هواپیما در حرکت بود. تارا به همراه خواهر کوچکتر و مادرش روی صندلیهای هواپیما نشستند. هرکدام کاری میکردند تارا به بیرون از پنجره نگاه میکرد این عادت همیشگی او بود. خواهرش موبایل در دست داشت و یک بازی را ادامه میداد و مادرشان چیزهایی را بر روی دفترش مینوشت تارا احساس خستگی کرد و دوست داشت که کمی موسیقی گوش بدهد.
هندزفری را در گوشش گذاشت و چشمانش را بست. لحظاتی بعد چیزی به شانهاش برخورد کرد. چشمانش را باز کرد و خواهرش را دید که خودش را روی صندلی ولو کرده و سرش بر روی شانهی او گذاشته و از خنده ریسه میرفت. تارا هندزفری را درآورد و با سردی رو به خواهرش گفت: بسه دیگه چقدر بازی میکنی؟