
با وزش اولین باد پاییزی چشمهام رو باز کردم!گرچه اونقدر اشک ریخته بودم که دیگه دل و دماغی برای بیدار شدن و دیدن روز و زیباییهای روستای باصفا و قشنگمون نداشتم. من دختر خان ده! به قول روستاییا چشم سفید و شیرین عقل روستا، پارسال تولد دوازده سالگیم مصادف بود با ازدواجم، یه ازدواج اجباری مثل ازدواج تمام دخترهای روستا، اما فرق ازدواج من با اونا این بود که اونا رو به هر رعیت و ...شوهر میدادن و خواستگارهای من از بین پسرهای خان و اربابها انتخاب میشدن! و شانس من یکی از مغرورترین و خودخواه ترین پسرهای یکی از این خان ها به مذاق حاج بابام خوش اومد و لقب داماد حاج رسول خان رو به خودش اختصاص داد. دختر یکی یه دونه حاج رسول شد عروس طهمورث، پسر بزرگ زینال خان! طهمورث ۳۰ ساله که یه ازدواج ناموفق داشت. یعنی زن اولش سر زا مرده بود و حالا من شده بودم جایگزینش، یکسال از اون تاریخ میگذره و من هنوز برای طهمورث پسر نزاییدم! بله پسر! اونا منتظر پسرن!
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 5.۲۹ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 456 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | هاجر صحرایی |
| ناشر | ندای الهی |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۰۸/۲۶ |
| قیمت ارزی | 3 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |