فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هیس، کسی نفهمه!

کتاب هیس، کسی نفهمه!

نسخه الکترونیک کتاب هیس، کسی نفهمه! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هیس، کسی نفهمه!

ساعت‌ها کنار پنجره به دریا خیره می‌شدم خسته نمی‌شدم یادش بخیر به فرزاد قول داده بودم بدون او پا به جزیره نگذارم ولی زیر قولم زدم. حالا کجاست؟ بی من و من بی او...

بخشی از کتاب هیس، کسی نفهمه!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱

خونه تاریک، دلم تاریک، زندگیم تاریک، آینده ام تاریک... آخ که همش ظلماته، آخ که همش سیاهه، رنگ بخت من سیاه تر از شبه... رختم سفید، بختم سیاه!
حالم از خودم به هم می خوره، اینم شد زندگی؟ دلم، سرم، کمرم... اصلاً کجام رو بگم که هم خدارو خوش بیاد هم بنده خدارو! خدا ازت نگذره مجید، چه بدی در حقت کردم که این طور می کنی، چرا می زنی، چرا توهین می کنی؟ چی می خوای از جونم؟
چقدر جملاتم کلیشه ای بود، انگار هزاران سال زنانی مثل من این جملات رو در باد، در آفتاب، در صحرا، در چادر، در شهر و روستا فریاد زده بودن... آره، خیلی ها این جملات رو در طول تاریخ تکرار کرده بودند و حالا هم من، اون هم در قرن تکنولوژی و پیشرفت با تمام امکانات رفاهی و هزار ادا و اصول اولیه ی زندگی تو چهاردیواری بزرگی در طبقه سوم در یک تنهایی شوم از بخت بدم ناله می کردم!
یک ساعتی می شد که به کف آشپزخونه چسبیده بودم و به خودم می پیچیدم. تا کی؟ «بلند شو و خودت رو از این وضعیت نجات بده...» حرکتی به تن له و لورده ام دادم و کورمال کورمال بلند شدم و درِ کابینت رو باز کردم. شاهکار نمی کردم، خونه ام بود و می تونستم بدون حتی اندکی روشنایی همه جارو طی کنم، بدون این که به جایی برخورد کنم. چشم بسته جعبه داروهارو بیرون آوردم و دو تا مسکن قوی برداشتم و همان طور دولا دولا به سمت شیر آب رفتم و قرص هارو ریختم توی دهنم و کف دستم رو زیر آب گرفتم تا کمی دهانم خیس بشه و قرص های لعنتی بره پایین...
هفت سال زندگی زناشویی ـ نه نازناشویی ـ به همین راحتی زیر سایه ی مردی از انسانیت به دور، له شد. چندماه خوش نسبی اون هم اگر از زمان نامزدی و بی تجربگی ام به حساب بیارم، چون خداییش اون وقت ها هم آش دهن سوزی نبود ولی من حالیم نبود! بعد از مدتی هر روز بد و بدتر از دیروز شد.
دستم رو به دیوار گرفتم تا زمین نخورم و بتونم خودم رو به اتاقم برسونم. روی تخت مچاله شدم. از بس لگد به شکمم زده بود دل درد بدی گرفته بودم. بدنم مثل کشتی کج کارها عادت کرده و ضد ضربه شده بود. شایدم به خاطر این بود که ورزش می کردم و بدنم سفت و محکم بود یک مدت کبود می شد، بعد خوب می شد و بعد از مدتی دوباره روز از نو روزی از نو!
خیلی دوست داشتم منم بزنمش! اصلاً برام عقده شده بود، یه آروزی محال. حالا می فهمیدم چرا بعضی ها دست به قتل می زدن! خیلی دوست داشتم تلافی کنم و مثل خودش بی رحم باشم، جلو چشمم رو خون بگیره، سنگدل و حیوون صفت بشم... ولی چه جوری؟ نه زوری داشتم نه رویی. عادت کرده بودم فقط سکوت کنم. یک اشتباه محض! یک حرکت نادرست و بی نتیجه! چقدر مامان می گفت، «می زنه تو هم بزن، چرامثل دست و پا چلفتی ها نگاش می کنی؟ از چی مجید می ترسی؟ با کف گیر بزن، بشقاب بردار پرت کن تو صورتش، لنگه کفش بردار و بزن تو سرش!»
اما کو جرات؟! وقتی سر هیچ و پوچ عصبی می شد یعنی براش فرقی نداره کاری کردی یا حرفی زدی و یا اتفاق خاصی رخ داده، فقط دنبال بهانه می گشت که بزنه و خب خیلی هم احتیاج به بهانه نداشت. وقتی می زد دیگه خدارو هم بنده نبود. جلو چشماش رو خون می گرفت و هی حریص تر می شد و محکم تر می زد. شاید روانی بود، شاید مشکل و عقده ای از کودکی داشت! حتما چیزی بود که اون رو از خوی انسانی به حیوانی تبدیل می کرد.
اصلاً چه حقی داشت زن رو استثمار کنه و بزنه؟ اون هم تو قرن بیست و یکم... اون هم تو زمونه ای که حق و حقوقی برای زن قائلن و اگه زنی کمی زرنگ باشه ـ نه مثل من پخمه ـ می تونه خیلی راحت حقش رو از طریق قانون بگیره. «احمق این قدر شعار نده!»
با تمام این حرفا، امشب اتمام حجت کرد و ازم خواست گورم رو گم کم و برم و اگه باز چشمش تو چشم من بیفته من رو می کشه و گناهشم پای خودم!
چه آسون می شه زنی رو دک کرد!... اصلاً احتیاج به فکر کردن نداره. خوشت نمی یاد، پرتش کن بیرون، اگه خونه ی بابا داشت که می ره، اگه نداشت بره بمیره!...
قبلاً هم چند بار بیرونم کرده بود ولی نمی دونم چی شد دلش سوخت و دوباره راهم داد توی خونه! دستش درد نکنه مرد با وجدانیه! ولی این بار با همیشه فرق داشت. اختلافات مداوم و بی پایه و اساس، کار دستم داد و تنها به جرم نداشتن مردی عاشق باید از بهشت رانده می شدم!
کاری که مدت ها در ذهنم بود، کاری که باید زودتر از این می کردم ولی مامان مانعم می شد و می گفت: «بشین سر زندگیت، یه خرده پول و پله جمع کن. بلند نشی بدون یه پاپاسی راه بیفتی بیای بیرون. پرروش نکن. بی عرضه ای! ازش پول بگیر. طلاهات رو جمع و جور کن...»
کدوم پول؟! کدوم طلا؟! حساب همه رو تا قرون آخر داشت. پول آرایشگاه رو هم زنگ می زد و می پرسید تا مبادا بهش کلک بزنم و پولی پس انداز کنم. اگه آدم خسیسی بود دلم نمی سوخت، می گفتم خساست مانع می شه تا به منم پول بده! دست و دلبازتر از مجید ندیدم البته فقط برای خودش. از ترس جونش بهش یاد داده بودن زنت رو تشنه نگه دار تا هار نشه و گازت نگیره. نمی دونم کدوم از خدا بی خبری بهش یاد می داد. شایدم می دونم و به روی خودم نمی یارم!
خدا ازت نگذره مجید. چه حق و حقوقی داشتم. چه حرمتی داشتم، هیچی! جز نشستن به پای تو و پختن و شستن و سر و سامان دادن به زندگیت و آخر شبم بشم کیسه بوکس عقده های بی شمارت!
خودت که خلافی، مردانگیت هم که زیر سواله، از انسانیت هم که بویی نبردی، صبوری من برای چی بود؟! خاک بر سرم که الان، همین امشب که بیرونم کرد تازه فهمیدم با چه موجود حقیری نشست و برخاست کردم و هفت سال از بهترین سال های جوونی و عمرم رو به باد فنا دادم! انگار یکی بهم گفته بود تو ماموریت داری بشینی و با همچین آدم بدقلقی زندگی کنی. انگار یکی تو گوشم می خوند زندگی همینه و همه مردا همینن! انگار یکی می گفت مگه چی کارت می کنه، یه خرده مواد می کشه، یه خرده می زنه، یه خرده هم خیانت می کنه!
وجدانم بدجوری درد گرفته بود، بعد از مدت ها با من روراست شده بود. نمی دونم تا حالا کدوم گوری بود و امشب یادش افتاده بود که نصیحتم کنه؟ «خاک بر سرت سپیده! تو روسیاهی بدتر از شوهرتی چون نشستی و تن دادی به ذلت و خواری... می دونی واسه چی نشستی؟ چون عاشق پولش بودی! خیال کردی چیزی هم قراره به تو بماسه، نگاه به زندگیت کردی، به آپارتمان بالا شهرت، به ماشینی که سندش به نام اونه، به طلایی که از این جیبش درمی آورد و تو اون یکی جیبش می ذاشت. به موقعیتت، به آزادیت! بخور و بگرد بدون هیچ دلخوشی، در حالی که می دونستی همه اینها موقتیه و تو مسافری هستی که باید بری. دیر و زود داشت، سوخت و سوز نداشت. خودت رو خراب می کردی. می گشتی و می خوردی و احساس و شور یک زن رو نداشتی! چون عادت کرده بودی بدون مرد زندگی کنی، بدون سایه سر...»
مجید تنها اسمش شوهر بود، حداقل رفیق هم نبود. یه شریک مزخرف که نمی دونست شراکت یعنی چی. چه احمقی بودم و چه زود گول ظاهرش رو خوردم!
بیست سالم بود. تازه وارد دانشگاه شده بودم. اهل درس خوندن نبودم ولی دانشگاه رفتن بهتر از بی کاری بود. امیر هم بود. تو مسیر دانشگاه با هم سوار اتوبوس می شدیم. یک کوچه با هم فاصله داشتیم. اولین بار تو صف نانوایی دیدمش. من و فرزانه ته صف بودیم، اون اول صف. نون گرفت و داشت از کنار ما رد می شد که فرزانه با متلکی غافلگیرش کرد: بچه محل هم بچه محل های قدیم! یه معرفتی چیزی...
امیر نگاهی به ما انداخت. من در حال خندیدن به متلک فرزانه بودم. نگاهی کرد و محل نذاشت و رفت.
صف نانوایی تو ماه رمضان بهانه ای بود تا هم یه دور تو خیابون بزنیم و هم هوایی تازه کنیم. بعد از اون روز امیر رو ندیدم تا شروع دانشگاه ها...
اوایل در سکوت نگاه می کرد. منم بدم نمی اومد، چون خیلی محجوب و آقا نشون می داد. مثل پسرهای دیگه شیطون و سر به هوا نبود. پسرهای دیگه از این شاخه به اون شاخه می پریدن و قصد و نیتشون اذیت کردن دخترها بود. یک بار عاشق پسری شدم که بعدا فهمیدم هم زمان با خیلی های دیگه دوسته و برای ملاقات با دخترا وقت قبلی تعیین می کنه. اما امیر با پسرهای دیگه فرق داشت. محجوب بود و همیشه مراقبم بود، یه جور احساس مسئولیت در قبالم داشت. حس خوبی نسبت به این حالتش داشتم...
بعد از مدتی مطمئن شدم امیر عاشقم شده. تو چشمام زل می زد و به نگاه های وقت و بی وقت من به نیت اذیت و دلربایی بیشتر، لبخند می زد و گاهی هم آه می کشید. خیلی خوب بود که عاشقی چشم به راه داشته باشی و شبا الکی بهش گیر بدی و فکر کنی... بعد هم یک مشت شر و ور تو دفتر خاطراتت بنویسی و با هر آهنگی هم فکر کنی عجب خواننده پراحساسیه و با روحیات تو آشنا بوده و حرف دلت رو خونده و بیش از پیش لذت ببری!
بالاخره امیر به حرف اومد و سلام داد. بعد از مدتی پیاده دنبالم اومد و بعد از مدتی تو یه کافی شاپ قرار گذاشتیم و با هم قهوه خوردیم... به همین سادگی!
امیر هم مثل من دانشجو بود و بی پول. منم توقع زیادی نداشتم. یک دوستی ساده داشتیم، چند بار کوه رفتیم و یکی دو بار هم سینما. دوستم داشت و حرفاش کم کم از سادگی درمی اومد و چاشنی عشق و عاشقی بهش اضافه می شد. قیافه ی خوبی داشت ولی خیلی خوش تیپ نبود. همیشه یک کیف سامسونت دستش می گرفت و گاهی عینک مطالعه می زد تا ژست دانشجوییش کامل بشه!
پسر خوب و نجیبی بود. فقط دستم رو می گرفت و از زیباییم تعریف می کرد. مثل همه پسرها یک سری چرندیات هم تحویلم می داد: چشات مثل پلنگه، موهات عین عروسکه، خنده هات تکه، اخمات نمکی ترت می کنه... می دونستم قیافه خوبی دارم. هر دختری زیبایی هایی در درون یا در ظاهر داره. من از درون بچه و خام بودم ولی از بیرون شیطان و جذاب!
سرم به امیر گرم بود و اون هم کم کم از آینده ای نه چندان دور حرف می زد که هر دو فارغ التحصیل شده بودم و می تونستیم با کمک هم زندگی خوبی درست کنیم... آینده ای که چندان ایده آل من نبود. دورنمای زندگیم رو در تجدد و ثروت و خوشگذرانی می دیدم و دوست داشتم همسری پیدا کنم که بی زحمت، من رو به خواسته هام برسونه، نه پله پله و به قول مامان، گاماس گاماس!
***
آفتاب طلوع کرد و من هنوز درگیر بدن درد و خمار نخوابیدن بودم. دوست نداشتم از خونه ام برم، چون خیلی وابسته و دلبسته اش بودم. همه عاشق شوهرشون می شن من عاشق خونه ام بودم، چون تنها دلخوشیم بود و وقت هایی که مجید نبود از هر لحاظ استقلال داشتم و در رفاه بودم. مبلمان استیلم و پرده های اطلبسم و فرش های تبریز اعلا و تابلوهای اصیل و مدرن، اتاق خواب راحت و خوشگلم، تمیزی و مرتبی خونه ام که همیشه حتی با وجود نحس مجید آرامش داشت. صبح ها که می رفت سر کار، خونه رو مرتب می کردم، دوش می گرفتم و آرایش می کردم و می رفتم دنبال کارهای خودم. گاهی خرید، گاهی باشگاه، گاهی خونه اقوام، دست آخر هم خرید روزانه ام رو می کردم و تا رسیدن مجید برمی گشتم خونه. وسایلی که خریده بودم رو جابه جا می کردم و شام درست می کردم و منتظرش می شدم. گاهی حوصله نداشت. شام می خورد و تلویزیون نگاه می کرد و می رفت می خوابید. گاهی هم که سرحال بود، حال من رو می گرفت تا یادم بمونه شوهر دارم!
تکرار عادت بود. سخت بود اما می گذشت. درد بود اما بی درمون هم نبود. بالاخره زندگی بود.
یاد ماشین خوشگل و اسپرتم افتادم. خلاصه کلام باید تمام دلخوشی هام رو می ذاشتم و می رفتم... به تجملات زندگیم دلخوش بودم و عادت کرده بودم. ترک عادت موجب مرض بود و بس! ولی به درک. حداقل جوانیم رو با خودم می بردم، تا دیر نشده، تا هدر نرفته بود. موندنم اشتباه محض بود. چه خوب که بعد از چند سال به این نتیجه رسیدم!
مجید رفته رفته غیرقابل تحمل تر می شد و شاید کار خدا بود منی که دل نداشتم از زندگیم دست بکشم، منی که می ترسیدم و دو دستی چسبیده بودم به تار و پود زندگیم، حالا دو پا داشتم و دو پای دیگه قرض می کردم تا برای همیشه برم. اراده ام قوی شده بود، شایدم چون مجید من رو نمی خواست این طور خیال می کردم.
ساک نسبتا بزرگی برداشتم تا قبل از بیدار شدن مجید برم. وقتی منو می زد و قهر می کرد عادت داشت تو اتاق مهمان بخوابه. حتما ناراحت می شد چرا کم زده و یا اون جور که دلش می خواست حالم رو جا نیاورده! صبح چنین روزهایی طلبکارتر از همیشه بلند می شد.
لباس هایی که به عقلم می رسید و در اولویت قرار داشت تو ساک ریختم، خیلی حواسم نبود چی برمی دارم و چی برنمی دارم. یه مشت بلوز و شلوار و مانتو کشیدم بیرون. چیزی به صبح نمونده بود و همه چی مهیای رفتن بود. سوئیچ ماشین رو روی کابینت گذاشتم و برای آخرین بار نگاهی به چاردیواری خونه انداختم و پاورچین بیرون اومدم... بازم دلم نیومد و تو کوچه ایستادم، نگاهی به ساختمان انداختم، چشمم به تراس خونه افتاد. هنوزم نگران خونه و زندگیم بودم و فکر لباس های خشک شده و غذای شب مونده روی گاز و احتمالاً کپک زدن اون و ظرف های شسته شده توی ماشین ظرفشویی اذیتم می کرد. مجید که آدم رخت و ظرف جمع کن و جابه جایی مواد غذایی نبود. دنیارو آب می برد آقارو خواب می برد. آخه دیشب حدس نمی زدم آخرین شب زندگی مشترکمه. چرا نگران همه چی بودم؟ حتی لباس های خشک شده تو حمام اذیتم می کرد. با خودم گفتم: «بس کن، تمومش کن، این بار با همیشه فرق می کنه. تو دای خودت رو نجات می دی. یک بار برای همیشه.» آهی از سر حسرت کشیدم و زمزمه کردم: «خداحافظ خونه ی خوشگل و یادگار روزهای تنهاییم!»
یک آه بلندبالا کشیدم و پای پیاده خودم رو سر خیابون رسوندم. خیابون کم کم شاهد تردد افراد و ترافیک صبح گاهی بود. تاکسی خالی پیدا شد و گفتم: دربست.
بلافاصله توقف کرد. سوار شدم. با نگاهی به آدم ها با خودم گفتم هیچ کدوم غم من رو ندارن. شاید مشغله ذهنی شون سر کار رفتن و یا مشکلات مالی و غیره است. هیچ کدوم کتک خورده و بی جیره و مواجب نبودن. شاید هم بودند! نمی شد از ظاهر آدما متوجه حال و احوال واقعی اونا بشی، ولی به نظرم اون وقت صبح و با اون احوالاتم، راستی راستی تک بودم!
در خونه ی مامان رسیدم، زنگ زدم کسی جواب نداد. دوباره و چند باره! مریم خانم درحال بردن دختر کوچولوش به مدرسه بود. سلام و احوالپرسی کرد و تعارف زد برم خونه شون، تشکر کردم و چپیدم تو ساختمون. پشت در ورودی، روی پله ها نشستم. بعد از چند دقیقه صدای تق و توقی به گوشم خورد. در زدم و مامان از پشت در گفت:
ـ کیه؟
ـ مامان منم، باز کن.
در رو باز کرد. از دیدنم نه تعجب کرد، نه خوشحال شد، نه ناراحت. سلام کردم و خودم رو انداختم تو خونه. نگاهی به ساکم انداخت و گفت:
ـ خیره کلّه ی سحر!
ـ یک ساعته پشت در منتظرم.
ـ وای از دست تو سپیده، وای از دست تو! خدا به خیر کنه. ش آخه مگه منِ مادرمرده کف دستم رو بو کرده بودم که قراره تشریف بیاری؟ اون هم این وقت صبح، وگرنه حموم نمی رفتم.
معنی حرف های مامان یعنی دقیقا می دونست برای چی اون وقت صبح اون جا هستم. عینکم رو بالای سرم جابه جا کردم. به چشم های کبودم نگاهی کرد و سرش رو با تاسف تکون داد و گفت:
ـ بالاخره کار خودش رو کرد؟!
لبخند تلخی زدم و گفتم:
ـ خوشگل شدم؟
دستش رو با تاسف تکون داد و گفت:
ـ کار از ریشه خرابه! دیگه نمی شه جمعش کرد.
ـ ای مادر! ما که نه ریشه رو فهمیدیم نه ساقه رو...
ـ حق اش رو می ذارم کف دستش، دست روی دختر من بلند می کنه؟!
ـ مگه اولین باره؟!
ـ اولین بار نیست، منم تا حالا حرفی نمی زدم چون سر خونه و زندگیت نشسته بودی، ولی این جور که پیداست بیرونت کرده و دیگه نمی شه دست روی دست گذاشت. باید بریم کلانتری شکایت و بعد هم بریم پزشک قانونی و طول درمان بگیریم... مرتیکه ی پدرسوخته ی مفنگی فکر کرده شهر هرته!
ـ چه فایده؟
ـ فایده اش رو بهت می گم. بی حق و حقوق پرتت کرده بیرون... مگه کلفت درِ خونه باباش بودی؟ اگر هم بودی بازم حق و حقوق داشتی. بی شرف بی همه چیز. حیف خوشگلیت، حیف جوونیت!
مامان حسابی داغ کرد و غرغرکنان به سمت آشپزخانه رفت.
ـ پاشو بیا صبحونه بخوریم، ببینم چه خاکی می تونم سرم بریزم.
به دنبالش وارد آشپزخونه شدم و گفتم:
ـ خدا نکنه. چرا خودتون رو نفرین می کنید؟
ـ پس چی کار کنم؟ مادر یعنی بدبخت، مادر یعنی بیچاره و ذلیل!
پشت میز نشست و گریه کرد.
ـ مامان...
ـ مامان و زهرمار! مامانت بمیره و از دست شماها راحت بشه.
درحالی که اشکم سرازیر می شد گفتم:
ـ تقصیر من چیه؟ به خدا بیرونم کرد وگرنه نمی خواستم مزاحمتون بشم. من که جایی ندارم، تنها خونه ی امیدم این جاست.
با ناله گفت:
ـ خودت یه طرف، حرف در و همسایه هم یه طرف! حالا جواب حمیدرو چی بدم؟ هرچی باشه داماده و منتظره اتفاقی بیفته و سرکوفتش رو به من و نوشین بزنه.
ـ هنوز هیچی نشده غصه نوشین و حمید و در و همسایه رو می خورید؟
ـ چرا نخورم؟ ناسلامتی و خیر سرم دامادم فرش فروش بود و پولش از پارو بالا می رفت. در عوض چی گیر تو اومد؟ هیچی! شدی آواره بدون یه قرون پس اندازه...
تقصیر مامان نبود... تقصیر خصلتش بود که پول رو در اولویت می دید. نصایحش هم همیشه در این رابطه بود. «قایم کن، جمع کن، کمتر خرج کن، پس انداز کن، برو ببین دخترای مردم چه زرنگن، با پس اندازشون بدون این که شوهراشون بفهمن خونه خریدن، اون یکی ماشین خریده داده دست مردم براش کار کنن، اون یکی تو شمال زمین خریده، اون یکی تو بانک خوابونده و ماه به ماه بهره پولش رو می گیره...»
نمی دونم اگه این ها جزو اسرار بود، مامان از کجا باخبر می شد؟ حق با مامان بود من بی عرضه بودم، شایدم مجید خیلی زرنگ بود!
هردو ساکت شدیم. مامان بلند شد و فنجانی چای ریخت و جلویم گذاشت:
ـ کو ماشینت، کو طلاهات، کو جهیزیه ات؟ کو، چی داری؟ بدبخت شدی سپیده، بدبخت!
ـ مامان بس کن. فکر کن شوهرم آس و پاس بود. فکر کن زیر دست و پاش می مردم. فکر کن با تمام این مشکلاتی که داشتم طلاقم نمی داد. خداروشکر از من بدش می اومد و عاشقم نبود وگرنه بدبخت عالم می شدم. اگه از اون زندگی بیام بیرون بدبختی هام تموم می شه.
ـ تازه شروع می شه. ای دختر ساده دل! خبر از بیرون نداری. از اولم پخمه بودی. دو قدم جلوتر رو نمی دیدی. چقدر گفتم برو به اون مادرشوهر چلاقت شکایتش رو بکن، به اون پدرشوهرت که مثل خیک باد کرده و می گه خیرم، بگو... بگو شاید به دادت برسن. شاید برات مقرری در نظر بگیرن. گفتی نه مامان به اونا چه! بگم که چی بشه! خجالت می کشم... نمی خوام سر از زندگی خصوصیم دربیارن! حالا خر بیار و باقالی بار کن!
ـ اگه شکایت مجیدرو به خانواده اش بکنم فکر می کنی پسرشون رو ول می کنن و طرف منو می گیرن؟ بعد چه اتفاقی می افتاد که به نفع من باشه؟ اگه مجید به من سندماشین بده بود که تا حالا داده بود! می خواست طلاها مال من باشه تو گاوصندوق نمی چپوند. اگه می خواست خرجی اضافه بده که داده بود. مجید زرنگ تر از این حرفاست. تا حساب یه قرونشم داره. خوب می خرید، خوب می گشت، خوب می خورد ولی فقط خودش و برای راحتی خودش. هرچی می خریدم باید فاکتور خریدرو شب به شب جلوش می ذاشتم. گیر آدم زرنگ و پدرسوخته نیفتادید تا ببینید هیچ جوری نمی شه باهاشون کنار اومد.
ـ خیر نبینه انشاءا.. کلید خونه ات رو داری؟
ـ چند روز پیش مخصوصا عوض کرد، نگو نقشه کشیده بوده...
ـ چه جوری می رفتی بیرون؟
ـ یه هفته ست پام رو از در بیرون نذاشتم. خیلی بدپیله شده بود. بهونه اش هم اون زنه ست که پامنقلیش شده. هرچی هم این مدت کرد از سر درس و مشقی بود که اون بهش یاد می داد و دیکته می کرد وگرنه مجید خیلی هم غیرقابل تحمل نبود. شایدم عادت کرده بودم به رفتارهاش. از وقتی این زنه به تورش خورد و پاش تو زندگی من باز شد، بد بود بدترم شد! حسابی قاطی کرده بود و نمی دونست خودش رو به در بزنه یا به دیوار؟!
ـ خدا لعنتش کنه، خدا ازش نگذره. من که نمی گذرم. خیر نبینه که نمی بینه، به حق پنج تن به خاک سیاه بشینه و روسیاه عالم بشه. من مادرم، ناله و نفرینم دامن گیرش می شه.
ساکت شد و بعد از چند دقیقه گفت:
ـ پاشو بریم دنبال کارمون. با حلوا حلوا دهن شیرین نمی شه! کار که به شکایت و شکایت کشی رسید باید مدرک داشته باشیم.
ـ حوصله ندارم، خیلی خسته ام.
ـ بی خود! تا کبودی ها تازه ست باید نشون بدیم.

نظرات کاربران درباره کتاب هیس، کسی نفهمه!

از این جهت که به مسایل و مشکلات زنان بیوه پرداخته بود نسبتا جالب بود. ولی یک سوم پایانی کتاب واقعا مث یه کابوس کش دار و خسته کننده بود و به شدت آدم رو عصبی می کرد. به نظرم در شخصیت و روابط آدم ها و پیدا نکردن راه حل مشکلات، زیادی اغراق شده بود. اون قدر که نویسنده یه پایان عجولانه و آبکی برای داستان گذاشته بود.
در 3 سال پیش توسط شهرزاد همامی
ممنون از قلم خانم سیمین شیردل مثل همیشه عالى
در 1 سال پیش توسط Sam...eni
خیلی زیبا بود
در 3 هفته پیش توسط حسین شاهید
عالی قلمی زیبا و دل نشین وقعا لذت بردم
در 1 ماه پیش توسط