من فرزند ششم خانواده بودم.
شکوهِ کوهِ سبلان بود و پژواک فریاد یک زن.
زن درد میکشید. کوه هم درد میکشید. سبلان، فریاد و افغانِ بسیار شنیده بود و هر آوایی، در پژواک صخرههایش ترجمه میشد.
اما آن فریاد، فریاد زایش بود و تولد، و چه شروع مبارکی بود برای من، که اولین پنجرهی حنجرهام، رو به وسعت بیواژهی سبلان گشوده شد.
مادرم درد میکشید تا دنیا را به من هدیه دهد و داد… من به دنیا آمدم.
اولین گریهام، در پیشگاه سربلندی سبلان بود. پیام آن اولین گریه چه میتوانست باشد جز اینکه باید صخرهنورد قامت زندگی شوم؟!
-بخشی از کتاب-