فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب لئوتالستوی

کتاب لئوتالستوی

نسخه الکترونیک کتاب لئوتالستوی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب لئوتالستوی

«قهرمان داستان من حقیقت است» تولستوی نویسندگان پطرزبورگی انتظار داشتند تالستوی همان شیوه‌ای را در پیش بگیرد که به نظرشان برازنده‌ی ادیبان روسی در آن زمان (نیمه‌ی قرن نوزدهم) بود. او می‌بایست به یکی از جناح‌ها بپیوندد، مواضع ایدئولوژیکی خود را در مسائل ادبی و اجتماعیِ مورد مناقشه‌ی روشنفکران مشخص سازد، و به‌طور مرتب برای یکی از مجلات، احتمالاً ساورمینیک، که تمام نوشته‌های او تا آن تاریخ در آن چاپ شده بود، مطلب بنویسد. اما آن‌ها اصلاً حساب شخصیت مستقل تالستوی را نکرده بودند. او در نخستین مجال نشان داد که عادات و طرز فکرش به‌کلی با اعضای طبقه‌ی روشنفکر روسیه متفاوت است. با تورگینف از درِ مناقشه درآمد، مواضع ایدئولوژیکی همه‌ی جناح‌ها را رد کرد، و ...

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.02 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب لئوتالستوی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



لئوتالستوی

کنت لئو (به روسی: لف) تالستوی۱ در نوامبر ۱۸۵۵ از کریمه، جایی که در نبرد بر ضد نیروهای اروپایی شرکت جسته و محاصره ی سباستوپول۲ را به چشم دیده بود، مستقیم به پطرزبورگ آمد. جنگ خانمانسوز رو به پایان بود. نیکالای اول۳ پس از سی سال حکومت استبدادی در ماه فوریه از دنیا رفته بود و انتظار می رفت جانشین او، آلکساندر دوم۴، اصلاحاتی را که سال ها به تاخیر افتاده بود، از جمله لغو نظام سرفداری، را به مورد اجرا گذارد. احساس همگانی این بود که دوره ای از تاریخ روسیه به پایان می رسد. زمان برای ظهور نسل نوینی از نویسندگان مساعد بود. در چنین برهه ی مناسبی بود که تالستوی به حلقه ای ادبی پیوست که گرد روزنامه ی بانفوذ ساورمینیک (معاصر)۵ تشکیل شده بود.
تالستوی در همان زمان نیز در میان نویسندگان پطرزبورگ شهرت و اعتبار به سزایی داشت و به همین دلیل به گرمی در این حلقه ی ادبی پذیرفته شد. نخستین اثر تالستوی، دوران کودکی۶، در ۱۸۵۲ در روزنامه ی ساورمینیک به چاپ رسیده و مورد ستایش تقریبا تمامی گروه های رقیبی قرار گرفته بود که در صحنه ی ادبیات روسیه حضور داشتند. ایوان تورگینف۷، که با نوشتن خاطرات شکارچی۸ سرآمد نویسندگان روز شده بود، به سردبیر ساورمینیک نوشت: «او بی تردید صاحب قریحه است. به او نامه بنویسید و تشویقش کنید. اگر فکر می کنید برایش جالب خواهد بود، بنویسید که من بر او درود می فرستم، تحسین اش می کنم، و خوشامدش می گویم.» به دنبال دوران کودکی، تالستوی در ۱۸۵۴ دوران نوجوانی۹ و چندین داستان کوتاه را به چاپ رسانید، اما زمانی که به پطرزبورگ آمد بیش تر به عنوان نویسنده ی خاطرات سباستوپول۱۰ مورد ستایش قرار گرفت. دو بخش از این نوشته در اوایل ۱۸۵۵، پیش از ورود او به پطرزبورگ، در ساورمینیک به چاپ رسیده بود.
خاطرات سباستوپول که شرحی از رنج ها و دلاوری های سربازان روسی در زیر بمباران مداوم شهر محاصره شده بود مردم را به هیجان آورده بود. تالستوی نوشته بود که «قهرمان داستان من حقیقت است» و دقت او در توصیفات، همراه با تغزلی اوج گرفته و پرطنین، تراژدی جنگ را در جان و روح خوانندگان نفوذ داده بود. خاطره ی دوم با نام «سباستوپول در ماه مه»۱۱ چنین آغاز می شود: «اکنون شش ماه از زمانی که نخستین گلوله ی توپ از باروهای سباستوپول به سوی استحکامات دشمن شلیک شد و صفیرکشان خاک سنگرهای دشمن را زیر و رو کرد می گذرد. از آن زمان هزاران گلوله و خمپاره بی وقفه از باروها به سنگرها و از سنگرها به باروها شلیک شده است و فرشته ی مرگ یک دم از پرواز بر فراز سرِ ما باز نایستاده است.» تالستوی در نقش خبرنگار جنگی پا را بسی فراتر از «گزارش هایی از جبهه» گذاشته بود و سبکش تلفیقی از واقعیت و دید پیامبرانه بود. به هنگام ورودش به پطرزبورگ از او همچون قهرمان سباستوپول و امید آینده ی ادبیات روسی استقبال شد (البته او نقش ناچیزی در عملیات جنگی داشت).
نویسندگان پطرزبورگی انتظار داشتند تالستوی همان شیوه ای را در پیش بگیرد که به نظرشان برازنده ی ادیبان روسی در آن زمان (نیمه ی قرن نوزدهم) بود. او می بایست به یکی از جناح ها بپیوندد، مواضع ایدئولوژیکی خود را در مسائل ادبی و اجتماعیِ مورد مناقشه ی روشنفکران مشخص سازد، و به طور مرتب برای یکی از مجلات، احتمالاً ساورمینیک، که تمام نوشته های او تا آن تاریخ در آن چاپ شده بود، مطلب بنویسد. اما آن ها اصلاً حساب شخصیت مستقل تالستوی را نکرده بودند. او در نخستین مجال نشان داد که عادات و طرز فکرش به کلی با اعضای طبقه ی روشنفکر روسیه متفاوت است. با تورگینف از درِ مناقشه درآمد، مواضع ایدئولوژیکی همه ی جناح ها را رد کرد، و با رفت وآمد در محافل و مجالس، باده گساری های شبانه با کولی ها، و خوابیدن تا ساعت دو بعدازظهر کاملاً در جلد یک تن نظامی و اشرافی فرو رفت. روشنفکران حکم دادند که «آدمی عنان گسیخته» است، ولی با این حال همه باد در آستینش می کردند و مشتاق بودند آن همه استعداد و انرژی او را به خدمت هدف خود بگیرند.
در دهه های بعد نیز، همچون دهه ی ۱۸۵۰، اهل ادب روسیه تالستوی را گنجینه ای ملی به حساب می آوردند ــ گنجینه ای که باید برای رفعت بخشیدن به ادبیات روسی مورد بهره برداری قرار گیرد. زندگی و آثار او به نحوی ناگشودنی به افت و خیزهای حیات ملی گره خورده بود و او در آثارش مسائل هر دهه را به شیوه های خاص خود بیان می کرد. فشار این نیروها، ملی و فردی، بود که آن «تالستوی» اسطوره ای را که خواننده ی امروزی می شناسد شکل داد. ویرجینیا وولف۱۲ او را نمونه ی دقیق آن عنصر غرابت در وجود روس ها می دانست که باعث می شود اروپایی ها هرگز نتوانند به جوهر کلی ادبیات روسی دسترسی پیدا کنند. با این حال، تالستوی بیش تر نویسنده ای جهانی است تا روسی و عظیم تر از آن است که محبوس یک سنت ملی یا حتی یک دوره ی تاریخی شود.
با ورود تالستوی به صحنه ی ادبیات روسی، کهکشان درخشان نویسندگانی که با آثارشان آوازه ی رمان روسی را در جهان بلند کردند کامل شد. جوش و خروش رمان [ در ادبیات روسیه] از اواخر دهه ی ۱۸۵۰ آغاز شد و، بی آن که فروکش کند، تا ۱۸۸۰ ادامه یافت. در این دوره، تالستوی دو رمان نوشت که جزو گنجینه ی ادبی جهان شده اند: جنگ و صلح۱۳ و آنا کارنینا ۱۴. او همچنین آثار اصیل دیگر و نیز آثار فریبنده ای نوشته است که همچنان مورد توجه خوانندگان هستند؛ از آن جمله است: دوران کودکی، سعادت خانوادگی۱۵، قزاق ها ۱۶، مرگ ایوان ایلیچ۱۷، ارباب و نوکر۱۸، باباسرگئی۱۹، و حاجی مراد۲۰. این رمان ها، همراه با چند نوشته ی دیگر، میراث ادبی خالص او هستند، اما وی در عین حال آثار غریب، قدرتمند، و جدلی نیز دارد ــ سونات کرویتسر۲۱، اعتراف۲۲، هنر چیست؟۲۳، و رستاخیز۲۴ ــ که جزءِ لاینفکی از ادراک امروزی ما از تالستوی هستند.
فراتر از این، زندگی تالستوی نیز بخشی از سنت ادبی ما شده است. باریس آیخنبائوم۲۵ با نکته بینی می گوید که اگر تالستوی در عصر دیگری می زیست، احتمالاً نویسنده نمی شد. تالستوی برای این به ادبیات روی آورد که در آن اوضاع و احوالِ روسیه ادبیات جولانگاهی برای عمل مستقل بود و تقریبا هیچ راه دیگری برای این که شخصی سودای خود را دنبال کند وجود نداشت. البته می شد پا پس گذاشت و گرداننده ی ملک و املاک خود شد ــ راهی که پدربزرگ و پدر تالستوی در پیش گرفته بودند و خود تالستوی هم به نوبه ی خود آن را آزمود ــ ولی در این صورت امکان موثرافتادن در زندگی مردم و اجتماع از میان می رفت. تالستوی به رغم نفرتش از جدل های ایدئولوژیکی که همه ی توان عمل را در حیات روسی می فرسود، خود بارها وارد صحنه ی کارزار اجتماعی شد. انرژی و توان او از مرز ادبیات درگذشت و به مرزهای تعلیم و تربیت، اندیشه ی اجتماعی، و فلسفه ی اخلاقی رسید. او بارها و بارها شهرت ادبیِ چون زرش را صرف تاثیرگذاری اجتماعی کرد.
تالستوی در دهه های پایانی عمر علنا زندگی ادبی پیشینش را انکار کرد تا یکسره خود را وقف تهذیب اخلاق نوع بشر کند. او موفق شد مبلّغ موضع اخلاقی استثنایی و مهمی شود و از این نظر شهرت و نفوذی جهانی به دست آورد. کیش او مبتنی بر تحقق اصول اخلاقی مسیح در زندگی روزمره بود ــ گزینش آزادانه ی زندگی ساده و فقیرانه، مقاومت در برابر شر با نیروی الگووار رفتارکردن، و عدم خشونت در همه ی حوزه های زندگی از شخصی تا ملی. او از جوانی تشنه ی ایفای نقش پیامبری بزرگ بود. آگاهی او بر توانایی های استثنایی اش این میل و هوس او را توجیه می کرد، اما شوقش بدان گاهی چندان آشکار بود که سبب شد ماکسیم گورکیِ۲۶ دلزده در دفتر خاطراتش بنویسد:
من همیشه از این آرزو و آرمانِ لجوجانه و مستبدانه ی تبدیل زندگی کنت لئو نیکالاییویچ تالستوی به «زندگی پدر قدسی، حضرت والای ملکوتی ما، جناب لئو» بیزار بوده ام... . او همه اش نقشه می کشید که برای مدتی طولانی «رنج» ببرد؛ از این که نتوانسته بود چنین کند، اظهار ناراحتی و عذاب می کرد؛ اما او قصدش صرفا رنج بردن از سر آرزویی طبیعی برای امتحان استقامت اراده اش نبود، بلکه نیتش از این کار، تکرار می کنم، مستبدانه بود و می خواست یوغ اندیشه های مذهبی را محکم تر کند، بار تعلیماتش را گران تر کند، به پیامبرگونگی خود در چشم مردم ابهتی خدشه ناپذیر بدهد و آن ها را وا دارد ــ می فهمید چه می گویم ــ وا دارد که او را در نقش پیامبر بپذیرند.
زندگی و آثار تالستوی، به یقین بیش از هر نویسنده ی دیگر روسی، از یک مکان آب می خورند. یاسنایا پالیانا۲۷، ملکی که کودکی او در آن گذشت، جایی که بعدها زنش را بدان جا برد و خانواده ای بزرگ در آن جا تشکیل داد، و جایی که کتاب هایش را نوشت و بدل به پیامبر بیداری اخلاقی شد، به معنای عمیق کلمه موطن او بود. او یک بار در سوال و جوابی خانوادگی و بازیگوشانه به این سوال که «کجا به دنیا آمده اید؟» پاسخ داد: «در یاسنایا پالیانا بر نیمکتی چرمی». یاسنایا پالیانا به معنای «کشتزارهای آرام» است و در قلب سرزمین اصلی روسیه، نزدیک تولا۲۸، در چند ساعتیِ جنوب مسکو قرار دارد.
می توان سخن از بهشت روستایی یاسنایا داشت که بر همه ی زندگی و آثار تالستوی تا پایان دهه ی ۱۸۷۰ چیره بود. یاسنایا پالیانا در تفکر تالستوی به منزله ی تداوم حیات خانواده و سنت هایش بود، رویایِ یافتن جایی که بتوان یکپارچگی اخلاقی و کار خلاقه را در آن یافت و به میل و خواهش درونی برای تامین گوشه ی دنجی فارغ از تاثیرات فسادانگیز جامعه پاسخ گفت. خیالبافی های او را در مورد یاسنایا پالیانا به خوبی می توان از نامه ای که در ۱۸۵۲ از قفقاز برای عمه اش توانت۲۹ فرستاده بود دریافت:
من آن خوشی و خوشبختی را که در آینده در انتظار من است چنین می بینم: سال ها می گذرند و من که دیگر جوان نیستم، اما پیر هم نشده ام، در یاسنایا هستم. همه چیز رو به راه است و هیچ نگرانی و مشکلی ندارم. شما هم هنوز در یاسنایا هستید؛ کمی پیرتر شده اید، اما سرپا و سالم هستید. زندگی مثل سابق است: صبح ها کار می کنم، ولی بقیه ی روز را باهم هستیم. پس از شام چیزی را با صدای بلند برایتان می خوانم که حوصله ی شما را سر نمی برد. بعد مشغول صحبت می شویم. من از ماجراهای قفقازم می گویم و شما از خاطرات گذشته، از پدر و مادرم. باز از آن داستان های وحشتناکی تعریف می کنید که ما با دهان باز و چشمان هراسیده بدان ها گوش می دادیم. از آن هایی یاد می کنیم که برایمان عزیز بودند و حالا دیگر زنده نیستند. شما گریه می کنید و من هم، اما اشک هایم اشک تن دادنِ ناگزیر به این فقدان است. از برادرانم صحبت می کنیم که به دیدارمان می آیند و از ماشنکا۳۰ی عزیز [خواهر تالستوی] که هر سال با بچه هایش برای دیدنمان به یاسنایای محبوب می آید و چند ماهی پیشمان می ماند. هیچ دوست و آشنایی نخواهیم داشت که بیاید و مزاحممان بشود و شایعه پراکنی کند. این رویایی زیباست، اما من رویایِ بیش از این ها را هم در سر می پرورانم. ازدواج کرده ام. زنم نجیب، مهربان، و دوست داشتنی است. و به اندازه ی من شما را دوست دارد. بچه هایمان شما را «مادربزرگ» صدا می زنند. شما در طبقه ی بالای خانه بزرگه، در اتاق سابق مادربزرگ، زندگی می کنید. همه چیز مثل همان وقت هایی است که بابا زنده بود و ما هم همان طور زندگی می کنیم، فقط نقش ها عوض شده است: شما نقش مادربزرگ را بازی می کنید، من نقش بابا را ــ گرچه گمان نکنم شایستگی اش را داشته باشم ــ زنم نقش مادر را، و بچه ها نقش ما را. ماشنکا نقش دو تا عمه ها را یک جا خواهد داشت ــ هرچند مثل آن ها ناشاد نخواهد بود. حتی گاشا۳۱ [ خدمتکار توانت] جای پراسکوویا ایسایونا۳۲ [ کدبانوی سابق] را خواهد گرفت. تنها کسی که جایش خالی خواهد بود کسی است که نقش [ قبلی] شما را در خانواده به عهده بگیرد. هرگز نخواهیم توانست چنین موجود دوست داشتنی و شگفتی را پیدا کنیم. نه، شما جانشینی نخواهید داشت.... اگر مرا امپراتور روسیه می کردید، اگر کشور پرو را به من می دادید، خلاصه اگر دختر شاه پریان با چوبدستی جادویی اش ظاهر می شد و از من می پرسید چه می خواهی، با همه ی صداقتم دستم را بر روی قلبم می گذاشتم و می گفتم: فقط یک چیز، رویایم به حقیقت بپیوندد.
سه نسلی که در یاسنایا پالیانا زیسته بودند دستمایه ای برای تالستوی فراهم آوردند که این دستمایه ستون فقرات رمان هایش شد. یاسنایا پالیانا ملک پدربزرگ پرهیبت او، پرنس نیکالای والکونسکی۳۳، بود که پس از برانگیختن خشم تزار و سرخوردن از زندگی اجتماعی در آن ملک عزلت گزیده بود. پرنس والکونسکی در دوران سلطنت کاترین کبیر۳۴ شهرت و اهمیتی به دست آورده، به مقام ژنرالی رسیده، و سفیر مخصوص در دربار پادشاه پروس شده بود. مادر تالستوی، پرنسس ماریا والکونسکی۳۵، دوران نوجوانی اش را در یاسنایا پالیانا گذرانده و نزد پدر بیوه اش درس خوانده بود. پدرش اصولاً فیلسوف مآب بود و عمده ترین چیزهایی که می خواند و بر او تاثیر داشت نوشته ی فیلسوفان قرن هجدهم فرانسه بود. تالستوی در خیال خود از پدربزرگش چهره ای پرابهت ساخته بود و مادرش نیز در خیالات او جای عمده، ولی متفاوتی، را به خود اختصاص داده بود. یاسنایا پالیانا در دوران پدربزرگ تالستوی نماد استقلال اشراف از دربار و دولت، و مکانی بود که خرد و نظم و پیگیری مسائل نظری در آن حاکم بود. یاسنایا پالیانا همچنین مکانی بود که مادر تالستوی در آن در آرامش و سکوت قواعد اخلاقی و آرزوهای معنوی اش را پرورده بود ــ قواعد و آرزوهایی که بعدها روح حاکم بر کل خانواده شدند.
با ازدواج پرنسس ماریا در یاسنایا پالیانا، دومین نسل بهشت روستایی شکل گرفت ــ همان نسلی که تالستوی در نامه اش بدان اشاره می کند و آن را الگوی زندگی آتی اش قرار می دهد. پرنس والکونسکی دخترش را فراتر از سن مرسوم ازدواج نزد خود نگاه داشته بود و تازه پس از مرگ او بود که افراد فامیل چون دیدند که او روحیه ی غریب مستقلی پیدا کرده است، احساس خطر کردند و به صرافت افتادند که شوهری برایش پیدا کنند. شوهری که پیدا شد کنت نیکالای تالستویِ۳۶ خوش سیما و محبوب القلوب بود که چون پدرش همه ی ثروت خانواده را به باد داده بود در جست وجوی عروسی ثروتمند بود.
نیکالای تالستوی با خودش مادر بیوه اش را هم، که زنی اشرافی و نازپرورد بود و به موقعیتش می بالید، به یاسنایا پالیانا آورد. دو خواهر کنت، آلکساندرا۳۷ و پولینا۳۸، و یکی از بستگان، تاتیانا ارگولسکایا۳۹ (توانت)، نیز اوقاتی از سال را نزد آنان زندگی می کردند. توانت با تالستوی ها بزرگ شده بود و عاشق نیکالای بود و امیدوار بود به همسری او درآید، اما با روحیه ی فداکاری، که جزئی از سرشت او بود، خود را کنار کشید تا دارایی خانواده حفظ شود. تالستوی متوجه این داستان حاضر و آماده در ماجرای ازدواج پدر و مادرش و نقش عمه توانت در آن شد و آن را در رمان جنگ و صلح داخل کرد.
پرنسس ماریا با سرزندگی خود و خلق و خوی نجیبانه اش دلِ خویشاوندان جدیدش را به دست آورد و در محیطی پرصلح و صفا و آرام پنج فرزند برای نیکالای به دنیا آورد که چهارمینشان لئو بود که در ۲۸ اوت ۱۸۲۸ متولد شد. مرگ نابهنگام ماریا، اندکی پس از تولد آخرین فرزند، که دختر بود، آرامش دلپذیر خانه را به هم زد. در این زمان لئو هنوز دو سالش تمام نشده بود. عمه توانت وظیفه ی مادری فرزندان را به عهده گرفت و، آن گونه که خود تالستوی می نویسد، بیش ترین تاثیر را در زندگی او داشت.
آن آرمان والای معنوی که از سنت شیوه ی زندگیِ مادر به تالستوی به ارث رسید در بهشت روستایی یاسنایا پالیانا نقش محوری دارد. نوشته های مادر، اعم از خاطرات، یادداشت ها و نامه ها، در اختیار تالستوی بود. این نوشته ها نشان می دهد که پرنسس والکونسکی زنی بسیار فرهیخته و حتی روشنفکر بوده است. خوانده های او شامل کتاب های تاریخ، سفرنامه، فلسفه، و اخلاق می شد. از جمله نویسندگانی که او کتاب هایشان را خوانده و در مواردی ترجمه کرده بود می توان از لارنس استرن۴۰، بلز پاسکال۴۱، ولتر۴۲، آلفونس دو لامارتین۴۳، ژان ژاک روسو۴۴، و ژورژ دو بوفون۴۵ نام برد. او همچنین قصه های پندآموز و حکایت های لطیف عاشقانه ی بسیاری خوانده بود که دیگر هیچ نامی از نویسندگان آن ها برجای نمانده. پرنسس ماریا دستورهای اخلاقی و تربیتی کتاب هایی را که می خواند بسیار جدی می گرفت و در اصلاح خویشتن مطابق این تعالیم کوشا بود. او که زنی پرهیزگار و عاطفی و احساساتی بود مراقب رشد معنوی خودش و، در مقام مادر، دلواپس آن بود که توانایی های اخلاقی کودکانش حتما رشد یابد. پس از ازدواج، او امیلِ۴۶ روسو را با خواهرشوهرش می خواند و او را به بحث درباره ی نظریه های تعلیم و تربیت می کشاند. شیوه هایی را که برای تربیت روحی بزرگ ترین فرزندش، نیکالای، به کار می بست در دفتری یادداشت می کرد.
پرنسس ماریا آرزوها و آرمان های ادبی نیز داشت. در زمان دوشیزگی در مجالس رقص با تعریف کردن داستان هایی برای دختران دیگر آن ها را مبهوت می کرد. نوشته های برجای مانده از او شامل شعر، شرح سفر، افسانه ای اخلاقی به نام «همزادان جنگل»۴۷، درباره ی دگردیسی دخترکان ساده ی چوپان به شاهزاده خانم ها، و داستانی است به نام «پاملای روسی»۴۸ که شرح ماجرای دل بستن پسر یک شاهزاده به دخترکی فقیر است. نوشته های او بیان احساساتی لطیف است: این که معنای زندگی را فقط در فضایل اخلاقی می توان یافت، این که فقط حقیقتْ ارزش رنج بردن و تلاش را دارد، این که خوشبختی در آرزوی شادمانی و آسایش اطرافیان ماست، و این که تحمل فقر آسان تر از دل کندن از وابستگی به ثروت است.
پرنسس ماریا، در عین این که صمیمانه خودش را وقف جست وجوی زندگی اخلاقیِ درست کرده بود، ولی نشاط و طراوت، عطش تجربه کردن، و ارزش نهادن به زندگی در وجوه گسترده اش از مشخصات بارز او بود. بنا به روایتی، آنچه موجب بیماری منتهی به مرگ او شده افتادن از تاب به هنگام تاب خوردن جسورانه و بی خیالانه بود. او، زمانی که تزار آلکساندر اول۴۹ در ۱۸۲۳ از جاده ی مجاور یاسنایا پالیانا گذشت، از این که فقط کالسکه ی او را به هنگام عبور دید و نتوانست شخص او را، حتی نظری، ببیند سخت اوقاتش تلخ شد. او تزار را تحسین می کرد و در نظرش پادشاهان بازیگران اصلی و جالب امور مهم دولت و کشور بودند. او خود را بانویی از والاترین طبقه و دختر مردی می دانست که نقشی در تاریخ ایفا کرده است. آرمان ها و آرزوهای بزرگ و دور و دراز را بسیار تحسین می کرد و در واقع این گونه آرمان ها و آرزوها، علی رغم افتادگی و فروتنی اش، آرمان ها و آرزوهای خود او بودند.
جوّ کوشش و تلاش اخلاقی، معاینه ی نفس، و جست وجوی خیر و نیکی، پس از مرگ ماریا، همچنان بر یاسنایا پالیانا حاکم بود. این جوّ در دینداری بردبارانه ی خواهرشوهر ماریا، آلکساندرا، در تلاش عمه توانت برای حفظ سنت نیکی و روحانیت ماریا، در خدمت فداکارانه ی عمه توانت به همه ی خانواده، و در تاثیر و نفوذ کلام پسر بزرگ خانواده، نیکالای، و در بچه های کوچک تر مشهود بود. تالستوی زمانی که مادرش درگذشت هنوز دو سالش تمام نشده بود، اما جوّ متعالی یاسنایا پالیانا در شکل دادن به شخصیت وی تا دوازده سالگی همچنان عامل اصلی بود. تالستوی در دوازده سالگی، پس از درگذشت پدرش، به غازان نزد عمه پولینا فرستاده شد. در واقع، قواعدی که سنت یاسنایا پالیانا در ذهن تالستوی تثبیت کرد قواعدی بودند که وی تا پایان عمر برای سنجش رفتارش به کار می بست. تالستوی ها منش خانوادگی مشترکی داشتند، به نحوی که آفاناسی فِتِ۵۰ شاعر، که سه برادر از چهار برادر را می شناخت، درباره شان نوشت:
من معتقدم که شخصیت نهانِ هر سه تالستوی برادر، علی رغم تفاوت سیمایشان، بسیار شبیه هم است ــ شباهتی مانند شباهت برگ های درخت افرا به یکدیگر. اگر بخواهم این فکر را پی بگیرم، می توانم نشان دهم که آن شور و شوق و حرارت، که بی آن یکی از آنان، لئو تالستوی، هرگز نمی توانست نویسنده شود، تا چه حد در همه شان بارز است. تفاوت رابطه شان با زندگی در شیوه ی متفاوتی است که هر یک برای پاپس کشیدن از رویای به حقیقت نپیوسته در پیش گرفته اند: نیکالای وجد نشئه آمیزش را پشت طنزی شکاکانه پنهان کرده است، لئو از رویای تحقق ناپذیرش با پشیمانی خاموشی دست کشیده است، و سرگئی۵۱ نیز از چنین رویایی به نفرتی دردآور از نوع بشر پناه برده است.
زندگیِ کم تر نویسنده ای به اندازه ی تالستوی با جزئیاتش به ثبت رسیده است. او تقریبا در تمام عمرش، از کودکی به بعد، دفتر خاطرات روزانه می نوشت و با این کارِ خود اطرافیانش را هم تشویق می کرد که خاطرات روزانه شان را ثبت کنند؛ بدین ترتیب از بسیاری دوره های زندگی او روایت های متعددی از اعمال و حالات روزانه اش در دست است. خودکاوی نه فقط مشغله ی دائمی او، بلکه از منابع لذتش نیز بود. در جوانی آثار بسیاری از نویسندگان را که در شکل گیری احساسات مادرش موثر بودند، خصوصا روسو و استرن را، خواند و از این دو نویسنده آموخت که به معاینه ی جریان بی وقفه و آنی تجربه هایش بنشیند. تالستوی نوشتن خاطرات روزانه را از ۱۸۴۶، که هجده ساله بود، آغاز کرد و آن را تا پایان عمر، ۱۹۱۰، ادامه داد. تنها وقفه ی مهم در این کار فاصله ی سال های ۱۸۶۵ تا ۱۸۷۸ است ــ سال هایی که فضای روستایی آرمانی اش را در یاسنایا پالیانا پدید آورده و دست اندرکار نوشتن جنگ و صلح و آنا کارنینا شده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب لئوتالستوی

بی نظیر عالی هرکی اینو نخره بیش از حد ضرر کرده
در 2 سال پیش توسط e.a...nag