وقتی که محمد خواب بود در رویای خواب دید که یک ابرقهرمان قدرتمند با لباس سفید و شنل سبز به طرف محمد آمد و با محمد حرف میزد و با مهربانی به او گفت که تو به زودی قهرمان یک سرزمین بسیار زیبا خواهی بود و به زودی با یک اهریمن یک چشم ترسناک و زشت مبارزه میکنی و باید باهمهی قدرتی که داری با او مبارزه کنی و تمام بچههای سرزمینت را از دست سربازان اهریمن نجات بدی. و دوباره طلوع خورشید زیبا و صدای گنجشکهای آواز خوان را به سرزمین سرسبز برگردانی…
-بخشی از کتاب-