- بخشی از کتاب:
در اتاق یکی از مهمانخانههای پاریس طبقهی سوم، جلوی پنجره، ففلاندن که بهتازگی از ایران برگشته بود، جلوی میز کوچکی که رویش یک بطری شراب و دو گیلاس گذاشته بودند، روبهروی یکی از دوستان قدیمی خودش نشسته بود. در قهوهخانهی پایین ساز میزدند، هوا گرفته و تیره بود، گیلاس شراب را برداشت و تا ته سر کشید و رو کرد به رفیقش:
- هیچ میدانی! آیا ممکن است یک روزی به وطنم برگردم؟ ممکن است همین ساز را بشنوم؟ آرزو میکردم یک روزی برگردم.
آرزوی یک چنین ساعتی را میکردم که با تو در اتاق، تنها درد دل بکنم. اما حالا میخواهم یکچیز تازه برایت بگویم، میدانم که باور نخواهی کرد: حالا که برگشتهام پشیمانم، میدانی باز دلم هوای ایران را میکند، مثل این است که چیزی را گم کرده باشم!