- بخشی از کتاب:
طرف صبح که ما کنار مرداب رسیدیم، روی فرش خلوت بود. در اثر طوفان شب پیش، زمین هنوز نمناک بود و پرندگان زیادی آنجا دیده میشد.
ناگهان ماده آهوی کوچکی بیسروصدا، از میان سبزهها پدیدار شد و این خود غریب مینمود، چه در این ساعت هنگام آب خوردن آهوها نبود. پوزهی سیاه قشنگش را بالاگرفته و هواخوری میکرد. گوشهای پهن او تکان میخورد. پس از آن که مطمئن شد بهسوی آب رفت، گردنش را دراز کرده و وارد مرداب گردید و مشغول آشامیدن شد.
در اینوقت ما برآمدگی غیرطبیعی شکمش را دیدیم. این حیوان آبستن و زاییدنش نزدیک بود.
او خیلی آهسته مینوشید. گاهی سرش را از آب بیرون میآورد و با حرکت تند و ناگهانی که به او حالت بیصبری میداد، نفس تازه میکرد.
پشت سرش، نیها تکان خورد و یک آهوی نر که جفت او بود پیدا شد و موموی آهسته، که مانند زمزمهی ملایمی بود کرد، ماده آهو رویش را برگردانید. آهوی نر نزد مادهی خود آمد، او را بویید و از روی بیمیلی یک جرعه آب با او نوشید.
اول ماده آهو برگشت و جفت او به دنبالش افتاد. ماده آهو جای شنزاری را انتخاب کرد، دستهایش را تا نموده بااحتیاط دراز کشید.
طوری واقعشده بود که ما آشکارا برجستگی شکمش را میدیدیم. با دوربین، لبهای سیاه حیوان کوچک زیبا که آهسته نشخوار میکرد، پیدا بود. به نظر میآمد که نگاه دلربای او متوجه چیزی نبود.