
هر روز دقایقی قبل از برآمدن خورشید از خواب بیدار می شدم. سپس نمازم را خوانده و با صرف چند لقمه نان و پنیر که هول هولکی ناشتا می کردم، با قابلمه غذای ظهر روانه میدان ورودی شهر می شدم. محل تجمع انبوهی از جمعیت بیکار که از صبح تا دو ساعت از ظهر گذشته به گِردش معطل ایستاده، تا شاید صاحبکاری پیدا بشود و از میان آنها برای کارهای ساده ساختمانی و یا هر کار دیگری که مهارت و تخصص ویژه در انجام آن مورد نیاز نباشد، به کارگری ببرد.
اوایل که در شهر به کارگری بر سرِ میدان رو آوردم، بارها پیش آمد که از آمدن به شهر پشیمان بشوم، منتها با مرگ پدرم و در یک سال و نیمی که در روستا عهده دار شغل آبا و اجدادی ام شدم، کم سختی نکشیدم. با شانزده سال سن ناخواسته ترک تحصیل نموده و با گذشتن از این یگانه علاقه ام، تن به کاری دادم که تجربه زیادی در انجام آن نداشتم. پدرم زراعت دیم می کرد؛ گندم می کاشت و من در ایفای نقش او به رغم آنچه از یک روستازاده انتظار می رفت، تنها اندکی آن هم به طور سطحی از مراحل سه گانه کاشت، داشت و برداشت گندم بلد بودم. از جمله شیوه های کسب مهارت، یادگیری از طریق تکرار بود و من در حیات پدرم بنا به ملاحظه او و مادر که از علاقه و اشتیاق مفرطم به ادامه تحصیل آگاهی داشتند، چندان که باید دل به کار کشاورزی نداده بودم. در عوض از وقتی که یادم می آمد، سر درون کتاب داشتم و از عطش سیری ناپذیرم به مطالعه، غیر از کُتب درسی هر کتاب مناسبی که به دستم می دادند، لاجرعه سر کشیده و چون نوشیدن آب دریا، ازنو احساس تشنگی می کردم.
آری، در فقدان پدرم که دفتر زندگی اش در چهل و شش سالگی بر اثر تصادف با اتومبیل بسته شد، همه روزها بر من به یک سان می گذشت. هر روز صبح با سر زدن آفتاب از دریچه مشرق، بیل به کول و یا داس به دست، با قمقمه آب و بقچه ای از غذا که عبارت از چند برگ نان نازک تیری و مقداری گوجه و خیار و گاهی غذای پختنی بود، از خانه بیرون می زدم. سپس، با پیمودن مسافتی از پَست و بلند کوهستان، بر سرِ زمین کشاورزی حاضر می شدم. عصر هنگام نیز خسته و از پا افتاده به منزل برمی گشتم. زمین ارثیه مادر بود. خاک غنی و حاصل خیزی داشت، منتها غیر از موقعیت مکانی اش که دور از روستا و در یک ناحیه پَرت بود، بیش از یک چهارم آن در شیب کوهستان قرار داشت.
باری، چهار ماه بعد از اتفاق زیان باری که برای پدرم افتاد، با رسیدن فصل برداشت که از گندم های کاشته شده به دست او حاصل زیادی به کف نیاوردم، در سال زراعی بعد و قبل از اقدام به کشت تازه، با الهام از شعر"نابرده رنج گنج میسر نمی شود" بیل را طوری با فشار پا از صفحه قاشقی اش به درون زمین فرو برده -در بیش از یک چهارمی که تراکتور توان رفتن و شخم زدن در آن را نداشت- و خاک را از عمیق ترین نقطه ممکن به سطح می آوردم، که از اهالی روستا هر که مرا می دید، خیال می کرد در پی یافتن عتیقه پُربهایی هستم، که پدرم در زمان حیاتش در دل خاک مخفی نگاه داشته است. اما...اما چه سود از این تدبیر که نه از گنج خبری بود، و نه از بد روزگار برخلاف مفهوم مصرع دوم شعر مذکور "مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد" ثمره و محصولی که درآمدش بتواند توجیه اقتصادی بر یک فصل زحمت و صرف هزینه باشد، از سفره طبیعت نصیبم نشد.
البته دو ماه قبل از برداشت گندم، هنگامی که با مشاهده حجم محصول در شُرف بار احساس کردم اتفاق پارسال در حال تکرار است، به ناگزیر بعد از چند روز کلنجار ذهنی رفتن با خودم، نشستم با مادر حرف زدم. هر چند، ممکن بود با حرف هایم امیدی را که بعد از مرگ پدرم در دل به من بسته بود، به یاس تبدیل کنم؛ اما به ناچار نزد او از بارش های ناچیز و نامنظم باران گفتم. مساله ای که از چند سال گذشته به این سو نزد کشاورزان به یک بلیه همگانی تبدیل شده بود. و در آخر، با کلی ترس و لرز از او خواستم اجازه بدهد تا روانه شهر بشویم. این فکر به خصوص از این رو به خاطرم رسید، که من دو سال پیش از فوت پدرم در شهرستان ایذه و در تنها دبیرستان پسرانه و شبانه روزی آن که اختصاص به دانش آموزان روستایی داشت، به اندازه یک سال و نیم تحصیلی درس خوانده و به اندیشیدم آن جا را برای ادامه زندگی امتحان کنیم.
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 5.۱۷ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 406 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | سیروس الهی بروجنی |
| ناشر | کنکاش |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۰۶/۱۸ |
| قیمت ارزی | 5 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |