عصر پنج شنبه است و طبق روال همیشه بر سر قرارم میآیم. یک قرار عاشقانه که نبض زندگیام را در دست گرفته است.
صندلی تاشو کوتاهی که همیشه با خود میآورم را باز میکنم و دقیقاً رو به رویش مینشینم تا مطابق معمول چشم در چشم هم باشیم.
میخواهم باز هم از نگاهم بخواند که چه در سر دارم و چه نقشههایی برایش کشیدهام، میخواهم باز هم لپهایم را به دستش بسپارم و او نوازشگونه دستی بر آن بکشد و با آن صدای بم و مردانهاش بگوید:
- چی تو سرته شیطونک؟
من هم ناز کنم و بگویم:
- به من نگو "شیطونک!"
او دوباره بخندد و بگوید:
- وقتی شیطونی میکنی بهت نگم شیطونک؟