
پیرمرد از پنجرۀ اتاق، نگاه عمیقش را به دریا دوخته بود و غرق در افکار خود بود. گویا متوجه آنچه اطرافش می گذرد، نمیشد. در آن موقع از سال، هوای پاییزی شهر لیان بسیار مطبوع بود و باد ملایمی همراه اندکی شرجی از دریا به خشکی می وزید که پس از ورود از پنجرۀ بزرگ و هلالی شکل اتاق، صورت چروکیده و موهای سفید و بلند آن مرد را نوازش می کرد و پس از برخورد به پرده های رنگین آویزان در اتاق، آنان را به رقص وا می داشت. او که شصت بهار از عمرش گذشته بود، ناملایمات و سختی های روزگار آن را بیشتر نشان میداد و جبر روزگار او را فرسنگ ها از زادگاهش دور کرده بود، ناامیدانه رو به حاضرین کرد، آهی کشید و گفت: «خدایان شوش و انشان از من روی برگردانیدند و مرا در برابر خدایان خونخوار بابل تنها گذاشتند.»
در آن حال، زنی که از الهگان هم زیباتر بود و زیبایی چشمانش هر بینندهای را وادار به تعظیم می کرد، به سمت او آمد و گفت: «سرورم! امروز خیلی خسته شده اید؛ بهتر است کمی استراحت کنید.»
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 4.۸۴ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 510 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | امین افشارپور |
| ناشر |