لب ساحل خوابیده بودم و نور آفتاب مدام به چشمم میخورد و از طرفی صدای موج آب دریا باعث میشد از خواب بیدار شوم. چشمهایم را باز کردم. دیدم روی ماسه دراز کشیدم. با خودم گفتم: «من کجام؟ اینجا کجاست؟» نگاهی به لباسم انداختم. دیدم پر از ماسه است و پا به برهنه ام و کفشهایم در پایم نیست و گرسنه و تشنه هستم. بلند شدم نشستم. دیدم روبهرویم دریا است و هر طرف را نگاه کردم دیدم هیچکس نیست. صدا کردم. «کمک!کمک! من اینجا هستم. کسی نیس؟ من گم شدم.» هیچکس نبود. از تشنگی دستهایم را جفت کردم و در آب دریا بردم. یک مشت آب خوردم ولی گرسنه بودم. نگاه کردم به پشت سرم و دیدم، یک جنگل سبز آنجا است.