نمیدانند من کیام، یا بودم. نه اسمم را میدانند، نه شغلم را.
برای خودشان روی من اسم گذاشتهاند. هرکسی اسمی گفت. یکیشان گفت: «بگذاریم شاهین، به دماغ عقابیاش میخورد.»
همه زدند زیر خنده و هرکدام مزهای ریختند تا اینکه او گفت: «بگذارید دامون.»
پسرها و دخترها داشتند مسخرهبازی درمیآوردند: «دامون به درد آدمِ این سنی نمیخوره!»
خانم دکتر آمد جلو و گفت: «بدتر از اسم ادوارد که نیست؟!»
باز همه زدند زیر خنده. خانم دکتر گفت: «حالا همگی بیایید نزدیکتر. ببینیم این جناب دامون چند سالشه؟»
زیرلب گفتم: «پنجاهویک سال. متولد اردیبهشتِ هزار و سیصدونُه، بچهی دوم خونه، اهل کوهپایههای دِنا. خودم هم قبول دارم، اسم دامون به درد آدم جوونتر میخوره، مثلاً یک آدم سیساله، یا یک جنگل پُردرختِ حداقل هزار هکتاری» و زدم زیر خنده.
وسط خنده بود که به نظرم آمد انگار یک جا دیدهامش. اما نمیدانستم کجا. منظورم نَه خانم دکتر، که اوست.