فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روسلان وفادار

کتاب روسلان وفادار
فاجعه‌ی وفاداری در روزگار اسارت

نسخه الکترونیک کتاب روسلان وفادار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب روسلان وفادار

در میان کتاب‌هایی که به موضوع اردوگاه‌های استالینی پرداخته‌اند، روسلان وفادار جایگاهی منحصربه فرد دارد. این اثر نه تنها مانند سایر داستان‌های گولاک گواه تکان‌دهنده‌ی واقعیت‌های زمانه‌ی خویش است، بلکه تحلیلی طراز اول از نظام توتالیتر، تصویری جامع از موجود در بند، توصیفی عمیق از روش‌های اجرایی این نظام و نیز درجات مختلف خفت و خواری انسان‌ها در متن واقعیت شوروی ارائه می‌دهد. در عین حال، ضمن آنکه به تمثیلی شاعرانه نزدیک می‌شود، پرسش‌هایی کلی در زمینه‌ی ارزش‌های فراگیر اخلاقی مطرح می‌کند.

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روسلان وفادار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

کولاک تمام شب زوزه می کشید، لامپ ها را تاب می داد و غِژغِژ به صدا درمی آورد و چفت در را به هم می سایید. نزدیکی های صبح همه چیز آرام شد و رو به سکوت رفت. و صاحب آمد. روی چهارپایه نشست، سیگاری روشن کرد و منتظر ماند تا روسلان آبگوشتش را تمام کند. صاحب اتوماتش(۱۰) را به قلاب کنار سگدانی آویزان کرده بود و معنی اش این بود که سر خدمت است؛ حال آن که از مدت ها پیش از خدمت خبری نبود و به همین خاطر روسلان می توانست غذایش را سر فرصت بخورد، البته به شرطی که زیاد لفتش نمی داد.
استخوان بزرگ و پرمغزی نیز نصیب روسلان شد؛ چنان خوش ظاهر و وسوسه انگیز که دلش می خواست آن را بی درنگ به گوشه ای ببرد و زیر کاه کفپوش لانه پنهان کند و بعد سر فرصت، در تاریکی و تنهایی، حسابی به نیش بکشد. اما خجالت کشید آن را پیش روی صاحب از کاسه بیرون بیاورد. پس برای محکم کاری فقط گوشت های دور تا دور آن را کند و خورد، زیرا به تجربه آموخته بود که در مراجعت ممکن است دیگر اثری از استخوان بر جای نمانده باشد. سپس تکه استخوانی را با بینی اش کنار زد، مایع آبگوشت را هورت کشید و، درحالی که می کوشید تمام خرده ریزها را جمع کند، مشغول بلعیدن پوره ی گرم آن شد، تا آن که ناگهان صاحب تکانی خورد و بی صبرانه پرسید: «حاضری؟»
و همان طور که از جایش بلند می شد، ته سیگارش را پرت کرد کف اتاق. ته سیگار افتاد داخل کاسه و جِزجِز صدا کرد. چنین اتفاقی تا آن زمان سابقه نداشت، اما روسلان به روی خودش نیاورد؛ نه حیرتش را نشان داد و نه دلخوری اش را. سرش را بلند کرد و به صاحب نگاه کرد و تکانی به دم سنگینش داد ــ به نشانه ی تشکر از بابت غذا و به معنی آمادگی برای خدمتگزاری و جبران فوری آن مرحمت. حتی به خود اجازه نداد نگاهی به آن استخوان بیندازد؛ با عجله کمی آب از کاسه نوشید. دیگر آماده بود.
«خب، پس برویم.»
صاحبْ قلاده را به طرفش آورد. روسلان، سراپا شوق، سرش را پیش آورد و گوش هایش را سیخ کرد و بدین سان به تماس دست های صاحب واکنش نشان داد. این دست ها سگک قلاده را بستند، دقت کردند که زیادی تنگ نباشد و قلاب تسمه را در حلقه انداختند. بعد صاحب تسمه ی قلاده را یک بار دور دستش پیچید و انتهای آن را به کمرش بست. بدین ترتیب، در تمام مدت انجام خدمت به هم متصل بودند و امکان نداشت یکدیگر را گم کنند. صاحب با دست آزادش اتومات را برداشت و بند چرمی آن را روی شانه اش انداخت، طوری که لوله ی آن به طرف پایین باشد. روسلان مطابق معمول کنار پای چپ صاحب قرار گرفت.
به اتفاق از راهروی تاریکی گذشتند که درهای مشبّک و محکمِ لانه ها به آن باز می شد. از پشت شبکه ها، چشمانی مرطوب برق می زدند؛ سگ هایی که آن روز به آن ها غذا نداده بودند لابه می کردند و کله ی خود را به شبکه ی درها می کوبیدند. یکی از آن ها کنج سگدانی با حالتی جنون آمیز و از سر حسادت پارس می کرد. روسلان به خود می بالید که امروز اولین سگی است که برای انجام خدمت بیرونش می برند.
اما وقتی در ورودی باز شد و سفیدی درخشان و کورکننده ی بیرون بر چشمانش پاشید، پلک ها را بر هم فشرد، به عقب پرید و خرناس کشید.
«خب، خب!» صاحب این را گفت و بند قلاده را محکم کشید. «بدجوری آن تو جا خوش کرده ای، ناقلا. عقب عقب نرو! به عمرت برف ندیده ای؟»
پس آنچه تمام شب زوزه می کشید این بود. و حالا لایه ی ضخیمی از آن سطح میدان خلوت را پوشانده، بر بام سربازخانه ها و انبارها و گاراژها نشسته و مانند کلاهی سفید سر چراغ ها و روی نیمکت ها و جاسیگاری های کنارشان را پوشانده بود. روسلان بارها آن را به چشم دیده بود، اما همیشه مایه ی حیرتش بود. می دانست که نزد صاحبان نامش «برف» است، اما خودش برای آن نامی نداشت. برای روسلان آن چیز فقط سفیدی بود. بر اثر این سفیدی، همه چیز نام خود را از دست می داد و همه ی چیزهایی که بینایی و شامه به آن ها خو گرفته بود تغییر می کرد. دنیا خالی و خاموش می شد. رد پاها ناپدید می شد. فقط زنجیره ی واضح رد پای صاحب از آشپزخانه تا درگاه ادامه می یافت. چند لحظه بعد، سفیدی به بینی اش راه یافت و سرحالش آورد؛ پوزه اش را تا نزدیک چشم ها در آن فرو برد، شیاری در برف کند، دهانش را پر کرد و حتی، حین تف کردن، شادمانه و بی دلیل واقی زد. صاحب مانع حرکت او نشد، بلکه او را به قدر درازیِ بند قلاده آزاد گذاشت. بنابراین روسلان، با ریش و مژه های سفید، گاه عقب می افتاد و گاه جلو می دوید، دائما نفس نفس می زد، یک بند بو می کشید و اصلاً آرام و قرار نداشت.
و همین باعث شد مرتکب اشتباه کوچکی بشود. دور و برش را درست نپایید، آن طور که موقع خروج برای انجام خدمت ضروری است. با وجود این، چیزی او را مشوّش کرد؛ گوش ها را تیز کرد و بی حرکت ماند. هراسی مبهم به جانش افتاد. در سمت راست، ردیفی از تیرهای چوبی با سیم های خاردار برپا بود. دشت خلوت و دیوار تُنک و تیره ی درختان جنگل تا دوردست ها ادامه اداشت. در سمت چپ، عین همان ردیف تیرهای چوبی و سیم های خاردار و قطعه ای از دشت قرار داشت، منتها علاوه بر این ها این جا و آن جا باراک های(۱۱) کوتاهی دیده می شدند که از چوب های تیره و بسیار کهنه ساخته شده بودند. و این باراک ها مثل همیشه با پنجره های یخ زده و کدر، همچون چشمانی باباغوری، او را می نگریستند. همه چیز سر جای خودش بود و چیزی گم نشده بود. اما سکوتی عجیب و غیرعادی همه جا را فرا گرفته بود و گام های صاحب، درست عین آن که روی نمد پا بگذارند، در آن فرو می رفتند. و عجیب تر این که هیچ کس از پشت پنجره ها با گرمای دهان روزنه ای ایجاد نکرده بود تا ببیند در دنیا چه می گذرد (آخر سگ ها و آدم ها از این نظر با هم فرق زیادی نداشتند!). خود باراک ها نیز به گونه ای غریب پهن می نمودند ــ گویی در زمینه ی سفید نقاشی شده باشند ــ و به علاوه صدایی هم از آن ها بیرون نمی آمد. انگار تمام کسانی که در آن جا سکونت داشتند، و معمولاً آن همه سر و صدا راه می انداختند و بوی گند می دادند، ظرف یک شب مرده باشند.
اما آخر اگر مرده بودند که روسلان حس می کرد! اگر او هم حس نمی کرد، سگ های دیگر حس می کردند. حتما بالاخره سگی بو می برد و با زوزه اش آن ها را بیدار می کرد. پیش خودش فکر کرد: «آن ها آن جا نیستند. پس کجا غیبشان زده؟» و از خنگی خودش خجالت کشید. آن ها نمرده اند، فرار کرده اند. از فرط هیجان لرزید و تند و بی قرار به نفس نفس افتاد.
دلش می خواست بدود و بند قلاده و صاحب را پشت سر خودش بکشد؛ همان طور که در آن روزهای استثنایی و فوق العاده گاه چند ویورست(۱۲) را با هم می دویدند. این تعقیب ها بهترین تجربه ای بود که روسلان در زندگی به دست آورده بود ــ تجربه ی خدمتِ واقعی.
اما این بار هیچ چیز به آن موقعیت های نادر نیز شباهت نداشت. روسلان با کلمه ی «فرار» آشنا بود. حتی فرق میان «فرار فردی» و «فرار جمعی» را می دانست. اما در آن موارد همیشه کلی سر و صدا راه می افتاد، یک عالم دوندگی پرالتهاب در کار بود، صاحب ها به دلایلی سر هم داد می کشیدند، سگ ها هم بی جهت کتک می خوردند و بی قرار و ناآرام بنا می کردند به گازگرفتن یکدیگر. تازه، وقتی تعقیب آغاز می شد، همه چیز در روال معمول می افتاد. روسلان تا به حال با چنین سکوتی مواجه نشده بود و همین باعث می شد حدس های ناجور بزند. از اوضاع چنین برمی آمد که همه ی ساکنان باراک ها گریخته بودند و صاحب ها چنان تند و سریع سر در پی آن ها گذاشته بودند که حتی فرصت نکرده بودند سگ ها را با خود ببرند. منتها بدون سگ ها چه تعقیبی می تواند باشد! و لابد حالا فقط آن دو، صاحب و روسلان، می بایست همه را پیدا کنند و کل آن گله ی متعفن و پرجیغ و داد و ابله را به اردوگاه برگردانند...
هول و هراسی چنان عذاب آور بر او مستولی شد که توی شکمش احساس سرما کرد و دوید پیش پای صاحب تا نگاهی به صورت او بیندازد. حال و روز صاحب هم تعریفی نداشت: قوزکرده و ابرو درهم کشیده اطرافش را می پایید و دستش هم مثل همیشه به تسمه ی اتومات نبود، بلکه آن را، گویی از سرما، در جیبش فروکرده بود. روسلان حتی فکر کرد سرما به شکم صاحب هم نفوذ کرده است و البته با این ماموریتی که امروز انتظارشان را می کشید بعید هم نبود! شانه اش را به شنل صاحب مالید، به این معنا که همه چیز را می فهمد و برای همه چیز آماده است، حتی برای مرگ. خود او تاکنون با مرگ مواجه نشده بود، اما دیده بود که آدم ها، و همین طور سگ ها، چگونه می میرند. از هر چیزی هولناک تر بود. ولی اگر همراه صاحب بود، وضع فرق می کرد؛ در آن صورت، روسلان تحملش را داشت. منتها صاحب متوجه حرکت او نشد و واکنشی نشان نداد، یعنی مثل همیشه دستش را روی سر روسلان نگذاشت ــ و این دیگر به راستی ناراحت کننده بود.
ناگهان چشمش به چیزی افتاد که با دیدن آن موهای پس گردنش سیخ شد و خرناسی خفه از گلویش بیرون آمد. دیدِ چشم هایش چندان خوب نبود؛ خودش این را می دانست و این کمبود را با شور و اشتیاق و حس شامه اش جبران می کرد. از همین رو، دروازه ی اصلی اردوگاه را تازه هنگامی دید که همراه صاحب از دریچه بیرون رفتند و مقابل آن قرار گرفتند.
دروازه به قدری عجیب به نظر می آمد که ابدا قابل تصور نبود. چارطاق باز بود و فلز زنگ زده ی آن در باد غژغژ صدا می کرد. و هیچ کس فریادکشان و در حال تیراندازی به سوی آن نمی دوید تا فورا آن را ببندد. دروازه ی دوم اردوگاه در طرف مقابل نیز، که هرگز همزمان با اولی باز نمی شد، کاملاً باز بود. راه سفید بدون هیچ سد و مانعی از اردوگاه بیرون می رفت و به سمت داخل جنگل و به سوی خط سیاه افق امتداد می یافت...
پس برج نگهبانی کجا رفته بود! به چشم هایش اعتماد نداشت. یکی از نورافکن ها یک جایی آن پایین زیر برف ها افتاده و دومی با شیشه ی شکسته از سیم آویزان بود. آن پوستینِ سفید هم با آن کلاه گوشی دار و مسلسلی که لوله اش همواره پایین را نشانه گرفته بود، از داخل برج ناپدید شده بود. پارچه ی سرخِ رنگ و رفته هنوز بالای دروازه آویزان بود، منتها انگار کسی آن را بدجوری تکه پاره کرده و به دست باد سپرده بود. روسلان نسبت به این پارچه ی قرمز، با آن نشانه های سفید اسرارآمیزش، احساسی خاص داشت. آن لحظات اثری ماندگار بر روحش باقی گذاشته بود، لحظاتی در آن شب های تاریک و در پایان یک روز کار که ستون زندانیان در هر هوایی ــ در سرما و کولاک و رگبار ــ در محاصره ی صاحبان و سگ ها در برابر این دروازه می ایستاد؛ و درحالی که هر دو نورافکن نوار مه آلود نور را بر پارچه ی سرخ می افکندند ــ چنان که سرخی آن تمام دروازه را به آتش می کشید ــ زندانیانِ خمیده بی اختیار سرها را بالا می بردند و به سفیدی کورکننده ی علائم(۱۳) آن چشم می دوختند. متاسفانه روسلان از درک حکمت عمیق و پنهان آن علائم محروم بود، اما چشمان او را نیز می سوزاندند و اشک می انداختند؛ و وجودش چنان مالامال از تحسین می شد که به نظرش می رسید همه چیز محو می شد و از حرکت باز می ماند.
این خرابی ها و ویرانی ها روسلان را یکسره مات و مبهوت کرد؛ گستاخی فراریان تعادل روانی سگ را برهم زد. پس، از قرار معلوم، مطمئن بوده اند که این بار دستگیرشان نخواهند کرد! و از پیش می دانسته اند که برف خواهد بارید، تمام رد پاها را خواهد پوشاند، و برای سگ ها کار در سرما بسیار سخت خواهد بود. اما از همه بدتر این که اصلاً خود را مخفی نمی کردند. آخر روسلان خوب به یاد داشت که زندانیان در این آخرین روزهای عجیب و غیرقابل فهم چه رفتاری داشتند، روزهایی که سگ ها دچار بیکاری و ملالی کشنده بودند و تنها کسی که به آن ها سر می زد صاحب او بود که او هم بدون اتومات می آمد تا به آن ها غذا بدهد و رهایشان کند که مدتی توی حیاط بدوند. بله، رفتار زندانیان اصلاً قابل درک نبود: دسته جمعی در سراسر اردوگاه پرسه می زدند، با سازدهنی سر و صدا راه می انداختند، بلندبلند آواز می خواندند و، علاوه بر این، به نحوی احمقانه و بی معنا سربه سر سگ ها می گذاشتند. پس چرا صاحب متوجه چیزی نشده بود؟ درحالی که دقیقا تمام سگ ها حس کرده بودند که اتفاق شومی در راه است و از زورِ خشمی فروخورده کاه کف پوش لانه ها را می جویدند!
روسلان اعتراضی به صاحب نداشت و او را مقصر نمی دانست. آن قدر جوان و بی تجربه نبود که نداند صاحب ها گاهی اشتباه می کنند. اما آن ها مجازند. حال آن که زندانیان و سگ ها چنین اجازه ای ندارند و باید همواره پاسخگوی اشتباهات خود باشند، و حتی گاه مسئول خطاهای صاحبان. پس حالا که این اتفاق روی داده، او می بایست در تقصیر این خطا با صاحب سهیم شود و به هر قیمتی شده برای جبران آن به او کمک کند. اکنون، وقتی فکر می کرد فراریان با چه دوز و کلکی صاحب را فریب داده اند، علاقه و انگیزه اش برای کار بیش تر می شد و همین طور غیظ و غضبش، طوری که از فرط عصبانیت پاک دیوانه شد. دیوانگی روسلان رنگ زرد داشت. آسمان و برف به رنگ زرد درآمدند، چهره ی فراریانِ وحشت زده، که به پیش می دویدند، به زردی گرایید و از تخت کفش هاشان جرقه های زرد پرید. روسلان، با مجسم کردن این صحنه ها به شکل زنده، دیگر تاب نیاورد؛ با پارسی خشم آلود به جلو پرید، بند چرمی قلاده را کشید و صاحب را به دنبال خود از دروازه بیرون برد.
صاحب، که به سختی خود را سرپا نگه می داشت، داد زد: «توله جن، چته، مرض داری!» روسلان را به سوی خود کشید و برای آرام کردن او روش معمول را به کار برد؛ قسمت بالای قلاده را محکم کشید، طوری که دست های سگ در هوا معلق ماند و از خرناس کشیدن بازماند و به خس خس افتاد.
«کجا؟ کجا با این عجله؟ آن دنیا؟ فقط جای تو یکی آن جا خالی است.» قلاب بند قلاده را گشود و روسلان را آزاد کرد. بعد بند چرمی را تا کرد و در جیبش گذاشت: «خب، حالا بدو. یکراست بدو جلو، بالاخره به جایی که باید می رسی.»
صاحب با دست به دشت روبه رو، در امتداد راه سفید، اشاره کرد که می توانست به این معنا باشد: «روسلان، جست وجو کن!» او این ها را بدون دستور هم می فهمید. منتها هیچ ردّی پیدا نکرد، هیچ اثری، هیچ چیز.
تقریبا با ناامیدی نگاهی نافذ و وحشت زده به صاحب انداخت، سرش را خم کرد و پوزه در برف فروبرد، سپس مطابق معمول در آن اطراف چرخی زد. بوی علف خشکیده، پوسیدگی و موش و خاکستر می آمد، اما از بوی آدم اثری نبود. بدون لحظه ای درنگ چرخ دیگری زد، این بار وسیع تر. باز هم بویی احساس نکرد. لابد مدت ها پیش از این جا عبور کرده بودند، طوری که تلاش برای بوییدن چیزی به دردبخور واقعا بیهوده بود. به علاوه، روسلان هم به خود اجازه نمی داد به ترفندهایی از این قبیل دست بزند که به دروغ متوسل شود یا صاحب را باری به هر جهت به جایی راهنمایی کند و سپس با حالتی عصبی صحنه سازی کند که گویا صاحب همه چیز را خودش به هم ریخته و حالا او را مقصر می داند. بگذریم که صاحب نمی توانست چیزی را به هم بریزد. مثل روز روشن بود که فراریان از دروازه بیرون رفته بودند، پس کار را می بایست از همان جا آغاز کرد. روسلان خیلی زود خسته شد، احساس می کرد امعا و احشایش را پاره پاره کرده اند. از فرط خستگی روی برف نشست و زبان بخارکرده اش را به بیرون آویخت و با پلک زدن های پوزش آمیز و خواباندن گوش هایش به ناتوانی خویش اعتراف کرد.
صاحب با لب و لوچه ی آویزانِ بدمنظر او را می نگریست. در چشمان صاحب ــ در آن دو حلقه ی جادویی به رنگ آبی کدر ــ ذره ای دلسوزی پیدا نبود؛ فقط سردی بود و تمسخر. روسلان دلش می خواست روی شکم پهن شود و به سوی او بخزد، هرچند می دانست که شِکوه و التماس بی ثمر است. می توانستی تا دلت می خواست لابه کنی، ولی باز هم همه چیز به دلخواه آن دو عزیزترین حلقه ی دنیا انجام می گرفت، حتی اگر کفش های او را با آن واکس بدبویشان می لیسیدی. روسلان یک بار سعی کرده بود این کار را بکند، و یک بار نیز آدمی را حین انجام آن دیده بود؛ ولی این تلاش برای آن آدم نیز مفید واقع نشده بود.
صاحب پرسید: «خب، که چی؟ شاید ترجیح می دهی نزدیک لانه باشد؟» نگاهی به پشت سر، به سوی دروازه ی اردوگاه، انداخت و بی شتاب اتومات را از شانه اش برداشت. زیر لب گفت: «لعنت بر شیطان، همین جا هم می شود.»
روسلان لرزید؛ حمله ی ناگهانی خمیازه داشت فکش را از هم می درید، اما بر خود مسلط شد و از جا برخاست. چاره ای نداشت. حیوان با بدترین چیزها ایستاده روبه رو می شود. و روسلان دیگر دریافته بود که نوبت آن بدترین چیزها دقیقا در آن روز به او رسیده است، و آن حادثه لحظه ای پیش رخ داده و از آنچه پیش خواهد آمد گریزی نیست. روسلان حتی کسی را نداشت که تقصیر را به گردنش بیندازد. وقتی حتی خود روسلان هم از درک این اوضاع عاجز مانده بود، چه کسی را می توانست مقصر بداند؟
خوب می دانست سرنوشت سگی که از درک اوضاع عاجز مانده چیست. در آن لحظه تمام خدمات گذشته ات به هیچ گرفته می شود و هیچ چیز به دادت نمی رسد. در طول عمر روسلان، چنین سرنوشتی نخستین بار نصیبِ رکس شد، سگی بسیار باتجربه و بلندپرواز و محبوب صاحبان که روسلان در جوانی به او بسیار حسادت ورزیده بود. روز سقوط رکس از عادی ترین روزها بود و هیچ کدام از سگ ها هیچ چیز غیرعادی حس نکرده بودند. در آن روز نیز، مثل همیشه، صاحبان ستون زندانیان را از نگهبانی اردوگاه تحویل گرفته، آن ها را طبق معمول شمارش کرده و همان عبارات معمول را به زبان آورده بودند. درست در همین جا، که هنوز چندان از دروازه دور نشده بودند، ناگهان یکی از زندانیان، انگار کسی او را گاز گرفته باشد، نعره ای وحشیانه برآورد و شروع کرد به دویدن به سمت جلو. دیوانه! وسط پهنه ی دشت، پیش چشم همگان. در نتیجه، هنوز طنین نعره اش خاموش نشده بود که صدای تق تق از لوله ی سه الی چهار قبضه اتومات بلند شد و مسلسل به دستِ روی برج هم شلیک کرد. واقعا عجیب است که موجودات دوپا گاه توانایی چه حماقت هایی را دارند! اما زندانی با این حماقتش به رکس صدمه زد که کنار او راه می رفت و می بایست حواسش جمع باشد و همه چیز را پیشاپیش حس کند، و حالا که غافلگیر شده و غفلت کرده بود، می بایست به دنبال فراری بتازد و بی درنگ او را از پا درآورد. حال آن که رکس، تحت تاثیر آن صحنه ی تماشایی، با زبانی آویخته روی زمین نشست و اجازه داد چهار زندانی دیگر نیز نظم ستون را بر هم ریزند و همان طور که دست هایشان را تکان می دادند سر صاحبان فریاد بکشند. البته فورا آن ها را به کمک سگ ها و قنداق تفنگ ها به سر جایشان راندند؛ ولی رکس در این کار هم شرکت نکرد، بلکه ناگهان خود را روی زندانیِ وسط دشت، که دیگر حتی نفسش هم به زحمت درمی آمد، انداخت و دندان هایش را در دست راست او فرو برد. این عمل به قدری احمقانه بود که ضمن انجام آن حتی خرناس هم نمی کشید، بلکه فقط به طرزی بسیار رقت بار لابه می کرد. صاحبِ رکس او را از زندانی جدا کرد و در حضور همگان لگد محکمی به شکمش زد. آن روز به رکس اجازه داده شد ستون را اسکورت کند، اما همه ی سگ ها فهمیدند که قضیه پایان یافته است و خود رکس هم این را از همه بهتر فهمید. در پایانِ خدمت روزانه، رکس سراسر شب را با ننگ و شرمساری اش تنها گذراند. مثل مرده دراز به دراز افتاد، بینی اش را کنج لانه پنهان کرد، به غذایش دست نزد و چنان رقت انگیز زوزه کشید که سایر سگ ها، که پیشاپیش وقوع حادثه ای ناگوار را احساس می کردند، تا صبح نتوانستند چشم برهم بگذارند. صبح فردا، صاحب رکس نزد او آمد و اگرچه رکس لابه کرد و کفش او را لیسید، اما این کار هم ثمری نداشت. رکس را به دشت بردند، بیرون از حصار سیم خاردار، و همه صدای چند شلیک کوتاه پی در پی را شنیدند؛ و رکس دیگر بازنگشت. نه این که یکباره از روی زمین ناپدید شود؛ برای چند روز حضور او در اردوگاه محسوس بود و سگ ها پهلویِ متورم او را در نزدیکی جاده می دیدند که کلاغ ها رویش راه می رفتند. در این روزها، خاطره ی خطای وحشتناک رکس همواره با سگ ها بود. چندی بعد، دیگر اثری از او باقی نماند. لانه اش را با آب و صابون شستند، کاسه اش و کاه کف پوش لانه اش را عوض کردند و بر در آن تابلویی دیگر آویختند و سگ تازه واردی به نام آمور را در آن جا دادند که تازه در اول راه بود.
این سرنوشت در انتظار همه ی آن ها بود، دیر یا زود. بعضی ها حس شامه را از دست می دادند یا از فرط پیری کور می شدند، برخی دیگر زیادی با زندانیانشان خو می گرفتند و اجازه ی این یا آن کار را به آن ها می دادند، چند تایی نیز بر اثر خدمت طولانی دستخوش جنونی هولناک می شدند، خرناس می کشیدند و به صاحبان خود حمله می کردند. پایان کار همه شان یکسان بود: همگی به راه رکس می رفتند، در آن سوی حصار سیم های خاردار. روسلان فقط یک مورد را به خاطر داشت که سگی در لانه اش مرده بود. وقتی ستون فقرات بوژان در گیر و دار مبارزه با دو فراری بر اثر ضربه های لوله ی آهنی خرد شد، صاحبان او را روی شنل گذاشتند و از جنگل آوردند، نوازش کردند، پشت گوشش را خاراندند، و یک بند می گفتند: «آفرین بوژان، آفرین سگِ خوب، گرفتی، عالی گرفتی!» نمی دانستند چه غذایی به او بدهند. آخر شب چیزی به او دادند که بلافاصله به حال تشنج افتاد و تلف شد.
خدمت برای سگ همواره به مرگ، آن هم به دست صاحبش، منتهی می شد و روسلان تمام هشت سال خدمت اردوگاهی اش را با این احساس سپری کرده بود که سرنوشت محتوم او نیز همین است. این فکر او را به وحشت می انداخت، خواب های کابوس مانند می دید و زوزه کشان از خواب می پرید، اما رفته رفته به این هم عادت کرد و فهمید که چنین فرجامی را فقط می توان به تعویق انداخت ولی نمی توان از آن اجتناب کرد. و به مرور آن را عاقبت طبیعی خدمت انگاشت، عاقبتی شرافتمندانه، به حق و افتخارآمیز، مثل خود خدمت. آخر کدام سگی آرزوی عاقبت دیگری را داشت ــ مثلاً این که او را از دروازه بیرون برانند و محکوم به گدایی با سگ های دهاتیِ شپشو و کثافتی کنند که معلوم نیست از کجا دور زباله دانی جمع می شوند تا تفاله های گندیده ی آشپزخانه ها را حریصانه ببلعند. نه، روسلان نیز در آرزوی چنین عاقبتی نبود.
به همین علت هم نمی خزید، عجز و لابه و درخواست ترحم نمی کرد، و نمی کوشید فرار کند. اگر صاحب به چشمان زرد و خسته از بی خوابی اش، با آن دو سوراخ سیاه مردمک هایش، نظری می انداخت، در آن ها نه اثری از رنج می دید، نه تقاضا و نه خشم، بلکه تنها چیزی که در چشمان او می دید انتظاری مطیعانه بود. اما نگاه صاحب به جایی بالای سر او دوخته شده و لوله ی اتوماتش به سوی آسمان بود. چیزی که پشت سر روسلان بود صاحب را از شلیک باز می داشت. روسلان سر برگرداند و آن را دید. پیش از این هم آن را از گوشه ی چشم دیده و پژواک خزیدن و غرّیدنش را با نیمه ی گوش شنیده بود، اما سخت در پی ردّ پا بود و به آن توجه نکرده بود.
در سفیدی جاده، تراکتوری به سوی اردوگاه می خزید. چنان کند حرکت می کرد که گویی دست کم از صد سال پیش با این دشت پوشیده از برف و آسمان بی رنگ خو گرفته است، انگار که وجود آن ها بدون او محال باشد. با آن پوزه ی دودزده و چند چشمِ از حدقه درآمده، درحالی که امواجی از هوای گرم گهگاه احاطه اش می کرد، دو تخته ی سُرسُره را پشت سرش می کشید. روی سُرسُره ها چیزی بزرگ تر از تراکتور و به رنگ قرمز به این سو و آن سو نوسان می کرد و روسلان وقتی آن را از نزدیک دید، تازه متوجه شد که واگن باربریِ بدون چرخی است که با زنجیرهای فولادی زنگ زده به تراکتور بسته شده است.
روسلان غرشی کرد و از سر راه کنار رفت. تراکتور در نظر او چیز تازه ای نبود. تراکتورها معمولاً چوب ها را از محل چوب بری حمل می کردند و برخورد با آن ها رویداد خوشایندی نبود. بر اثر ابر سیاهشان، روسلان تا مدت ها شامه اش را از دست می داد و به رقت آورترین موجود روی زمین بدل می شد. به علاوه، تراکتورها را «آزادها» می راندند، آدم هایی بسیار عجیب و برای روسلان بیگانه. همه جا بدون اسکورت محافظ رفت و آمد می کردند و نسبت به صاحبان رفتاری دور از نزاکتِ لازم داشتند. بگذریم که خودشان محل چوب بری را بلد بودند؛ ستون زندانیان هنوز به آن محل نرسیده بود که آن ها دیگر قیل و قال غریبی در آن جا به راه انداخته بودند. در مجموع، یک مشت آدم عبوس و نچسب بودند.
تراکتور نزدیک تر خزید اما از کار بازنایستاد؛ چیزی در درونش غضبناک غرید و راننده از میان این سر و صدا فریادکشان سلام کرد. روسلان حرف های او را شنید و خشکش زد، چون تا آن جا که به خاطر داشت هیچ موجود دوپایی صاحب را این گونه مخاطب قرار نداده بود: «چطوری، ولوگدا(۱۴)؟»
قیافه ی راننده به خودی خود عصبانی کننده بود: لب های برّاق سرخ، دهان گشاد بخارآلود، و پوزخندی از این گوش تا آن گوش. از زیر کلاهی که در برابر صاحب از سر برنداشت، دسته ای زلف بورِ به هم چسبیده روی پیشانی تازه وارد افتاده بود ــ چیزی که مطلقا سابقه نداشت، همین طور هم نحوه ی خطاب کردنش به صاحب با چند پرسش پی در پی: «نکند منتظر منی؟ هان؟ چی گفتی؟ مگر نمی شنوی؟ بگو ببینم این کثافت را کجا باید بگذارم. نکند تو این جا هیچ کاره ای! مجوز عبور می خواهی؟ من که ندارم. لابد بعدا نمی گذاری بروم بیرون، هان؟»
و درحالی که به در کوتاه تراکتور تکیه داده و پایش را روی زنجیر آن گذاشته بود، به طرز زننده و شرم آوری کرکر خندید.
صاحب پاسخی نداد، نه به کرکر خنده و نه به پرسش ها. واضح بود که پاسخ نخواهد داد. این عادت صاحبان همواره تعجب و تحسین روسلان را برمی انگیخت. صاحبان پاسخ پرسش های زندانیان را فورا نمی دادند، یا اصلاً نمی دادند. فقط نگاه می کردند، نگاهی روشن، سرد و پر از استهزا. لحظاتی بعد پرسش کننده چشم به زمین می دوخت، سر در گریبان فرو می برد و گاه قطرات عرق چهره اش را می پوشاند. آخر صاحبان که آزاری به او نرسانده بودند. ولی همان سکوت و نگاه خیره شان همچون مشتی آماده ی فروکوفتن و صدای افتادن ضامن تفنگ عمل می کرد. روسلان اوایل فکر می کرد که صاحبان با این مهارتِ جادویی به دنیا می آیند، اما بعدها متوجه شد که در محفل خودشان با رغبت به یکدیگر پاسخ می دهند، و حتی هنگامی که صاحب کل، «رفیق کاپیتان»، آنان را مخاطب قرار می داد، بی درنگ، درحالی که دست ها را به موازات شلوار صاف نگه داشته بودند، پاسخ می دادند. آن گاه حدس زد که به صاحبان نیز، مانند سگ ها، نحوه ی رفتار با زندانیان را به طور اختصاصی تعلیم می دهند.
راننده ی تراکتور پرسید: «چرا اوقاتت این قدر تلخ است؟» نه چشم به زمین دوخت و نه سر در گریبان فرو برد؛ عرق هم بر صورتش ننشست. فقط نشانه هایی از ترحم در چهره اش پیدا بود: «از تمام شدن خدمت متاسفی! همه چیز را باید از نو شروع کنی، آره؟ ای بابا، نترس. بالاخره یک جوری دستت جایی بند می شود. فقط توی ده آفتابی نشو، به صلاحت نیست. قضیه ی پلنوم را شنیده ای؟ از آن جا، برادر، دیگر چیزی عایدت نمی شود.»
صاحب گفت: «بزن به چاک، زیادی حرف می زنی.» اما از سر راه کنار نرفت و با هر دو دست اتومات را روی سینه اش نگه داشت.
راننده به نشانه ی موافقت سر تکان داد: «حق با توست، زبان تیزی دارم، خوش دارد زخم بزند. چه کارش کنم که می خارد.»
«چاره اش بریدن است. آنا خیالت راحت می شود.»
راننده دوباره قاه قاه زد زیر خنده.
«آدم بامزه ای هستی، ولوگدا! قیافه ات با این تفنگ حرف ندارد. اقلاً یک عکس باهاش بگیر، برای یادگاری هم که شده، وگرنه هیچ ملوسکی حرفت را باور نمی کند و با تو راه نمی آید. به نظر دخترها، اصل کار تفنگ است، به مرد نگاه نمی کنند.» صاحب جوابش را نداد، برای همین راننده قدری خودش را جمع و جور کرد: «زود باش بگو این اتاقک را کدام گوری بندازم!»
«بنداز هرجا که دلت می خواهد. چه ربطی به من دارد؟»
«آخر ناسلامتی تو این جا رئیسی.»
«بِبُر و هیزمش کن. این را کشیدی آوردی این جا که چی؟ چرا تو باراک ها نمی خوابید؟»
«تو باراک ها؟ نه، این یکی دیگر نه! باز صد رحمت به چادر.»
صاحب شانه ها را بی صبرانه بالا انداخت.
«میل خودتان است.»
راننده سری تکان داد و کماکان با لب خندان، درحالی که راحت سر جایش جابه جا می شد، دست به در تراکتور گرفت. اما در همین لحظه چشمش به روسلان افتاد. ظاهرا چیزی به خاطرش رسیده بود؛ چین تردید بر پیشانی اش از فکری در سرش حکایت داشت.
«داری چه کار می کنی؟ می خواهی کلک سگ را بکنی؟ مرا بگو که خیال کردم تمرین می کنید. با خودم می گفتم عوض این که به فکر بازنشستگی باشند، دارند با سگ تمرین می کنند! پس یعنی تو می خواهی کلکش را بکنی... شاید دیگر ارزش نداشته باشد؟ بگذارش برای ما، هان؟ حتما سگ گرانقیمتی است. بگذار کمی هم برای ما نگهبانی بدهد...»
«طوری برایت نگهبانی بدهد که حظ کنی.»
راننده نگاهی احترام آمیز به روسلان انداخت.
«نمی شود عادت را از سرش بیندازید؟»
«عادت را از سر هر کدام که می شد انداختیم.»
راننده با تاسف سر تکان داد: «که این طور، ولی کار کثیفی به گردنت انداخته اند، کثیف تر از این چیزی نیست. سگ کشی. واقعا چه نظم و ترتیبی. خدمت کن. زحمت بکش و بعد یک گلوله ی ۹ گرمی و خداحافظ. ولی چرا فقط همین یکی؟ تو هم بالاخره خدمت کرده ای، مگر نه؟»
صاحب پرسید: «می روی یا نه؟»
راننده در پاسخ گفت: «باشد، می روم.»
نگاهشان با هم تلاقی کرد. نگاه صاحب یخ زده و بی حرکت بود؛ و نگاه راننده دیوانه وار شاد و سرزنده. تراکتور غرشی کرد و کلافی از دود سیاه بیرون فرستاد. صاحب با بی میلی از سر راه کنار رفت. اما تراکتور به میل خودش راه دیگری را در پیش گرفت. یک مرتبه تکان خورد، رویش را از دروازه برگرداند، در خط اریب خزید و با زنجیرش از مرز منطقه ی ممنوعه گذشت.
حمله ی جنونی ناگهانی روسلان را به میان جاده انداخت. قرمزی تند واگن و قرچ قرچ سرسره ها، که روی برف شیارهای تیره می انداختند، او را به سرحد دیوانگی رساند. تنها چیزی که به روشنی می دید آرنج گوشتالوی راننده بود که از بالای در کوتاه تراکتور بیرون زده بود. آخ، چقدر دلش می خواست دندان هایش را در این آرنج فرو کند و آن را تا مغز استخوان بجود! از میان دندان های روسلان، غرش و خرناس با هم بیرون آمد. آب دهانش راه افتاده بود و با نگاهی التماس آمیز چشم به صاحب دوخته و منتظر آن فرمان دلخواه بود: «بگیرش، روسلان!» به یقین هم اکنون طنین خواهد افکند؛ حالا دیگر چهره ی صاحب رو به سفیدی گذاشته و دندان هایش برهم فشرده شده بودند. لحظه ای دیگر صدای انفجار آن فرمان ــ که گویی نه از دهان بلکه از میان دستِ به پیش درازشده اش بیرون پریده ــ به گوش خواهد رسید: «بگیرش، روسلان!»
و آن گاه خدمت واقعی آغاز خواهد شد ــ در خلسه ی اطاعت، با تاختی دیوانه وار و بی امان، و جهش هایی به پهلو به منظور فریب دشمن؛ دشمنی که به خود خواهد پیچید چون نمی داند که باید از خود دفاع کند یا پا به فرار بگذارد. و آن گاه جهش نهایی رخ می دهد، با دو پنجه روی سینه ی دشمن، که از پا درمی آید و به زمین می افتد و روسلان نیز به رویش می غلتد و درحالی که یکراست توی صورتِ از فرط وحشت کج و معوج او می غرّد، دستش را به دندان می گیرد ــ اما فقط دست راستش را که چیزی را محکم در مشت می فشارد ــ و هرچند صدای داد و فغان مرد را می شنود و حس می کند که دهانش از مایع غلیظ و گرم و سکرآوری پر می شود، آن دست را رها نخواهد کرد تا آن لحظه که صاحب قلاده را بکشد و به زور او را از آن مرد جدا کند. تازه آن وقت درد ضربه ها و جراحت هایی را که به خودش وارد شده حس خواهد کرد... از آن روزها که به پاداش چنین خدمتی تکه ای گوشت یا چند نان سوخاری دریافت می کرد مدت ها گذشته بود؛ بگذریم که آن زمان نیز آن ها را بیش تر از سر ادب می پذیرفت تا به عنوان جایزه، چون معمولاً در پی چنین انجام وظیفه ای به کلی از غذا می افتاد. این هم دیگر جنبه ی جایزه نداشت که بعد، در اردوگاه و در برابر صف عبوس و بی حرکت زندانیان، باز هم تشویق می شد به زندانی حمله کند و او را گاز بگیرد؛ زندانی ای که دیگر نای مقاومت نداشت و فقط گهگاه فریادهای رقت انگیز می کشید و روسلان ترجیح می داد لباسش را به دندان بکشد تا جسمش را. بزرگ ترین پاداشِ خدمت، خود خدمت بود. خیلی عجیب بود که صاحبان، با تمام شعورشان، این نکته را درنمی یافتند و فکر می کردند باید روش های تشویقی بیش تری به کار گیرند. هرچند اکنون در ذهن روسلان، جایی در مرز آگاهی و در میان مهی زردرنگ، این فکر نازدودنی که صاحب چه تصمیمی درباره اش گرفته سیاهی می زد و می چرخید، اما ای کاش آن حادثه بعدا روی دهد، بگذار اول روال خدمت ـ پاداش تحقق یابد و او فرمانِ «روسلان، بگیرش» را یک بار دیگر بشنود؛ هنوز به قدر کافی نیرو و شهامت در خود سراغ داشت که روی زنجیرهای پرسر و صدای تراکتور بجهد، دشمن را از اتاقکش بیرون بکشد و آن پوزخند را، که حتی نگاه آمرانه ی صاحب نزدوده بود، از پوزه ی گستاخش بزداید!
از فرط بی صبری آرواره هایش به هم کلید شده بودند، سرش را بالا گرفته بود و لابه می کرد، اما صاحب کماکان کار را عقب می انداخت و فریاد نمی زد «بگیرش.» همزمان امری وحشتناک و ننگ آور روی می داد، امری به کلی ممنوع: پوزه ی غُرّنده ی تراکتور به تیرک حصار اردوگاه چسبیده بود، انگار می خواست آن را بو بکشد. و سپس تراکتور نعره ای غضبناک از خود بیرون داد. لحظه ای درجا درنگ کرد، هرچند زنجیرها همچنان می خزیدند و صدای غژغژ تیرک بلند بود. تیرک ظاهرا میل به مقاومت داشت، اما به زودی اندکی خمید. بعد، همان طور که سیم های خاردارِ لرزان را با خود می کشید، با صدایی مانند صدای شلیک توپ از میان ترکید. سیم های خاردار هنوز تیرک را سرپا نگه داشته بودند، اما پوزه ی لجوج تراکتور پیش می رفت و سیم ها، یکی بعد از دیگری، روی برف می افتادند و زیر زنجیرها له می شدند و به شکل کلافِ درهم پیچیده ی تیغ داری درمی آمدند. تا آن که سرانجام سطح صاف سُرسُره ها قرچ قرچ کنان از روی آن ها گذشت. آن وقت روسلان دوباره تیر چوبی را دید، مثل آدمی به پشت افتاده بر زمین با دست هایی گشوده به دو سو.
تراکتور همان جا، در محوطه ی اردوگاه، با غرشی سرشار از نخوت از حرکت باز ایستاد. راننده پیاده شد تا نگاهی به نتیجه ی کارش بیندازد و احتمالاً او هم از کار خود احساس رضایت کرد، چون شادمانه به سوی صاحب برگشت: «آهای، ولوگدا، اگر من نبودم، تو چیکار می کردی؟ تا من هستم، برادر، عوض سگ کشی یک خرده کار یاد بگیر!»
سینه ی راننده با آن چاک باز نیمتنه و سر و وضع شلخته اش به خودی خود لوله ی تفنگ را به خود می خواند. اما صاحب، که حالا دیگر سلاحش به خم آرنجش آویخته بود، قوطی سیگارش را بیرون آورد و ته سیگاری را روی در قوطی زد. نگاهی به نقشی که با دست های خودش روی آن حک کرده بود انداخت و لبخند زد. دوست داشت نتیجه ی کار دست هایش را تحسین کند و همیشه در این قبیل مواقع به چیزی لبخند می زد، و هرگاه نقش روی قوطی را به دیگر صاحبان نشان می داد، آن ها از خنده ریسه می رفتند. حالا قوطی سیگار را که در جیب می گذاشت، همان طور لبخند بر لب می دید که تراکتور چگونه راه خود را در میان ردیف دوم سیم های خاردار می گشاید و با تیرک بعدی کلنجار می رود که این بار ظاهرا محکم تر بود و لازم بود چندبار از دور و با سرعت به آن بکوبد.
پس از آن که تیرک دوم نیز سرانجام فرو افتاد، صاحب رو به روسلان کرد و، گویی او را برای نخستین بار دیده باشد، گفت: «هنوز این جایی، بدمصّب؟ مگر نگفتم بزن به چاک؟ با کی بودم؟» دستش را با سیگارِ روشن به طرف جاده و به سوی جنگل دراز کرد. «مبادا دیگر جلوی چشمم ظاهر شوی، فهمیدی؟»
اما روسلان، نه این که نتواند، نمی خواست به هیچ قیمتی در جهان حرف او را بفهمد. برای نخستین بار او را به جهت مخالف جایی می فرستادند که معمولاً می بایست بی درنگ به آن سو خیز بردارد. آن موجود دوپا به سیم ها نزدیک شد و آن ها را از جا کند... بدون هیچ گونه مجازاتی. درصورتی که در گذشته به چنین کسانی بدون اخطار قبلی تیراندازی می شد. و روسلان از همین رو از آن راننده ی دهان گشاد بیش از پیش متنفر شد، کسی که جسارتش سبب نجات خود او و سگ های دیگری شده بود که در لانه ها منتظر نوبت خود بودند.
اما اطاعت کرد و به راه افتاد. چند قدمی که رفت متوجه شد صاحب دنبالش نمی آید و سر برگرداند. صاحب به اردوگاه برمی گشت. به طرف شکافی می رفت که تراکتور ایجاد کرده بود. تسمه ی اتومات را طوری به دست گرفته بود که سلاحش کمابیش پشت سرش روی برف کشیده می شد و روسلان با دیدن پشت خمیده ی صاحب ناگهان احساس کرد که دیگر هیچ چیز درد او را دوا نمی کند، نه اتومات و نه روسلان. از فرط نومیدی و شرمساری دلش می خواست همان جا روی برف بنشیند، سرش را به سوی خورشید زردِ خاکستری بگیرد و بر رنج جانکاهش اشک بریزد. چه خاتمه ی خدمتی! بدتر از بدترین دلواپسی های روسلان؛ او را به آن سوی سیم های خاردار برده بودند تا طردش کنند، محکومش کنند تا همراه دورگه های کثافتی گدایی کند که از ته دل خوارشان می شمرد و اصلاً از جمله ی نوع سگ نمی دانست. اما به چه علت؟ به کدام جرم؟ او که کار خلافی نکرده بود که مستوجب مجازاتی چنین بی رحمانه و بی سابقه باشد...
ولی فرمان صاحب به هرحال فرمان بود، حتی اگر آخرین فرمان باشد. بنابراین روسلان تک و تنها در جاده ی سفید بنا کرد به دویدن به سوی افقی تیره و تار.
می دانست که باید زمانی دراز در این جاده بدود، شاید تمام روز، و تمام مدت از میان جنگل. و سپس شامگاهان از فراز تپه ای بلند چراغ های پراکنده ی شهرک را از پشت درختان خواهد دید. در آن جا از پیاده روهای چوبی در زیر برف بوی قیر برخواهد خواست و حیاط ها را پرچین های بلند، همچون موانع میدان تمرین، محصور کرده است. از درون خانه های کوتاه، که نوار نوری به زحمت از شکافِ چارچوب ضخیمِ پنجره هاشان بیرون می زند، بوی دود و چیزی خوش طعم به مشام خواهد رسید، و کمی دورتر، بوی دودی متفاوت از قطارها بلند خواهد بود و سرانجام روسلان یکراست به میدان کوچک و گردِ مقابل ایستگاه خواهد رسید. در این میدان نیز چیزی آشنا از میدانِ تمرین هست: دو آدم مرده به رنگ کاسه ی آلومینیومی آبگوشت که معلوم نیست چرا وسط باغچه و گل ها رفته اند. یکی بی کلاه، با دست دراز و دهان باز، درست مثل آن که هم اکنون ترکه را انداخته و می خواهد به سگ فرمان بدهد «بیاورش!». دومی کلاه بر سر دارد و به جایی اشاره نمی کند، بلکه یک دستش را به لبه ی اونیفورمش گرفته، به این معنا که ترکه را باید به او برگرداند.
افزون بر این ها و دورتر از همه ی این ها، سکوی پهن قطارها خواهد بود که می توان روی آن پرید؛ کنار سکو نوار ریل ها، گاه به رنگ آبی و شب ها به رنگ صورتی، پیچ و تاب می خورند و درهم می پیچند. ریل های انتهای سکو همیشه زنگ زده اند و بلافاصله هم به پایان می رسند. در آن جا، چراغی بر سر تیر چوبی سیاه رنگی ایستاده که به هنگام رسیدن قطار موعود با نوری قرمزرنگ روشن می شود. خود قطار ممکن است سبز باشد با نرده های اریب مقابل پنجره هایش؛ و گاه قرمز است با درها و پنجره هایی که آن ها را تخته کوبیده و بسته اند، بدون کوچک ترین روزنی. این جا پایان یگانه راهی است که روسلان می شناسد.
یکنواخت و بی شتاب می دوید، اما ناگاه بر سرعتش افزود، زیرا حدس زده بود که به چه منظور او را به آن جا اعزام کرده اند. او می بایست به هنگام روشن شدن چراغِ قرمز روی سکو حاضر باشد، هنگامی که قطارِ حامل فراریان آهسته روی همان ریل های آشنا و بن بست می لغزید.

پیش گفتار مترجم

ماجرای تالیف و انتشار کتابی که هم اکنون در دست دارید به راستی پیچیده است. همه چیز از آن جا شروع می شود که نویسنده ی کتاب، گئورگی ولادیموف، حکایت رویدادی عجیب را از دوستش می شنود: در شهرک تیمیر تائو(۱)، در سیبری، اردوگاهی بوده که در دوران زمامداری خروشچف ــ معروف به عصر «ذوب شدن یخ ها» ــ برچیده می شود. در محل اردوگاه کارخانه ای می سازند، ولی سگ های اردوگاه که بنا بوده طبق دستورالعمل کلی کشته شوند، شاید به دلیل احساس ترحم ماموری زنده مانده، پراکنده شده و اکنون در گوشه و کنار پرسه می زنند. با آن که به شدت لاغر و تکیده اند، از هیچ کس غذا نمی گیرند، کسی جرئت ندارد جز از پهلو به آن ها نگاه کند، و معلوم نیست چطور تا به حال از گرسنگی تلف نشده اند. شگفت انگیزتر از همه این که هرگاه صفوف راهپیمایان به مناسبت عید اول ماه مه در خیابان های شهرک به راه می افتد، سگ ها بی درنگ نقش اسکورت(۲) را به عهده می گیرند و ستون راهپیمایان را از هر سو محاصره می کنند، به احدی اجازه ی خروج از صف را نمی دهند و با غرش های ترسناک متخلفان را به داخل صف می رانند؛ کاری بسیار حرفه ای و مطابق با اصل اردوگاهیِ «نه یک قدم به راست، نه یک قدم به چپ! تیراندازی بدون اخطار!». این داستان، که افسانه نبود و واقعیت داشت، برای مولف حکم بومی را پیدا کرد که روایت خود را روی آن به تصویر کشید.
گئورگی ولادیموف داستان سگ اردوگاه را سه بار نوشته است: نخستین بار در اوایل دهه ی ۱۹۶۰، روایتی شصت صفحه ای در سبک هزل انسان انگارانه(۳) می نویسد و آن را نزد آلکساندر تواردوفسکی(۴)، سردبیر مجله ی نووی میر(۵)، می برد. تواردوفسکی داستان را برای چاپ می پذیرد، اما پس از مطالعه ی آن نکاتی را به ولادیموف تذکر می دهد. از جمله می گوید: «به نظر من، سگ تراژدی خودش را دارد، درحالی که شما او را خیلی بدوی تصویر کرده اید. شما از این سگ بیچاره یک پلیس پست فطرت ساخته اید.» ولادیموف تحریر دوم را هجده ماه بعد آماده می کند، اما دیگر دوران خروشچف به پایان رسیده و موضوع اردوگاه ها دوباره مشمول سانسور شده است. داستان سگ اردوگاه، به رغم این همه، به حیاتش ادامه می دهد و کارش به چاپ های زیرزمینی در انتشار «سامی زدات» می رسد. تا مدتی آن را اثر سولژنیتسین می دانستند و حتی در برخی محافل از او خواهش می کردند داستان را برایشان بخواند، و او هر بار با عصبانیت می گفت که آن داستان نوشته ی او نیست. به گفته ی ولادیموف، «او زک(۶) کهنه کاری بود و نمی خواست نام نویسنده ی واقعی را فاش کند، چون داستان هنوز رسما چاپ نشده بود و احتمال داشت برای من مایه ی دردسر شود.» سرانجام، در اوایل دهه ی ۱۹۷۰، موسسه ی انتشاراتی پوسف(۷) در فرانکفورت آمادگی خود را برای چاپ اثر به اطلاع نویسنده رساند. ولادیموف داستان خود را برای سومین بار نوشت. متن را روی کاغذهای بسیار نازکی ماشین کرد و به زوج جوانی از جهانگردان خارجی سپرد تا آن را به غرب برسانند. نیمی از کتاب در تخت کفش زن و نیم دیگر در آستر کت مرد جاسازی شد. کتاب روسلان وفادار در ماه مه ی ۱۹۷۵ در نشریه ی گرانی(۸) به نام نویسنده ی واقعی اش چاپ شد و ترجمه ی آلمانی آن در اکتبر همان سال در نمایشگاه کتاب فرانکفورت به دست خوانندگان رسید.
گئورگی ولادیموف، متولد ۱۹۳۱، ضمن مصاحبه ای، در پاسخ به این پرسش که آیا هرگز مجذوب کمونیسم بوده است، می گوید: «من خیلی زود به بلوغ رسیدم. در دوران " ذوب شدن یخ ها" با مجله ی نووی میر همکاری داشتم و این دوران برایم تجربه ای روشنگر و فوق العاده بود. خیلی زود به حقایق پی بردم. مادرم دو سال و نیم از عمرش را در مجمع الجزایر گولاک گذرانده بود و برای همین در ۱۹۶۲ که کتاب یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ منتشر شد، با خودم گفتم حالا دیگر نوبت من است.»
در مورد تجربه ی اسارت در اردوگاه دو نوع برداشت مطرح است: از طرفی وارلام شالاموف(۹) عقیده دارد که تجربه ی اسارت در اردوگاه فقط می تواند جنبه ی منفی و خفت بار داشته باشد و هیچ کس بر اثر رنج و مرارت انسان شریف تری نمی شود. در مقابل، آلکساندر سولژنیتسین در مورد خودش می نویسد که تازه بعد از تجربه ی گولاک به غنای معنوی و خودشناسی رسیده است. ولادیموف می گوید: «من شالاموف را خوب درک می کنم. او کسی است که برای همیشه علیل و رنجور شده است و دیگر نمی خواهد چیزی از آن مصیبت ها را به یاد آورد. اما احساس سولژنیتسین را هم می فهمم. حقیقت این است که قهرمانانِ واقعی گولاک انسان های مومنی بودند که تقدیر خود را به مثابه ی آزمون ایمانشان و مُنزل از سوی خداوند تلقی می کردند. اما من در محیط بی خدایی تربیت شده بودم و قادر نبودم قهرمانی خداپرست بیافرینم. تا آن که داستان واقعی سگ های تیمیر تائو را شنیدم و قهرمان داستان خود را یافتم؛ موجود زنده ای که حاضر بود جانش را فدای نظام اردوگاهی کند.
ولادیموف پیش از نوشتن روسلان وفادار، سوای آثار کوتاه، داستانی به نام سانحه نوشته و به چاپ رسانده بود. موضوع این کتاب سرنوشت راننده ای است که در پروژه ی ساختمانی بزرگی کار می کند. نویسنده در این کتاب همه ی اسطوره های ادبیات رسمی شوروی را درباره ی زندگی طبقه ی کارگر در اتحاد شوروی ویران می کند و به موضوعی می پردازد که در آثارش بیش ترین اهمیت را دارد: ساز و کار به بندکشیدن ذهن انسان ها در رژیم های توتالیتر، و همچنین مصیبت فردیِ کسی که می کوشد در برابر استبداد توده ی زورگو و بی رحم ایستادگی نشان دهد و هویت فردی خویش را حفظ کند. از جمله ی خوانندگان این داستان پاپ ژان بیست و سوم بود. می گویند پاپ، به دلیل دغدغه ای که برای رشد فکری و معنوی راننده اش داشت، گهگاه از او می پرسید چه کتابی می خواند. یکی از روزها راننده در پاسخ پاپ می گوید که کتابی خوانده است به قلم یک نویسنده ی جوان اهل شوروی درباره ی راننده ای که می راند و می راند تا سرانجام در سانحه ای کشته می شود. پاپ می گوید: «آن را بده بخوانم.» سپس روزی، ضمن ملاقات با تنی چند از روحانیون برجسته ی مسیحی و بحثی که بر سر مسئله ی همکاری واتیکان با کشورهای کمونیستی درمی گیرد، در پاسخ به این نظر که «عالیجناب، آخر آن ها که سنگر بی خدایی و بی دینی هستند»، می گوید: «من به اندازه ی شما بدبین نیستم. اخیرا کتابی خواندم به قلم یک نویسنده ی جوانِ اهل شوروی درباره ی زندگی راننده ای که سخت در تلاش معاش است. من در این داستان زوال ایده ی بی خدایی را می بینم؛ پیام این کتاب این است که ازمیان رفتن معنویت می تواند موجب تباهی انسان شود. مولف این کتاب را به سفارش کلیسا ننوشته، اما روشن است که مسیحی است، هرچند خودش این را نمی داند.»
آخرین اثر ولادیموف، ژنرال و ارتش او، که به ماجراهای جنگ جهانی دوم و حوادث واقعی و پنهان ارتش سرخ می پردازد، جایزه ی ادبی بوکر روسیه را در ۱۹۹۷ به خود اختصاص داد. در سال ۱۹۸۲ که ولادیموف به دعوت دانشگاه کلن راهی آلمان شد، مقامات شوروی از او سلب تابعیت کردند و با مصادره ی خانه اش راه بازگشت را بر او بستند. او از آن پس در آلمان اقامت گزید.
درباره ی کتاب حاضر مقاله ها و بحث ها و رساله ها و حتی کتاب هایی به زبان لهستانی نوشته شده که تنها گزیده های کوتاهی از آن ها را، همان گونه که در برگردان لهستانی کتاب آمده است، در صفحات پایانی آورده ایم؛ به این منظور که ذره ای از جذابیت داستان کاسته نشود، و نیز با این نیت که اعتماد خود را به نکته سنجی، خوش فکری و قریحه ی داوریِ خوانندگان هوشمندمان نشان داده باشیم.

روشن وزیری

آذرماه ۱۳۷۹

نظرات کاربران درباره کتاب روسلان وفادار

روسلان،روسیان؟ روسیه؟ اسمی که قرار است مردم روسیه یا کشور روسیه را نمایندگی کند.سگ نگهبان اردوگاه کار اجباری روسیه دوست دارد وسعت اردوگاه نه به اندازه سیم خاردارهای اطراف آن بلکه به اندازه شهر یا تمام دنیا باشدکتاب سراسر استعاره است و شاید در استفاده از آنهازیاده روی نیز شده باشد و راوی داستان نیز مرتبا تغییر کرده و یک گمگشتگی در شناخت راوی وجود دارد
در 6 سال پیش توسط Roo...beh
در این بین، سیاره‌ی بخت‌برگشته‌ی ما، با حصارها و قسمت‌ها و مرزها و ممنوعیت‌هایش، پاره‌پاره و دندانه‌دار در لایتناهی یخ‌زده‌ای در میان پرتوهای تیز ستارگانِ بی‌شمار به دور خود می‌چرخید. و در هر وجب از سطح آن کسی دیگری را می‌پایید؛ همه‌جا زندانیانی به کمک زندانیان دیگر زندانیان سومی را می‌پاییدند، و همچنین از خودشان دربرابر جرعه‌ی غیرلازم و یکسره پر مخاطره‌ی شراب آزادی مراقبت می‌کردند.‏
در 5 سال پیش توسط Poo...iya
احتمال این که اغراق کرده باشه هم زیاده البته
در 2 سال پیش توسط mas...gan
وقتی که دوران تغییر را نفهمی و خودت را وابسته به نظام و سیستم موجود بدانی، و حضور و ارزش تو تنها تابعی از سیستم موجود باشد فرقی نمیکند که انسان باشی یا سگی خدمتگذار، تو را برای خدمت به سیستم تربیت کرده اند.اکنون سیستم به پایان خود رسیده است و برای تو " فاجعه وفاداری در دوران اسارت" پیش آمده.
در 4 سال پیش توسط Poo...ish
این‌کتاب عالیه
در 3 ماه پیش توسط maryam saberi