
اونروز از اون روزهایی بود که تو تقویم زندگی همهی آدما وجود داره، یه روز سرنوشت ساز که خودت نمیدونی دست تقدیر برات چی نوشته ولی سالها بعد یه روزی که پیش خودت بشینی و صفحههای زندگیت رو برعکس ورق بزنی و برسی به این روز تو دلت میگی ای کاش ! ای کاشِ تو دلیِ من اگرچه آینده قشنگی رو برام به ارمغان داشت ولی حوادث تلخ و لحظههای پر اضطرابی رو قبل از رسیدن به آرامش برام رقم زد !! اون روز کذایی بعد از دانشگاه با سارا رفتیم پارک ملت، تازه رسیده بودیم و هنوز چندتایی عکس بیشتر نگرفته بودیم که مامانِ سارا زنگ زد ... کمی اونطرف تر رفت تا صحبت کنه . من لنز دوربینم را روی یک شاخه درخت زوم کردم و نگاهم روی برگ زرد و خشکی بود که از شاخه جدا شد چرخید و چرخید و چرخید تا روی زمین جلوی پای من افتاد ! درست مثل زندگی ما آدما که فکر میکنیم جامون همیشه اون بالاست ولی نمیدونیم که دنیا با بالا و پایین بودن اتفاقاش قراره به ما یه درس بزرگ بده !
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 3.۲۲ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 406 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | سارا عباسی |
| ناشر |