یکی از کارگرهای افغان کارواش جلو آمد. به نظرم رسید سرکارگر باشد؛ مردی با سبیلهای تُنُک و باریک که روی گونهاش جای زخم داشت. گفت:
«بارونه.»
گفتم: «آره، میدونم. روشویی– توشویی.»
تا کمر توی ماشین رفت. شنیدم زمزمه کرد: «آشفتهس!» و ریزترین پسر افغان را که بین دو سه تای دیگر دور بخاری بزرگ جمع شده بودند و لُنگهای خیسشان را خشک میکردند، صدا زد. پسرک تو خودش بود. بهش سقلمه زدند. بهطرفمان دوید.
بعد از رفتن بهار، اولین باری بود که کارواش میآمدم. همهی سوراخسنبههای ماشین پر بود از رسیدهای رنگپریدهی پمپبنزین و پوست پرتقال خشکشده. کف ماشین، پوشیده از دستمالکاغذیهای مچاله و پاکتهای خالی آبمیوه بود. بطریهای نیمخوردهی آبمعدنی هم بودند؛ همیشه هستند.