طفلکی بچهم از همون بچگی عاشق شهادت بود. واسه همین بود که با شهادتش راحت کنار اومدم. بچهی مهربونم همیشه بیسیم دستش میگرفت و "عملیات بازی" میکرد. وقتی تازه به سن بلوغ رسیده بود و ته ریشی بهم زده بود، انگشت میزد زیر چونهاش و میگفت: «مادر اگه گفتی چرا اینجا مو نداره؟!» میگفتم: «خوب مو نداره دیگه؛ بعضیا اینجوریان! میگفت: «نه! مادرجان اشتباه میگی، این جای گلولهاس!» میگفتم: «گلوله؟! گلولهی چی؟!» میگفت: «آره دیگه، گلولهای که باعث شهادت محسنت میشه!»