روزمرگی...
نپرس، خبری نیست
امروز هم مسیر اداره و خانه را رفتم و برگشتم
فلوکستین خوردم
و روزنامه خواندم
باران ملخ در مزارع شمال
خودکشی دلفینها در جنوب
ماهوارهی امید، اولین عکسهایش را از فضا فرستاد
از آن بالا
زمین هر روز دورتر میشود
مثل تو از این پایین
دلتنگت شدم و
نشستم گوشهی حیاط
مورچهها مگسی مرده را به لانه میبردند
کسی نبود بگوی م:
-هوا گرفته است حتماً بارون میآد...
و او بگوید:
-آره هوا بارونیه... شما سردتون نیست؟
نبود...
خیره شدم به سیگارها
سیگارها یک به یک رفتند
باد آمد و
خاکسترشان را برد...
- از متن کتاب -