همه روزهایم قصه شدهاند. دیگر پاک گیج شدهام کدام را بنویسم. سابقاً فرصت داشتم و هفتهای یکی دو بار وقایع روزانهام را یادداشت کرده و با افتخار نام آن را زندگی گذارده بودم. امید روزی را میکشیدم که بیست جلد رمان زندگیام به چاپ برسد که حتی پول چاپ کردنش را هم ندارم.
از روزی که سقوط کرده و ضربه مغزی شده و مهره متصل به نحاعم خرد شده و از بیمارستان فرار کردم، تا یک ماه در دفتر وکالتم، هر روز در بهت و حیران، میخواندم و مینوشتم و تایپ میکردم تا فراموش نشوم. تا جاودانه بمانم. تاریخ تمدن را چند جلدی خواندم و دیدم همهاش تکرار و تکرار است. یادداشتهای زندگی را روزها تایپ میکردم و مدام قهوه ترک و شکلات تلخ میخوردم و پیپ میکشیدم تا پس از یکی دو ماه بیپولی و بیکاری، به گروه وکلای رهجویان عدالت رسیدم؛ آن هم به واسطه پیگیری همسرم که میگفت این سی سال تجربه و مطالعه نباید گوشهای بیفتد و منتظر مرگ بماند. اما مرگ را رهایی میدانستم که در حادثه بستن شاخه تاک و پرت شدنم از نردبان بلند، ناکام ماند. مجبور شدم دوباره به دنیا برگردم.
در این مجموعه وکالتی، کار زیاد داشتم. بعد از سقوط حس میکنم چشمان و گوشهایم بازتر شدهاند. جسارتم بیشتر شده است. دیگر از چیزی نمیترسم، چون نقطه پایان زندگی ریشه اصلی ترس بشر است و دامن حضرت دوست، که در شرایط کاملا آماده مرا نپذیرفت. دوباره به این دنیای آلوده تف کرده شدم تا روزهایم پر شود از پروندههایی که هر کدام یک قصه است. ولی نهایتاً به قصههای کوتاه و نامههای کودکانه به پدر و مادر، به عشق، به دوست، به کرونای مجنون میرسد. هر کدام بیست یا ده قصه میشود.
این روزها مردم حوصله کتاب خواندن ندارند. همه وقایع روزهایم را اینبار با چشمان بعد از سقوط میبینم و درک میکنم. پر شدهام از معانی ولی وقت کم میآورم؛ چون درد معیشت دارم و در ایران، نویسندگی شغل نیست. بنابراین وکالت میکنم و بهدنبال رفع مشکلات مردم میروم و مینویسم.
ما رمیت اذ رمیت که همان دعای جوانیام بود. خدایا مرا تیر کمانت قرار بده. بعد از پنجاه سالگی در قاب خود نشستهام. در انتهای راه و آخر قصه. تلاقی روزها و شبها آنچنان شگفتانگیز شده که روز و شب باید قلم به دست گیرم و بنویسم؛ از لایههای پنهان وجود. از مگوهای این دنیای پیچ در پیچ. از جنگ اتمی و ترس از ویرانی و حماقتهای دوباره و دوباره انسان که پس از دو میلیون سال هنوز هم در فکر فریب و نابودی نوع خود است. از همکلاسیهای عزیزی که امروز هر کدام در پست و مقام یک قاضی یا وکیل یا سردفتر یا روحانی بلندمرتبه نشستهاند و این ظواهر به قول مولانا کف روی دریا باعث شده حرفهایی را نزنند یا با کنایه بزنند، یا از گروههایمان بیرون روند.
- از متن کتاب -