قلم را درست میگیرم؛ امروز بعد از سالها در مسیر خداشناسی و پیامهای زیبایی که دریافت کردهام «ریاضت» کشیدهام، صبوری را پیشه راهم کردهام. با نشانهها همقدم شدهام...
حال میخواهم شروع کنم مسیر خداشناسی را در کتابی حک کنم تا ماندگار شود. اگر روزی ناشکری به سراغم آمد دوباره بهسمت کتاب بروم تا در ذهنم تداعی شود...
یاد روزهایی که با شناختن خالق وجودم شکوفه زد، جوان شدم، شاداب شدم. انگیزه زندگی کردن در وجودم جاری شد. آنگاه سجده زدم خالقم عاشقانه میستایمت.
من دختر زمستان بهمنماه به دنیا آمدم تا پس از پستیوبلندی روزگار طعمهای مختلف را بچشم و عاشق شوم عاشق خالق با تمام وجودم پی به زیباییها ببرم و غرق در شادی شوم.
به گذشته بازمیگردم به دورانی که غمگین بودم نالان و از همه دنیا دل کنده بودم همش فریاد میزدم خداوندا چرا مادرم را از من گرفتی چرا؟ من چگونه زندگی کنم بدون مادرم؟! دلم نوازشهای مادرم را میخواهد و بعد از ساعتها از شدت اشک به خواب میرفتم.
دنیا برایم به آخر رسیده بود و امیدی به زندگی در من نمانده بود. سالهایی را میگذراندم که همش سخت بود تاریکی وجودم را فراگرفته بود تاریک تاریک و وجودم دوست نداشت از تاریکی به روشنایی بازگردد همیشه پرده اتاقم را میکشیدم دوست داشتم اتاقم نیز تاریک شود و در غم باقی بمانم.
-بخشی از کتاب-