«پاییز زودرس»، داستان چند زن است، با غمناکیها و تنهاییهای شاعرانهشان در دههی شصت و در ایام جنگی دامنگیر که به شهرها هم رسیده است. آنها از مصائب و دشواریهای زندگی خسته و دلگیرند، با این همه، شادمانیهای اندک و دلخوشیهای کوچکی دارند که به زیستن و ادامه دادن، امیدوارشان میکند.
متن کتاب:
مردم روستا پنجشنبهها که به زیارت اهل قبور میرفتند فاتحهای هم بر سر قبر سرباز گمنام میخواندند. هیچکس از او چیزی نمیدانست، نه از اسم و رسمش نه از خانوادهاش. گمنام واقعی بود. هر کسی دلش میگرفت بر سر مزار او میرفت دو قطره اشک میریخت و خیراتی میداد. دلش باز میشد و پی زندگیاش میرفت. کمکم برایش مقبرهای ساختند. زنها پارچههای سبز به میلههای مقبره میبستند. حاجت میطلبیدند. هر کدام حاجتروا میشدند بنا بر وسع خود خیرات میدادند. پس از گذشت بیست سال دیگر کسی به یاد نمیآورد که این سرباز چگونه به روستا آمده و در آنجا دفن شده است.