
مینا هستم متولد سال ۱۳۳۸... با آرزوهای قشنگی که تو سرم بود،خیال میکردم روزگار همیشه روی خوشش رو بهم نشون میده، دختر سرزنده و خنده رویی که خنده از صورتش محو نمیشد ولی نمیدونستم زمانی میرسه که زورکی باید لبخند رو لبام بنشونم تا درد درونم رو کسی نفهمه رو پلکان نشسته بودم و چشم دوخته بودم به ایوون خونه ی مش ننه.مادر بزرگم با چادر رنگ و رو رفته ای که رو سرش زار میزد و گربه ی سیاه پشم آلویی که بغل دستش نشسته بود با تسبیح سیاه دونه درشت ذکر میگفت.با چشمانی که کم سو بودن ولی ذهنش گنجینه ایی از قصه های قدیمی بود. ننه زیورم با وجودی که عروس و دوماد و نوه داشت بازم باردار بود میگفت این دیگه آخریشه. من دختر 15 ساله ای بودم که سرم پر از سودای عشق و آرزوهای قشنگ بود. دختر حاجی ده که برای من حاج دده نام داشت. خواستگارهای زیادی داشتم ولی دل من در گرو شهباز بود؛پسری با قدو بالای بلند،چشمانی مشکی،موهای لخت با صورتی سفید، استخوانی و ته ریش قشنگی که زیباییشو چند برابر میکرد. از ننه زیور اجازه گرفتم تا برم پیش دوستام.
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 2.۵۷ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 320 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | رویا رضایی |
| ناشر |