پیانو
من سازی هستم به رنگِ زندگی…
نوایی دارم
گاه به رنگِ زندگانی و گاه پُر از نومیدی!
کلاویه هایی دارم
گاه به سختیِ یک کوه و گاه به نرمی پرِ قو!
فرشتگانی از جنسِ خاک،
مرا با پنجاه و دو تن از فرزندانم
که به سفیدی پرهای کبوتر سپیدند
و سی و شش لکهی سیاهِ به ظاهر ننگین میبینند.
اما در حقیقت
سیاهی و سفیدی در کنار هم معنی پیدا میکنند
و زیبایی زندگانی را فریاد میزنند!
آری! چکشهایم بعضی وقتها
که دلشان کمی از این زمانهی پر هیاهو میگیرد،
با خشونت بیشتری، بر رویِ ظرافتِ سیمها میکوبند
و صدایِ غم آلودتری ایجاد میکنند!
من… پیانو!
سازی با رُخی از رنگهای خنثی
اما باطنی آهنگین و پر احساس؛
آوازی جاری به دنبالِ سیمهای کوتاه و بلندم دارم،
که دلها مینوازد و اشکها در میآورد!...
-از متن کتاب-