم و منتظر بودم تا عکس ها باز شود. بعد از جا بلند شدم و برای خودم چای گذاشتم، ظرف ها را شستم و باز برگشتم، تازه عکس ها باز شده بود. قیافه اش ته مایه ی آشنا را داشت اما به کل عوض شده بود. پوستش برنزه، دماغ و گونه هایش هم پیدا بود جراحی شده اند. مدل ابروهایش را عوض کرده و موهایش بلند و روشن شده بود. عکس های دیگر هم شراره را کنار دریا، در مهمانی با چند پسر و دختر مثل خودش نشان می داد. آن قدر عکس نگاه کردم و نظرات مختلف را خواندم که پارسا بیدار شد و آفتاب غروب کرد. کمر و پشتم درد گرفته بود. شماره ی تلفن خانه و موبایلم را برای شراره فرستادم و سرانجام از دنیای رنگارنگ و جذاب دل کندم. حالا اشتیاق شنیدن صدای شراره را داشتم، دوست داشتم ببینم چه کار می کند، ازدواج کرده یا نه مثل من بچه دارد یا نه، درس خوانده یا به دیپلم قناعت کرده...؟
پارسا مثل عروسک پارچه ای کنارم ولو شد:
ـ بابا کی می آد؟
نوازشش کردم. هنوز مثل بچگی هایش از خواب که بیدار می شد باید کلی ناز و نوازشش می کردم تا دوباره سرحال شود.
ـ شب می آد. امشب قول داده زود بیاد. شیر کاکائو می خوری با کیک؟
سر جنباند، تا بلند شدم جای من ولو شد و تلویزیون را روشن کرد می دانستم الان می رود سر وقت کانالی که از صبح تا شب کارتون پخش می کرد و دوباره برای نوشتن مشق هایش داستانی داشتم. عصرانه اش را روی میز جلویش گذاشتم. هوس خوردن یک فنجان چای داشت دیوانه ام می کرد چای ریختم اما تنهایی چای خوردن مزه نمی داد.
فوری تلفن را برداشتم و شماره ی یلدا را گرفتم. خودش برداشت، نفس نفس می زد. گفتم بیاید چای بخوریم. اما او هم با بچه هایش سر و کله می زد و نمی شد ولشان کند. در ضمن شام درست نکرده بود، پس نه! نمی آمد. فکر کردم کاش ماهان خانه بود، چند وقت بود من و ماهان با هم چای نخورده بودیم؟ خیلی وقت می شد. شب ها هلاک و خسته بود و شام خورده و نخورده می خوابید. صبح آن قدر دیر بیدار می شد که من طاقت نمی آوردم. بخصوص این که صبح زود پارسا را برای مدرسه رفتن بیدار می کردم و دیگر نمی خوابیدم. اکثر پنج شنبه و جمعه ها هم ماهان برنامه داشت. با بچه ها... بچه هایی که نمی دانستم کی هستند و کی نیستند، چون جلسات مردانه بود. کوه نوردی، بیلیارد، استخر، سفرهای یکی دو روزه به کردان یا شمال، ویلای یکی از بچه ها... من و پارسا در برنامه های او و بچه ها جایی نداشتیم. مجبور بودم خودم پارسا را به پارک یا شهربازی ببرم. گاهی هم دو نفری به سینما می رفتیم که پارسا وسط فیلم شروع می کرد به نق نق، حق هم داشت فیلم های سینما اکثرا مناسب بزرگسالان بود، نه بچه ها... نگاهش کردم که با دهان باز به به لاک پشت های نینجا نگاه می کرد. پیدا بود چقدر خوشش می آید از حرکات عجیب و غریب آن لاک پشت های گنده ی بی ریخت... آهسته گفتم:
ـ پارسا مشقات رو هم باید بنویسی ها...
چیزی نگفت. دوباره گفتم:
ـ این برنامه تموم شد برو سراغ درست، باشه؟
ـ م م... هیس مامان!
حرفی نزدم. باید فکر شام می کردم، ماکارونی کم مانده بود، یک بسته سینه ی مرغ از فریزر در آوردم. شنیتسل با سیب زمین سرخ کرده غذای محبوب ماهان بود. پارسا هم اگر دوست نداشت می توانست ماکارونی بخورد. وقتی فکر غذا را می کردم خیالم راحت می شد، دیگر درست کردنش برایم کاری نداشت. سیب زمینی ها را شستم و خلال کردم، همه جا را دستمال کشیدم. بعد نفس عمیقی کشیدم تا سراغ پارسا بروم و وادارش کنم تکالیفش را انجام بدهد. کاری سخت و اعصاب خرد کن!
ساعت نزدیک نه شب بود که پارسا برای چندمین بار پرسید:
ـ پس چرا بابا نمی یاد؟
احساس خشم و عصبانیت می کردم اما بچه چه گناهی داشت؟ گوشی را برداشتم و شماره موبایل ماهان را گرفتم. اما بعد از دو بوق آزاد، صدای بوق اشغال گوشم را پر کرد. آه کشیدم. کم پیش می آمد ماهان گوشی را جواب بدهد.
همیشه هم جوابی در جیب داشت. «نشنیدم، موبایلم رو سایلنت بود، جا گذاشته بودم تو ماشین، خط ها قاطی شدن و...» پارسا پرسش گر نگاهم می کرد:
ـ نبود؟
سرجنباندم:
ـ نه، گوشی اشغال بود. گرسنه ات شده؟
ـ خسته شدم دیگه، گرسنه هم شدم، مگه نگفتی بابا زود می آد. این زوده؟
ـ ببین پارسا بابا صبح گفت زود می آد، منم بهت اینو گفتم. الان نمی دونم چی شده که هنوز نیامده... ماکارونی یا شنیتسل؟
لب بر چید:
ـ ماکارونی با سس... نوشابه نداریم؟
ـ نُچ! نوشابه واست اصلاً خوب نیست منم نمی خرم.
ـ چرا خوب نیست؟ خیلی هم خوشمزه است...
حوصله ای سر و کله زدن با پارسا را نداشتم. هزار بار پرسیده بود و هزار بار جواب داده بودم. به سوی آشپزخانه رفتم گفتم:
ـ به همون دلیلی که بهت گفتم.
لجبازی اش گل کرده بود:
ـ من که یادم نیست!
ـ عیب نداره، نوشابه نداریم و فقط اینو بدون که خوب نیست برای رشد بچه ها...
غرغری کرد که نشنیدم و اصراری هم نداشتم بشنوم. حوصله ام سر رفته بود و دلم می خواست با یک آدم بزرگ حرف بزنم. تا عصر امیدوار بودم شراره زنگ بزند اما خبری نشد. احتمالاً دیگر پیامم را ندیده بود یا شاید کاری داشت که نتوانسته بود زنگ بزند. غذای پارسا را گرم کردم و مشغول خلال کردن سیب زمینی شدم. نمی دانم چقدر دیگر گذشت که ماهان آمد. پارسا غذایش را خورده، کیفش را مرتب کرده و جلوی تلویزیون در حال چرت زدن بود که در باز شد. پارسا پرید:
ـ بابا...
ماهان سر حال خندید:
ـ به! یا الله آقا پارسا... تو نباید الان خواب باشی؟
نگاهی به من انداخت:
ـ سلام عرض شد نیلو خانم...
زیر لب جوابش را دادم و تکه های پودر سوخاری زده سینه ی مرغ را در روغن داغ انداختم. پارسا داشت از دیر آمدن باباش شکایت می کرد و من فکر می کردم چقدر ما - من و خواهرم- با پارسا فرق داشتیم. ما اگر بابا دیر می آمد خوشحال می شدیم و اگر ماموریت بود عروسی می گرفتیم. چون وقتی بابا خانه بود، جو خانه آن قدر سنگین می شد که هر کدام ترجیح می دادیم در اتاق مان بمانیم و در سکوت سر خودمان را با کتاب یا درس های مان گرم کنیم. از وقتی در را باز می کرد شروع می کرد به ایراد گرفتن:
ـ کفش هاتون چرا تو جا کفشی نیست؟ پردها چرا کنار رفته؟ نمی فهمید وقتی چراغ روشنه تا ته خونه پیداست؟ مگه شما اتاق ندارید، پس چرا کتاب دفتراتون این جاست؟ چرا چراغ اتاقت روشنه، خودت که این جایی؟ چه بوی سیری میاد. چی درست کردی...؟ و ادامه داشت آن قدر که یا به دعوا می انجامید یا اشکمان در می آمد.
ماهان همان طور که پارسا را بغل گرفته بود سر کشید:
ـ چی داریم؟ روده کوچیکه داره بزرگه را می خوره...
نگاهش کردم، خیلی به قیافه اش نمی آمد گرسنه باشد. صورت کشیده اش سرحال بود و چشم های درشت و قهوه ای رنگش می درخشید، گفتم:
ـ شنیتسل مرغ...
خندید:
ـ به! زنده باد نیلو که همیشه آشپزخونه اش به راهه...
بعد پارسا را گذاشت زمین:
ـ برو بخواب دیگه بابایی، صبح سخت بیدار می شی ها!
می خواستم بگویم «تو از کجا می دونی؟ تو که اون موقع در خواب نازی!» اما جلوی زبانم را گرفتم، ماهان به همان سرعتی که خوش رو و خندان می شد رنگ عوض می کرد و عنق و اخمو لام تا کام حرف نمی زد. پارسا تا لحظه به لحظه ی فوتبال هیجان انگیزش را تعریف نکرد رضایت نداد، بعد شب بخیر گفت.
جوابش را دادم و گفتم:
ـ مسواک فراموش نشه...
دستش را بالا آورد که نمی دانم چه معنی می داد. غذا را در بشقاب گذاشتم و به ماهان که به موبایلش ور می رفت اشاره کردم:
ـ سرد نشه...
جلو آمد و پشت صندلی های پایه بلند جا خوش کرد. روبرویش نشستم:
ـ می گم آخر هفته این بچه رو ببریم یه طرفی، گناه داره.
فکری کرد:
ـ این هفته که نمی شه...
ـ چرا؟
ـ چون آخر هفته می خوام با بچه ها برم شمال...
انگار آب سرد روی سرم ریختند:
ـ حالا نمی شه بذاری یه وقت دیگه، والله دلمون پوسید.
اخم کرد:
ـ من که پاتون رو نبستم تو خونه، خوب برو بیرون...
من هم اخم کردم:
ـ آخه کجا برم؟
ـ من چه می دونم. هر جا دوست داری، برو استخر، مهمونی، خرید، خونه فک و فامیلت، دوستات...
ـ پارسا چی؟ گناه داره...
- خوب پارسا رو هم ببر...
خنده ام گرفت:
ـ پس آخر هفته پارسا رو هم با خودت ببر...
کلافه چنگال را در بشقابش انداخت که تقی صدا کرد:
ـ دارم با سه تا مرد دیگه می رم چهار روز از سر و صدا و بکن و نکن دور باشم، استراحت کنم... پارسا رو ببرم بشه وبال گردنم؟
ول کن نبودم. حس خوبی از این رفیق بازی ها نداشتم:
ـ مگه می خوای چه کار کنی که پارسا مزاحمت می شه؟
خیره نگاهم کرد:
- می خوام آدم بکشم، نمی خوام پارسا ببینه. گیر می دی ها!
دل گیر نگاهش کردم:
ـ از صبح می ری این وقت شب می آی، همیشه هم آخر هفته ها برا خودت برنامه داری تا می آم دو کلمه باهات حرف بزنم رو ترش می کنی.
ـ حرف بزن، نه این که هی مثل ناظم مدرسه گیر بدی و سوال و جوابم کنی.
دیگر حرفی نزدم یعنی حرفی نداشتم که بزنم. هزار بار به این نقطه رسیده بودم ولی به نتیجه نه! ماهان شامش را تمام کرد و از پشت صندلی به کاناپه نقل مکان و شروع کرد به چرخاندن کانال ها. روی کانال خبر ماند. گوینده داشت قوانین رانندگی را برای روزها آتی می گفت. طرح زوج و فرد از در خانه بخاطر آلودگی هوا، فردا هم دبستان ها تعطیل بودند، بعد با قیافه ای سرد و بی روح توصیه کرد از تردد کودکان و سالمندان خودداری شود. از این که می توانستم صبح بخوابم خوشحال بودم اما از این که هوای شهر آن قدر کثیف و آلوده بود و هیچ کاری از دست کسی بر نمی آمد و کسانی هم که باید کاری می کردند دست روی دست گذاشته بودند ناراحت شدم. آهسته گفتم:
ـ کاش می شد ماهم بریم یه جای خوش آب و هوا...
ماهان بی آنکه به روی مبارک بیاورد کانال را عوض کرد، این جا کانال بی خطری بود که حالا داشت فیلم نشان می داد. از جا بلند شدم، ماهان بی آنکه نگاهم کند گفت:
ـ پس یه ساک برای من ببند. لباس ورزشی یادت نره...
زیر لب گفتم:
ـ نوکر بابات غلام سیاه...
مسواک سرسری زدم و بی حوصله زیر پتو خزیدم. تمام کرم های شب و روز روی میز آرایش به رویم اخم کردند. «عیبی نداره حال ندارم پوستم رو پاک کنم و کلی ماساژ بدم، فردا...»

نظرات کاربران درباره کتاب قصه‌ی ناتمام

هر چند ماهان در پایان خیلی آبکی از تمام تقصیرها مبری شد ولی کتاب چند پند آموزنده داشت. یکی این که هیچ کس رو نمی شه تغییر داد و باید اون رو همون طور که هست پذیرفت. دوم این که هیچ کس محرم اسرار خصوصی آدم نیست و نباید با کسی در میون گذاشته بشه. سوم هم این که در مواقع بحرانی به جای واکنشهای خام و غریزی باید از یه کارشناس کمک گرفت.
در 3 سال پیش توسط شهرزاد همامی
کتاب افت و خیز نداشت به نظرم،بارها برنامه روزانه زن داستان به صورت مکرر و بدون تغییر در طول داستان نوشته شده بود،پایان بندی جالبی هم نداشت اصلا،میشه وقت رو پای کتابهای بهتری گذاشت
در 3 سال پیش توسط سحر حسيني
اصلا جذابیت نداشت،حیف وقتی که گذاشتم
در 2 سال پیش توسط peg...ani
خیلی جالب نبود همش منتظر یه نقطه عطف بودم اما کلا تکراری بود وقتی کلمه پایانو دیدم جا خوردم که چقدر الکی تموم شد.
در 3 سال پیش توسط سعیده
یه دایتان معمولى و عامیانه
در 3 ماه پیش توسط نگين عبدالهى
رمان اجتماعی ضعیفی بود. زمان این حرف‌ها گذشته.
در 2 سال پیش توسط Aban B
متاسفم برای ادبیات ایران این چیه چاپ شده مزخرف مزخرف مزخرف
در 3 ماه پیش توسط Mehrdad K2
این موضوع شک موضوعیه که همیشه جذابه ولی به نظرم ماجرا کند پیش میرفت و از طرفی حل شدن بحران خیلی سریع انجام شد من نوشته های خانم حمزه لو رو دوست دارم ولی دوست دارم یک کم ریتم اتفاقات تندتر باشه. بی صبرانه منتظریم تا کار جدیدی از ایشون رو در فیدیبو ببینیم, الان کارای کمی از ایشون اینجا هست
در 2 سال پیش توسط فاطمه
اخرش سمبل شد قشنگ، جالب اینکه نیلو یهو به این نتیجه رسید که خودش مریضه؟! کتاب رو خیلی قشنگ ماست مالی کرد
در 6 ماه پیش توسط Shirin Khoshbin
خیلی جالب نبود.بد تموم شد
در 9 ماه پیش توسط الهام صفایی