
وقتی پا به داخل شهر نهادم دلم فشرده شد، انگار بذر مرگ را به در و دیوار شهر پاشیده بودند. مانند دل من که سالها بود مدفن آرزوهایم شده بود و لباس سیاهی عشق گمشدهام را برتن کشیده بود. نگاهم به آسمان افتاد، آسمانش هم حال چندان خوشی نداشت، گرفته بود. دوست داشت ببارد. بغض گلویم را گرفته بود. هر قدمی را که به سختی برمیداشتم از دیدن آن همه بدبختی دلم به درد میآمد. در مقابل چشمانم خانههای فرو ریخته شدهای را دیدم که آوار با دست خود هزاران نقش برآن زده بود، مردمانی که شادی زندگی از نگاهشان رخت بربسته بود، مادرانی که پیکر عزیزانشان را با غم و درد پیشکش خاک میکردند، مردانی که به خاطر سختی روزگار قامتشان سست و لرزان شده بود، خانههایی که دار قالیشان نقش خون بر آن گره زده شده بود و طفلی که به خاطر هجر مادر ماتم زده بود، همهجا پر از صدا بود؛ صدای ناله و فغان که ته دلم را به لرزه درآورده بودند. یک لحظه از اینکه به آنجا آمده بودم پیشیمان شدم، دلم میخواست که برگردم. از دیدن آن همه بدبختی شوکه شده بودم. هیچ جای سالمی در شهر نمانده بود و از خانهها جز تلی گرد و خاک و خرابی، هیچ برجای نمانده بود. به هر سو که مینگریستم صدای مردمانی را میشنیدم که در تلاش بودند تا عزیزانشان را از زیر آوار بیرون بکشند. زلزله خوب در حقشان بیانصافی کرده بود...
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 1.۵۷ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 256 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | آذر فراهانی |
| ناشر |