کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آنسوی مرغزار، نشانهی کوچکی که از درختی آویزان شده بود، به چشم میخورد. جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون میکشد، آن را در کمانش میگذارد و نشانه میرود. کماندار پیر از او میخواهد آنچه را میبیند، شرح دهد. میگوید: «آسمان را میبینم، ابرها را، درختان را، شاخههای درختان و هدف را.» کمانگیر پیر میگوید: «کمانت را بگذار زمین، تو آماده نیستی.»