داشتم خواب خوردنیها را میدیدم. باگتهای ترد، نانهای داغ و خوشمزهای که همین حالا از تنور درآمده بودند و بخار مطبوعی از رویشان بلند میشد، بشقابهای لبریز از پنیر، ظروف پر از انگورهای سیاه و آلوهای خوش طعم و دل انگیزی که بویشان همه جا را پر کرده بود. درست لحظه ای که میخواستم دستم را دراز کرده وکمی خوردنی بردارم، خواهرم جلویم را گرفت.
زمزمه کردم: « گم شو... گرسنمه.»