راضیه روبروی آینه ایستاد و به خود نگاه کرد صورت بیضیشکل و درشتش همچون تخممرغی بزرگ به نظر می رسید به گوشتهای مطبق روی گردنش دست کشید که تیروئید طوالنیمدت آن را به توده انبوهی از گوشت تبدیل کرده بود موهای خاکستریرنگ، پرپشت و بلندش را گیس بافت کرد و از یک طرف بر روی شانهاش انداخت لحظهای به انعکاس تصویر خودش در آینه خیره شد جذاب نبود؛ اندیشید" من هرگز زن جذابی نبودهام، آقا حق داشت."...