- بخشی از کتاب:
از یادداشتهای یک نفر دیوانه:
نفسم پس میرود، از چشمهایم اشک میریزد، دهانم بدمزه است، سرم گیج میخورد، قلبم گرفته، تنم خسته، کوفته، شل، بدون اراده در رختخواب افتادهام و بازوهایم از سوزن انژکسیون سوراخ است. رختخواب بوی عرق و بوی تب میدهد. به ساعتی که روی میز کوچک، بغل رختخواب گذاشتهشده، نگاه میکنم. ساعت دهِ روز یکشنبه است. سقف اتاق را مینگرم که چراغبرق میان آن آویخته. دور اتاق را نگاه میکنم، کاغذ دیوار، گلوبتهی سرخ و پشتگلی دارد. فاصله به فاصله، آن دو مرغ سیاه که جلوی یکدیگر روی شاخه نشستهاند، یکی از آنها تکش را بازکرده، مثل این است که با یکدیگر گفتوگو میکنند. این نقش، مرا از جا درمیکند. نمیدانم که چرا از هر طرف که غلت میزنم، جلوی چشمم است. روی میز اتاق پر از شیشه، فتیله و جعبهی دواست. بوی الکل سوخته، بوی اتاق ناخوش در هوا پراکنده است. میخواهم بلند شوم و پنجره را باز بکنم، ولی یک تنبلی سرشاری مرا روی تخت میخکوب کرده، میخواهم سیگار بکشم، میل ندارم. ده دقیقه نمیگذرد، ریشم را که بلند شده بود، تراشیدم. آمدم در رختخواب افتادم، در آینه که نگاه کردم، دیدم خیلی تکیده و لاغر شدهام. به دشواری راه میرفتم، اتاق در هم و برهم است، من تنها هستم.