
توی حیاط نشسته بودم و به نم نم بارونی که توی آب حوض میخورد خیره شده بودم. از بوی نم خاک سرمست شده بودم. چشمهامو بستم و نفس عمیقی کشیدم. داشتم از این فضا لذت میبردم که با صدای هق هق مامان به خودم اومدم. با ناراحتی چشمامو باز کردم و به سمت صدا چرخیدم. مامانم دستشو روی دهنش گذاشته بود و گریه میکرد. مدتی بود که وضعیتمون همین بود. سنم اونقدری نبود که متوجه بشم دلیل گریههای گاه و بیگاه مامانم چیه ولی با همه وجودم دردشو حس میکردم. وقتی میدیدم داره گریه میکنه قلبم به درد میاومد. فقط میفهمیدم که مدتی زیر زیرکی با بابام بحث میکنن و آخرش به گریههای مامانم ختم میشه. وقتایی هم که بابا نبود مامان همش تو خودش بود و گریه میکرد. از سر جام بلند شدم و رفتم کنار مامان و پرسیدم - چی شده مامان؟ چرا همیشه ناراحتی؟ مامانم به روبرو خیره شده بود و حرفی نمیزد مثل همیشه چیزی رو برام توضیح نداد و برگشت داخل خونه.
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 1.۲۰ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 244 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | مرضیه حسینی |
| ناشر |