دوره نوجوانی بسان خیل عظیم هم سن و سالان هموطن، مشتاقانه برای دفاع از میهنم، برحسب وظیفه به جنگ با نیروهای متجاوز عراق رفتم، نه ماه داوطلبانه به عنوان بسیجی در (جبهه جنوب) و بیستو چهار ماه برای انجام خدمت مقدس سربازی در سومار (جبهه غرب) حضور داشتم.
اینکه چرا برای نوشتن از جبهه و جنگ خیلی دیر دست به قلم شدهام؟ دلیل منطقی و قانعکنندهای برای آن ندارم، اما افسوس می خورم برای زمان از دست رفتهای -که همیشه با من خواهد بود. خیلی از خاطرات به ذهنم خطور نمیکند که پشیمانی هم سودی ندارد. البته در جنگ دفتر را برای شعر سیاه میکردم آن هم به دست عراقیها افتاد که بدرد آنها نخواهد خورد. بیش از آنی که به جنگ و متن مسئله بپردازم به دنبال حواشی جنگ و جبهه رفتهام، با اعتقاد به اینکه حاشیه کمک بزرگی به متن هست. میخواهم به خوانندگان و آیندگان بگویم زندگی در جبهه کاملاً ساری و جاری بود، جنگ صرفاً تیر و تفنگ، ترکش و درازکش، اسارت و شهادت نبود. فرهنگ خاص و مکتب پر رمز و رازی داشت.