گریه های بلند مادری در قبرستان پیچیده است. تابوت را می آوردند. بدن را داخل قبر می گذارند، تلقین می خوانند و دفن می کنند. خاک سرد است؛ چند ساعت بعد، دیگر از آن گریه ها خبری نیست. گویی، از دل برود هر آن که از دیده برفت.
می فهمی با همه علاقه ای که خانواده به او دارند، چه زود فراموش می شود؛ فامیل و همکار و هم محله ای ها که جای خود دارند!
دلت پیش آن جوان می ماند. شب، سری به آرامگاهش می زنی.
- از متن کتاب -