نفس عمیقی کشیدم و وارد حیاط مدرسه شدم. تازه زنگ خورده بود و بچهها به کلاس رفته بودند. حیاط مدرسه از باران دیشب شستهشده و تمیز بود. خنکای دلانگیز صبح صورتم را نوازش میکرد. از اینکه بالاخره توانسته بودم بر تردیدهایم غلبه کنم خوشحال بودم. سرم را بالا گرفته بودم و با قدمهای آهسته بهطرف کلاس درس میرفتم. اولین کسی که چشمش به من افتاد، مریم بود که روی میز ردیف اول نشسته بود. با دیدن من پایین پرید، چند قدم بهسمتم آمد و با تعجب گفت: «منیره تویی؟ چقدر عوض شدی.» با حرف مریم نگاهها بهطرف من چرخید. چند نفر از دوستانم از جای خود بلند شدند و بهسمتم آمدند. شیرین لبخندی زد و گفت: «بالاخره کار خودت رو کردی!» خندیدم و گفتم: «تو که میدونی من هر کاری رو اراده کنم انجام میدم.» کیفم را روی نیمکت اول گذاشتم و نشستم، شیرین کنارم نشست و آهسته گفت: «ولی من نگرانم، میترسم دبیرها برخورد خوبی باهات نکنن.» گفتم: «اصلاً برام مهم نیست، من دیگه به اون دوران برنمیگردم.» اعظم روی نیمکت کناری نشست و گفت: «خوش به حالت منیره؛ بابات سختگیری نکرد؟» گفتم: «نه اصلاً، من آزادم و هر کاری که بدونم درسته انجام میدم.» پروین صورتش را جلو آورد و گفت: «دعا کن بابای منم اجازه بده خیلی دوست دارم مثل تو بشم.» لپش را کشیدم و با خنده گفتم: «ایشالا اجازه میده.»