منتقدی به نام کِوین کنفیلد گفته است تفکرات فلسفی دم دستی، نوعی رفتار که خبر از قصههای پریوار بزرگسالان میدهد، شیفتگی بیمارگون به روابط آسیبپذیر جوانی، و بازیگوشی روایی از مشخصات رمانها و داستانهای موراکامی است.
به اینها میتوان احساس تنهایی و واماندگی، حس فقدان و از دست هشتن زندگی، رواننژندی و حضور آدمهایی را که با روند و هنجار عادی زندگی ناهمخوانند افزود.
رمان سوکورو تازاکی بیرنگ و ... نیز از این قاعده مستثنا نیست. همان بیرنگ بودن سوکورو، یا تصور او از خودش که بر مبنای نامْ خود را بیرنگ و بو میداند و شانزده سال طردشدگی و تعلیق او در میان زمین و هوا نشاندهندهی همین موضوع است.
در اینجا نیز، مانند جنگل نروژی (که همچنان منتظر مجوز است) و جنوب مرز، غرب خورشید داستان در ژاپن امروز میگذرد و جز دو ـ سه مورد کمتر نشانی از خرق عادت و شخصیتهای فانتزی دیده میشود.
با این همه، پیرنگ داستان نشان موراکامی را بر خود دارد. یعنی بار دیگر راوی جوانی است ۳۵ـ ۳۶ ساله، مجرد، تنها و با زندگی خلاف همسن و سالهای خود و چون از جانب چهار دوست دیگر طرد شده، شانزده سال تمام گمگشته و سرگشته است، تا به سارا برمیخورد و به تشویق او در صدد کشف گذشته برمیآید. و این سفری است هم در بیرون و هم در درون برای یافتن دلایل طردشدگی و رفع سرگشتگی.
و یک نکته دربارهی عنوان رمان: عنوان ترجمهشدهی انگلیسی چنین است:
Colorless Tsukuru Tazaki and His Years of Pilgrimage
دربارهی تلفظ T در نام Tsukuru از دوستی مقیم ژاپن کمک گرفتم و چون T ساکن است، بهتر است در زبان فارسی تلفظ نشود. و اما دربارهی قسمت آخر نام Years of Pilgrimage جای دیگر هم استدلال کردهام: شکل ظاهری و اولین معنای Pilgrimage یعنی زیارت. اما مگر زیارت چند سال طول میکشد؟ و زیارتِ کجا؟ اگر به داستان توجه کنید، همانطور که اشاره کردم، سوکورو که با طرد چهار دوست و همراه و همدمش در دورهی دبیرستان رو به رو میشود، بیآنکه دلیلش را بداند، اعتماد به خود را از دست میدهد و مطابق اسمش رنگ و جلای خود را میبازد و سالها سرگشته و بیهدف زندگی میکند.
بخشی از کتاب:
از ژوئیهی سال دوم دانشکده تا ژانویهی سال بعد همهی فکر و ذکر سوکورو تازاکی مردن بود. در این مدت بیست سالش تمام شد، اما این نقطه عطف خاص ـ آغاز بزرگسالی ـ برایش بیمعنا بود. طبیعیترین کار این بود که جان خود را بگیرد و حتی امروز هم نمیداند چرا گام نهایی را برنداشته است. گذر از آستانهی مرگ و زندگی کاری بود راحتتر از قورت دادن تخم مرغی خام و لیز.
شاید روش مناسبی پیدا نکرده بود که با احساسات ناب و شدیدش در قبال مرگ جور دربیاید؛ برای همین، دست به خودکشی نزده بود. اما اصل کار رَوِش نبود. اگر دری در دسترس بود که یکراست به مرگ میرسید، حتی لحظهای هم در باز کردنش درنگ نمیکرد، انگار که این هم قسمتی از زندگی روزمره باشد. اما چه خوب و چه بد، همچو دری دم دست نبود.
خیلی وقتها با خودش میگفت راست راستی باید همان موقع میمردم. بعد این دنیا، همین دنیایی که حالا هست، دیگر وجود نمیداشت. فکری بود پرجذبه و مسحورکننده. دنیای حاضر وجود نمیداشت و واقعیت واقعی نمیبود. تا جایی که به این دنیا مربوط میشد، او دیگر وجود نمیداشت ـ درست به همین نحو این دنیا هم دیگر برای او وجود نمیداشت.
در عین حال، سر در نمیآورد چرا به این نقطه رسیده است و بر لبهی پرتگاه تلوتلو میخورد. بله، حادثهی مشخصی او را به اینجا کشانده بود ـ این نکته را خوب میدانست ـ اما چرا فکر مرگ به او مسلط شده بود و حدود شش ماه در برش گرفته بود؟ بله، «در برش گرفته بود» این عبارت به دقت در موردش مصداق داشت. روزهای پی در پی مثل یونس در شکم ماهی، گمگشته در تاریکی و خلأ راکد، در اندرون مرگ به دام افتاده بود.
انگار خوابگردی بود در میان زندگان، انگار تاکنون مرده بود و خود نمیدانست. با طلوع خورشید بیدار میشد، مسواک میزد، هر لباسی که دم دستش بود میپوشید، سوار قطار میشد و به دانشکده میرفت و سر کلاس یادداشت برمیداشت. مثل کسی که در طوفان گیر افتاده و مذبوحانه به تیر چراغبرقی چنگ انداخته باشد، به امور عادی روزمره چسبیده بود. فقط در صورت لزوم چند کلمه با این و آن حرف میزد، بعد از کلاس به آپارتمان پرت خودش برمیگشت، روی کف زمین مینشست، به دیوار تکیه میداد و میرفت توی فکر مرگ و ناکامیهای زندگی خودش. پیش رویش ورطهی عظیم تاریکی بود که یکراست به مرکز زمین میرفت. تنها چیزی که میدید، ابر انبوهی از هیچ بود که دورش پیچ و تاب میخورد؛ تنها چیزی که میشنید، سکوت ژرفی بود که پردهی گوشش را میفشرد.
به مرگ که فکر نمیکرد، ذهنش یکسر خالی بود. فکر نکردن مشکل نبود. روزنامه نمیخواند، موسیقی گوش نمیداد، به جنس مخالف هم میلی نداشت. وقایعی که در دنیای بیرون رخ میداد، ربطی به او نداشت. هر وقت حوصلهاش از اتاق سر میرفت، در محلههای دوروبرش بیهدف پرسه میزد، یا میرفت ایستگاه قطار، روی نیمکتی مینشست و رفت و آمد مدام قطارها را تماشا میکرد.
هر روز صبح، میرفت زیر دوش و موهایش را خوب شامپو میزد و هفتهای دو بار رخت میشست. نظافت یکی دیگر از ستونهای اتکایش بود: رخت شستن، حمام کردن و مسواک زدن. به خورد و خوراکش هیچ توجه نداشت. ناهار را در کافهتریای دانشکده میخورد، اما باقی وعدهها معلوم نبود چی میخورد. هر وقت گشنهاش میشد میرفت سوپرمارکت محل و سیبی یا گیاهی خوردنی میخرید. گاهی نان خالی میخورد و پشتبندش یک قوطی مقوایی شیر سر میکشید. وقت خواب انگار که دوا بخورد، یک لیوان اسکاچ میانداخت بالا. خوشبختانه چندان اهل نوشیدن نبود، پس همینقدر بس بود که خوابش ببرد. هیچ وقت خواب نمیدید؛ اما اگر هم میدید، تصویرهای رؤیاواری بود که از حاشیهی ذهنش برمیخاست، بر سراشیب لغزان آگاهی او جای فرودی نمییافت، ناچار به سرعت تمام در خلأ میلغزید و پایین میرفت.
دلیل ماندگاری مرگ نزد سوکورو تازاکی روشن بود. یکی از روزها چهار دوست دیرینش، دوستان سالیان، پیغام داده بودند که دیگر نه مایلند او را ببینند و نه با او حرف بزنند. تصمیمی بود ناگهانی و قاطع، بیهیچ جای سازشی. برای چنین تصمیم شدیدی یک کلمه هم توضیح نداده بودند. سوکورو هم جرئت پرسیدن نداشت.