
بعد از اینکه تمرینم تموم شد از باشگاه بیرون اومدم، بخاطر فاصلهی زیاد باشگاه تا خونه با ماشین خودم تردد میکردم به سمت ماشینم رفتم ساکم رو روی صندلی عقب پرت کردم و پشت رل نشستم. ساعت نزدیک ٦ عصر بود ماشین روشن کردم به سمت و به سمت خونه به راه افتادم دکمه پلی ضبط رو زدم آهنگ مورد علاقه ام پخش شد منم با صدای بلند همخوانی کردم. با شنيدن اين آهنگ غرق فكر شدم از زندگی یکنواخت كلافه و سردرگم بودم ، هیچ چیزی برام جذابیت نداشت، از آدم هاي اطرافم دوری ميكردم اصلا دوست نداشتم بهم نزديك بشند وهمیشه از دورهمی ها فراری بودم. به خودم اومدم نزدیک خونه پشت در ایستاده بودم پیاده شدم در خونه رو باز کردم ماشین رو بردم داخل حياط پارک کردم. یه حیاط تقریبا بزرگ پر از گل و گیاه داشتیم، عاشق گل و گياه بودم خودم بهشون رسیدگی میکردم شلنگ آب رو برداشتم به گلها آب دادم بعد اینکه کارم تموم شد آب و بستم وارد خونه شدم یکراست به سمت آشپزخونه رفتم در یخچال رو باز كردم شیشه آب رو برداشتم سر کشیدم ، مثل همیشه کسی خونه نبود مامان هروز کلاس های مختلف میرفت، بابا هم تا شب سرکار بود. بابا تاجر فرش بود، سیاوش برادر کوچیکترم که ٢٠سالش بود هیچ وقت خونه نبود یا در سفر بود یا تو مهمونی هر چند بود و نبودش با هم هیچ فرقی نمیکرد چون وقتی هم خونه بود از اتاقش بيرون نمی اومد یا خواب بود یا در حال تلفن حرف زدن... برادر بزرگم متین مثل اسمش خیلی آقا و دوست داشتنی بود در آستانه سی سالگی بود، تنها کسی که توی خانواده بیشتر از همه هوای من رو بيشتر داشت و باهم درد و دل ميكرديم.
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 2.۸۴ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 362 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | نجمه میرزا آقایی |
| ناشر |