
بخشی از کتاب
زمستان بود؛ چه زمستانی. زودتر از زمستانهای قبل، شوفاژها را روشن کردند. شوفاژ افاقه نکرد و مجبور شدند یک بخاری گازی هم قاچاقی و دور از چشم همسایهها توی اتاقخواب روشن کنند. وقتش رسیده بود که بقچهی لباسهای گرم را بیرون بریزد. آن شب خسته از دانشگاه به خانه رسید. تا دیر وقت مجبور بود توی جلسهی اساتید باقی بماند. یک پراید سفیدرنگ داشت که همین دو روز پیش، وقتی بعدازظهر میخواست از دانشگاه بیرون بزند، هر چه استارت زده بود، روشن نشده بود و دو تا از همکارانش، آستین کتهایشان را بالا زده و از خودشان مایه گذاشته بودند و ماشین فَکَسنی او را هُل داده بودند. خدا را شکر، هنوز دانشجوها او را ندیده بودند محل را ترک کرده بود و حالا هر وقت پشت فرمان مینشست، یک صلوات محمدی میفرستاد و کلی دعا میخواند و از خدا میخواست کمکش کند تا ماشین او را قال نگذارد.
وارد خانه شد و پسر کوچکش به سمتش دوید و صورتش را به صورت سرد مامان چسباند و یک بوسِ شیرینِ کودکانه از لپهایش کَند. باید امروز هر طوری بود، بقچهها را پایین میآورد. بقچهها در بالاترین طبقهی کمدِ اتاقخواب، روی هم تلانبار شده بودند و یادش میآمد، پارسال که لباسهای زمستانی را جمع میکرد، وقت نکرده بود بعضی لباسها را بشورد و همینطوری آنها را لای لباسهای تمیز جاساز کرده بود و پرت کرده بود آن بالا و حالا واویلایی بود.
| فرمت محتوا | mp۳ |
| حجم | 16.۸۵ کیلوبایت |
| مدت زمان | ۱۲:۰۰ |
| نویسنده | فرانک کلابی |
| گوینده | مرضیه ابراهیمی |
| گوینده دوم | سارا تهرانی |
| ناشر | گیوا |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۳/۰۶/۲۸ |
| قیمت ارزی | 1 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |