فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فريادها

کتاب فريادها

نسخه الکترونیک کتاب فريادها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فريادها

بازوهایم را روی سرم می‌گذارم. بدنم را مچاله می‌کنم و زانوها را توی شکمم فرو می‌برم، اما بی‌فایده است. بازوها و دست‌هایم جلوِ چیزی را نمی‌گیرند. حتا کلاهخودم مانع متلاشی شدن جمجمه‌ام نمی‌شود. واکنش احمقانه‌ی بدن. . .

  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.68 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب فريادها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


۱. تحویل پست نیروهای قدیمی

ژول(۱)

راه می روم. راه را می شناسم. این جا کشورم است. راه می روم. بی آن که سرم را بلند کنم. بی آن که نگاهم به کسانی بیفتد که از کنارم رد می شوند. به کسی چیزی نمی گویم. اگر صدایم کنند جواب نمی دهم. دیگر نگران سوت کشیدن گوش هایم نیستم. برطرف خواهد شد. باید راه رفت. سربه زیر. راه را بلدم. بی آن که کسی را هل بدهم، راهم را باز می کنم. یک شبح. شبحی که هرگز خسته نمی شود. سوت گوش هایم. بله. درست مثل لحظه ی بعد از شلیک. اما بلند تر. کرکننده. برگه ی آبی کوچک ته جیبم است. اجازه ی مرخصی. کر شده ام، اما جایم را به کس دیگری می دهم. خداحافظ ماریوس. برگه ی آبی را که برایم آوردند، گرفتم طرفش. خجالت می کشیدم. نمی توانستم خودم به او خبر بدهم که دارم می روم و او قرار است بماند. سوت گوش هایم. نگران نیستم. همه کرند. بله. نجات یافته ها. همه ی آن هایی که دوازده ساعت آخر دوام آوردند، حالا باید کر باشند. ارتش کوچک شکست خورده ای که با تکان دادن دست و سر باهم حرف می زنند و فریاد می کشند، بی آن که چیزی بفهمند. ارتش کوچکی که سروصدای خمپاره ها را دیگر نمی شنود. ارتش کوچک وهم زده ای که دیگر نه می ترسد، نه می خوابد. ارتشی که افرادش وسط جبهه، با سرِ بالا و چشم های وق زده، خشک شان می زند. ما ارتش کرهای پراکنده شده ایم. این تمام چیزی است که از ما باقی مانده. آن ها طور دیگری پیش بینی کرده بودند. نقشه کشیده بودند برای حمله ای بزرگ. می خواستند دست پیش را بگیرند. در خطوط دشمن نفوذ کنند. یک حمله ی بزرگ. من هم وقتی چپ و راستم آن همه آدم دیدم که با من بلند شدند، باورم شد. باورم شد، چون هیچ وقت آن همه نیرو ندیده بودم. با خودم گفتم دیگر برای نفوذ در خطوط روبه رو، سنگ تمام می گذارند. بله، ولی حالا کار از کار گذشته. تمام چیزی که باقی مانده، وزوز گوش آن هایی است که جان به در برده اند. در واقع، حمله ی بزرگ را روبه رویی ها انجام دادند. یک کیلومتر. یک کیلومتر راه به خوردمان دادند. وقتی سوت عقب نشینی را به صدا درآوردند، باید سریع می دویدیم تا به چنگ کثافت های روبه رو نیفتیم. کاش حمله را آن ها شروع کرده بودند تا ما خودمان را یک کیلومتر خسته نمی کردیم. وقتی همه این طور بلند می شوند و نمی توانند نفوذ کنند، وقتی هزاران نفر نعره کشان می دوند و نمی توانند رد شوند، از خودم می پرسم تا کجا باید عقب نشینی کنیم؟
راه می روم. از جبهه دور می شوم. از ماریوس، از بوریس(۲) و از سنگرم. از کنار کسانی رد می شوم که نمی شناسم شان. همه ی این ها. تازه نفس ها. به ستونِ دو. نمی خواهم نگاه شان کنم. می خواهم فقط راه بروم. مستقیم جلو بروم. می خواهم متوقفم نکنند و بگذارند بروم. بی آن که چیزی بپرسند. انتظار دارند چه بگویم؟ بگویم دست به حمله ی گسترده ای زدیم و شکست خوردیم؟ بگویم هرگز به عمرم چنان سیلی از انسان و تفنگ ندیده بودم؟ بگویم بوریس خیال کرد جانش را نجات داده ام، ولی این طور نبود؟ وقتی از من تشکر کرد، قدرت نداشتم برایش توضیح دهم. من زندگی کسی را نجات ندادم. نه زندگی بوریس. نه هیچ کس دیگر. خوب می دانم امروز چنین کاری نکردم. فقط دیدم یکی از دشمنان روی جسدی نشسته. دشمنی که می خواست سرنیزه اش را در اونیفورمی همرنگ اونیفورم من فرو کند. من سریع تر کشتمش، همین. باید فرز بود. اگر بوریس را دیده بودم، و اگر به خودم می گفتم باید بروم کمکش، شاید آن و قت به خودم افتخار می کردم. اما حقیقت این است که یک سرباز کثیف دشمن را دیدم که سرنیزه اش را برداشته؛ بعد طرفش حمله ور شدم، چون می دانستم مغلوبش خواهم کرد. نه چیز دیگر. نمی دانم با این کار، آیا آدم کثیفی هستم یا نه. ولی می دانم بوریس را نجات ندادم. چون حتا ندیدمش. برای همین از خودم بدم می آید. انگار دوست دارند بایستم و شروع کنم به تعریف ماجرایم. آن هم با فریاد کشیدن، چون اگر فریاد نکشم، صدای خودم را نمی شنوم. نه. گویا دوست ندارند. باید به راه رفتن ادامه دهم. سربه زیر. باید بگذارم پشت سر هم از کنارم رد شوند. خون تازه ی سنگرها. از من قوی ترند. وقتی شانه ام به یکی از آن ها خورد، فهمیدم بدنم تا چه حد نحیف و سبک است. آن ها سنگین تر و قوی ترند، ولی کندتر از من حرکت می کنند. دنبال تکیه گاه می گردند. سر هر تقاطعی می ایستند. نمی دانند کجا سرشان را پایین بیندازند و کجا قدم هاشان را تند کنند. هنوز راه های خطر را نمی شناسند. من همه ی این ها را بلدم. بدون توقف راه می روم. سرزمینی را که به آن تعلق دارم، پشت سر می گذارم. دوستان ازپادرآمده را تنها می گذارم. ماریوس و بوریس. آن ها مثل من شانس نیاوردند برگه ی آبی کوچک را بدهند دست شان. نمی خواستم بروم. دوست داشتم با آن ها بمانم. می خواستم دوباره هوای همدیگر را داشته باشیم. همان طوری، سه نفره. ولی چند روز پیش، ماریوس به من گفت قیافه ام وحشتناک شده. اگر بمانم، به زودی تلف خواهم شد. گفت به آخر خط رسیده ام. گفت به زودی کارم به جنون می رسد. حق داشت. برای همین، بحث نکردم. حق داشت. من به آخر خط رسیده ام. به آخر خودم.
حالا توی سنگر تگرگ راه می روم. چند نفر، این جا و آن جا، تلاش می کنند سنگر را مرتب کنند. مثل ماشین کلنگ ها را برداشته اند و راه را کمی باز می کنند. اما بیشترشان کار نمی کنند. حق دارند. وظیفه ی گروهِ تعویضی است. ما امروز به اندازه ی کافی کار کرده ایم. از معبری به معبر دیگر می روم. بیشتر افراد مرا می بینند و سلام نمی دهند. نا ندارند. گاهی غرغر می کنند. که بگویند مرا می شناسند. خسته و کوفته اند. کمتر از یک ساعت دیگر این تل های خاک را ترک می کنم، این سرمایی که انگشت ها را سرخ می کند، و این بدن های بی ریختی را که توی حفره ها چمباتمه زده و در انتظار تعویض، خودشان را لای پتوهای بزرگ و کثیف گرم می کنند. کمتر از یک ساعت دیگر در راهِ برگشتم.

شیمیایی

زیر پایم راه افتاده. حسش می کنم. ولرم است. پارچه را تر می کند. چند قدم دیگر. لازم نیست زحمت بکشم. این جا امن است. جایی بهتر از سوراخ خمپاره وجود ندارد. هرگز دوبار در یک جا فرود نمی آید. کمی نفس کشیدن حالم را جا می آورد. چیز زیادی حس نمی کنم. جز این که جریان دارد. بله، هنوز کمی احساسش می کنم، اما همین وبس. همین جا کز می کنم. با دماغی چسبیده به گل ولای، توی این سوراخ پناه می گیرم. این جا که بدتر از جاهای دیگر نیست. باید آرام نفس بکشم. همه همین را می گویند. خودم هم همین را می گفتم، هربار کسی را با بازوهای سوراخ شده می دیدم که از درد فریاد می کشید و نعره می زد، درست مثل حیوانی که پسِ زانویش زخمی شده باشد، می گفتم: «آروم باش. نفس بکش. روی نفس کشیدنت تمرکز کن. آروم باش رفیق. ما این جاییم. نباید هیجان زده شی، وگرنه حالت بدتر می شه.» این ها را به چند نفر گفته ام؟ به چند نفر که بعد از چند دقیقه مردند؟ آن ها، آن جا، یک هو جان می دهند. جان می دهند و ما می فهمیم، چون محکم بغل شان کرده ایم و آخرین تکان را حس می کنیم؛ حس می کنیم که از پاها شروع می شود و تمام بدن را می لرزاند، و لازم نیست دکتر باشی تا بفهمی تمام کرده است. مطمئناً چنین جهشی در تمام عضلات، یعنی تسلیم شدن بدن. مانند آخرین جوشش زندگی و بعد، هیچ. دیگر هیچ. مرگ. چیزی که ما می فهمیم. چیزی که باور می کنیم. آن وقت است که آب دهان راه می افتد. آرام آرام راه می افتد روی چانه، انگار روح به آرامی از دهان بیرون می رود. آخرین نشانه ی زندگی. آهسته. منظم. این صحنه را دیده ام. خوب می دانم چه طور است. کمی دیگر این جا خواهم ماند. پایم تقریباً حس ندارد. شاید به خاطرِ شریان بند باشد. نمی دانم. خسته ام. ولی می دانم نباید خوابید. خوب می دانم. این را هم به آن هایی که بغل شان می کنیم، می گوییم. باید حرف بزنم. نباید خوابم ببرد. باید این جا بی حرکت بنشینم، به گِل ها تکیه دهم و منتظر بمانم. نباید تفنگ را ول کنم. نباید نگاهم برگردد. باید دوباره جان بگیرم. آرام. با آهنگ خودم. همین که حالم بهتر شود، بلند می شوم و کشان کشان خودم را می رسانم آن پایین. لعنتی؛ آن وقت هم باید هشیار باشم و یادم نرود اسمم را شمرده شمرده فریاد بزنم تا متوجه شوند خودی هستم و طرفم شلیک نکنند. از این اتفاق ها پیش می آید. ولی حواسم جمع است. فراموش نمی کنم. اگر با وجود این پا، با وجود خستگی، حواسم را همین طور جمع کنم، رد می شوم. کمین ها زیادند، اشتباه هم، ولی من چیزی را از یاد نمی برم و عبور می کنم. نبرد حقیقی حالا شروع می شود. فقط می توانم روی خودم حساب کنم. این طوری بهتر است. من قوی ام. برای خودم می جنگم. برای نجات جانم. باید همه ی توانم را در جنگ به کار ببندم. دستوری از بالا وجود ندارد. استراتژی مخصوص به خودم را پیاده می کنم. به تنهایی. قوای کمکی وجود ندارد. چه بهتر. خودم از پسش برمی آیم. باید آرام نفس بکشم. قوایم را جمع کنم و چیزی را فراموش نکنم. خصوصاً همین. چیزی را فراموش نکنم.

ماریوس

به خودم گفته بودم باید یک چشمم به ژول باشد. متوجه شده بودم حال وروز خوبی ندارد. نفرت در سینه. میل دویدن در خطی راست، بدون خیز رفتن، بدون جاخالی دادن. میل چشم پوشی از جنگ، اما پیش رفتن، با فحش دادن به زمین وزمان. در چنین حالتی است که این جا می میریم. پس با خودم گفتم تنهایش نمی گذارم و اگر لازم باشد، با قنداق پشت گردنش می زنم تا از دویدن دست بردارد، تا بیفتد و به خودش بیاید، تا دوباره بترسد و یادش نرود جانش را نجات دهد، و این کار را خواهم کرد. ولی طولی نکشید که به من هم تیراندازی شد. ژول را گم کردم. بوریس را گم کردم و کاری کردم که همه می کنند: نعره کشیدم و دویدم. متقاعد شده بودم ژول مرده. چون از میدان دیدم خارج شده بود، کسی هم آن جا نبود جلوش را بگیرد، صدای شیپور عقب نشینی را هم نمی شنید، و اگر می شنید، چنان جنونی به دلش می افتاد که تندتر از قبل پا به فرار می گذاشت. اطمینان داشتم. چون امروز صبح با قیافه ای شبیه محکومان به اعمال شاقه بلند شده بود. موقع حمله، دیدم ترسی ندارد. نه در چشم هایش. نه در پاهایش. این خوب نیست. اما او برگشت، و موقع برگشتن، پاکت آبی مرخصی را دید. خوشحالم. امشب نوبت تعویض ماست. دو روز را پشت خط می گذرانیم. مدت ناچیزی که حتا نفس مان هم تازه نمی شود. بعد باید برگشت. چرخه ی سنگرها این طور است. اما او وقت بیشتری دارد. یک هفته. شاید هم بیشتر. دور از این جا. نقاب خستگی اش فرصت محو شدن خواهد داشت. هر سه نفر ما سالم و سلامت ایم. بوریس، ژول و من. هر سه زنده ایم. بله. اما هزاران سال پیرتر.

بوریس

گمان نمی کردم مرگ بتواند شبیه یک بچه ی هجده ساله باشد. آن بچه، با آن چشم های روشن و بینی کودکانه اش، مرگ من بود. به خاطرِ همین برای نجات جانم هیچ کاری نکردم. به خاطرِ همین بود که دستم را رویش بلند نکردم. اما ژول این کار را کرد. با متلاشی کردن استخوان های گونه و پیشانی اش زیر ضربه های قنداق، چهره ی بچه را محو کرد. آن وقت بود که صورت مرگ را دیدم. صورتِ واقعی. فهمیدم این بچه، نقابی بود که ژول آن را کند. اشتباه نکرده بودم. فهمیدم خود مرگ بود که به من چنگ انداخت و با تمام وزن کشنده اش، با دو پا در دو طرفم، روی شکمم فشار می آورد. خودش بود، اشتباه نمی کردم. امروز معنای مدیون بودن زندگی را می فهمم. زندگی ام را به تو مدیونم، ژول. عادلانه است که برای مدتی از این جا دور شوی. تو سهمت را انجام دادی. خیلی هم بیشتر.

نظرات کاربران درباره کتاب فريادها

تجربه‌‌ی جذابی از ادبیات جنگ. دلپسند و دل‌کاه.
در 7 ماه پیش توسط