این خانه برای یک آدم بیروح ساخته شده بود؛ پس منطقی بود که به این اندازه چشم مادرم را گرفته بود! میتوانم تصور کنم وقتی بین پنج اتاق و سه تا و نصفی حمام قدم میزد چشمهایش برق میزدند. شرط میبندم که فکر میکرد این خانه کلید حل مشکل ماست.
وقتی تام، پدرخواندهام، دستشویی مخصوص اتاقم و وان جکوزیاش را بهم نشان داد، گفت: شرط میبندم حس سیندرلا بودن بهت میده. این را گفت چون آدم احمقی است.
من باید برای مادرم و تام خوشحال میبودم، چون فروختن خانۀ قدیمی آنقدر طول کشید که تقریباً ازدواجشان را نابود کرد. باید هیجانزده میبودم که مجبور نیستم دوباره کلمات «بازار کساد املاک» و «محلۀ نامناسب» را بشنوم. نه آنها و نه فروشندۀ املاک هیچکدام جرئتش را نداشتند که بیایند و بگویند هیچکس نمیخواهد خانهای در «خیابان وحشت» بخرد!
-بخشی از متن کتاب-