یکی بود یکی نبود. یک پسر بچهی شیطون به اسم امیرعلی بود که به مهدکودک میرفت. او شعرهای زیادی یاد گرفته بود. یکی از آن شعرها این بود:
شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره
ما خواب خوش میبینیم، او مشغول شکاره
آقا پلیسه زرنگه با دزدا خوب میجنگه
زود اونا رو میگیره دستبند میبنده دستبند می بنده
هر بار پلیس میبینیم بهش احترام میذاریم
هرجا پلیس میبینیم خوشحال میشیم میخندیم