فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم

کتاب دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم

نسخه الکترونیک کتاب دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم

سلینجر تنها نویسندة‌ پس‌ از جنگ‌ در امریکاست‌ که‌ آثارش‌ مورد استقبال‌ همگان‌ قرار گرفته‌. آدم‌های‌ آثار سلینجر بیش‌تر درونگرایانی‌ هستند که‌ خواننده‌ به‌ آسانی‌ می‌تواند تصویر خود و معاصران‌ خود را در آینة‌ آن‌ها ببیند. نه‌ داستانِ سلینجر که‌ حکایت‌ تنهایی‌ در آزادی‌ است‌، یکی‌ از ده‌ کتاب‌ کلاسیک‌ مدرن‌ جهان‌ شمرده‌ شده‌ است‌.

ادامه...

بخشی از کتاب دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه مترجم بر چاپ دوم

جِی دی سَلینجِر، به رغم محدودیتش در مضمون و نیز در شگردِ داستان نویسی، جالب ترین داستان نویس معاصر امریکاست. رازِ گیراییِ هنرِ او هنوز کشف نشده است. از دهه بیست قرن بیستم، یعنی دوران اِرنست هِمینگوِی و اسکات فیتزجرالد، هیچ نویسنده ای چون سَلینجِر علاقه همگان را در امریکا جلب نکرده و چون او بر قله های شهرت دست نیافته است. چندی پیش مجله معتبر تایم عکس او را روی جلد چاپ کرد و به معرفی او پرداخت. با این همه، سَلینجِر از حضور و مطرح شدن در جامعه امریکا سر باز زده است. گویی از شهرت بیزار است. اگر در خیابان بیگانه ای او را صدا بزند برمی گردد و می گریزد. اصرار ورزیده است عکس او را، که در چاپ اول و دوم تنها رمانش چاپ شده بود، در چاپ های بعد حذف کنند. از هنگامی نیز که ساموئل گُلدوین بر اساس یکی از داستان های کوتاه او به نام «عمو ویگیلی در کانه تی کت» فیلمی اشک انگیز با شرکت سوزان هیوارد ساخت برای همیشه از هالیوود زده شد و تاکنون حاضر نشده است هیچ یک از آثارش را به تهیه کنندگان فیلم بفروشد. حتی در پاسخ اِلیا کازان، کارگردان نام آور، که می خواست بر اساس رمان مشهور او نمایشی روی صحنه بیاورد، گفت: «هولدِن [ قهرمان رمان ] خوشش نمی آید.»
سَلینجِر زندگی گوشه گیرانه ای دارد. می گوید بدین انزوا نیاز دارد تا خلاقیتش دست نخورده بماند و کسی نباید در «طول سال های کار» آرامش او را برهم بزند. و می افزاید: «چاپ کتاب دردسر به دنبال دارد و نویسنده را از زندگی معمولی بازمی دارد. از این که کسی توی آسانسور سَرِ صحبت را با من باز کند یا در خیابان سر راهم را بگیرد، یا بخواهد ببیند چه دارم و چه ندارم بیزارم. دلم می خواهد تنها باشم، کاملاً تنها. دلیلی ندارد که زندگی ام از خودم نباشد.» هنگامی که با جیپ خود به شهر می رود جز چند کلمه ای ضروری، آن هم برای خرید غذا یا روزنامه، بر زبان نمی آورد. در ساعت های فراغت به تماشای فیلم می پردازد. می گویند گنجینه ای غنی از فیلم های کلاسیک امریکا را در اختیار دارد.
او از سال ۱۹۵۳ در خانه نود و نه جریبیِ ییلاق مانندِ خود، که بر تپه ای قرار دارد و مُشرفِ بر پنج ایالت امریکاست، زندگی می کند. هر سال خیل عظیم مشتاقان او، یا بهتر گفته شود زایران ادبی، از این تپه بالا می روند تا به دیدار «استاد» نایل شوند؛ اما در آن جا با حصار بلند خانه اش روبه رو می شوند که دروازه اش به روی کم تر کسی گشوده شده است. در این جا، در شمال نیو اینگلند، در پناه صندوق پستی و تلفنش که شماره آن در دفتر تلفن ثبت نشده و نیز دوستان رازنگهدارش که از به هم خوردن سکوت مشهورش جلوگیری می کنند، خلوت آرامی دارد. چندی پیش که او و خانواده اش در خانه نبوده اند، دو تن از همسایگان که کاسه صبرشان لبریز شده بود نردبانی را بر آن حصار بلند تکیه دادند، از آن بالا رفتند و وارد خانه شدند. در پشت حصار و در پسِ یک ردیف درخت غان، یک خانه ساده اخرایی رنگِ یک طبقه، به سبک نیو اینگلند، یک باغچه کوچک، و صد متری دورتر، آن سویِ یک جویِ آب، اتاقکی سلول مانند و سیمانی دیدند که پنجره اش رو به آسمان باز می شد. در این سلول یک بخاری، یک میز دراز با یک ماشین تحریر، تعدادی کتاب و یک قفسه بایگانی، جابه جا، دیده می شد.
در پشت این میز مردی پریده رنگ می نشیند. گاهی به سرعت می نویسد و وقت های دیگر، تا ساعت ها، کنده های چوب را به آرامی توی بخاری می اندازد و فهرستی طولانی از واژه ها ردیف می کند تا واژه دلخواه را بیابد. این مرد جِروم دیوید سَلینجِر است، نویسنده ای که کمابیش همه آدم های داستان هایش حقیقی تر و معقول تر از خودِ اویند.
یکی از این آدم های «حقیقی تر» کودک است. در تفکر جدید، انتقال کودک از پیرامون هنر به مرکز هنر و، درواقع، به مرکز حیات یکی از دگرگونی های اساسی بوده است. نویسندگان امروز با به کار گرفتن کودک در داستان از چشم او، که درواقع الگوی چشم نویسنده است، به جهان ما، به شادی های اندک و نومیدی های بزرگ ما چشم می دوزند. کودک گاه از سوراخ کلید می نگرد، گاه در پشت دیوار گوش می خواباند و گاه، رودررو، از جهان بی گناهی خویش تماشاگر جهان ما می گردد که از بی گناهی عاری است. او سنگ محک و داور جهان ماست، راهبری است که ما را به بی گناهی از دست رفته رهنمون می شود. کودک در گذشته چنین جایی والا نداشته و حتی در یونان کهن چیزی جز ابزار عشق نبوده است. امروز این کودک با بینش انحطاط ناپذیر خود، در داستان ها، به سرزنش ما و جهان ما می پردازد. مواجهه فساد آدم ها و ادراک کودک موضوعی تازه در داستان ـ نویسی امروز است. این کودک در بیش تر داستان های سَلینجِر حضور دارد.
سَلینجِر برخورد میان رویای بی گناهی و واقعیتِ جُرم را به نمایش درمی آورد و به مواجهه کودکی و بزرگسالی دست می زند. تقابلِ کودکی و بزرگسالی اشاره ای نُمادگونه به ناشایستگی هایی است که نویسنده احساس می کند اما درمانی برای آن ها نمی شناسد. اندوه او، در پایان، حاصل آگاهی از گریزناپذیریِ پیمودنِ راهِ درازِ سقوط است. این اندوه از آن جا که از آگاهی مایه گرفته کاربردی هم طنزآمیز و هم هنرمندانه دارد. عقب نشینی نویسنده به دوران کودکی صرفاً گریز نیست بلکه تایید ارزش هایی است که، خوب یا بد، همچنان پاس می دارد.
در جهان ادب فرانسه و حتی ایتالیا، کودک در سایه آشنایی با مسائل جنسی است که پا از دوران کودکی بیرون می گذارد اما در امریکا بیش تر در سایه کشتن است و نیز در سایه مرگ است و نه عشق که به جهان سقوط راه می یابد.
در داستان های سَلینجِر دو جهان خواستنی و مبتذل و به کلام سَلینجِر «قشنگ» و «عوضی» دو جهانی هستند که در تقابل قرار می گیرند. ساکنان جهان «عوضی» بار نکبت بر دوش دارند و ساکنان جهان «قشنگ» یعنی بیگانه ها با «بار امانت، یا عشق» قربانیان جامعه اند. پاسخ این بیگانه ها یا قربانیان به جهان کسالت بار یا خشمگینِ پیرامونِ آن ها صرفاً عقب نشینی است. این عقب نشینی بیش تر حالت حرکتی غریب به خود می گیرد که «حساسیت» نام گرفته است. جهان «قشنگ» دایره اش محدود است و آدم هایش انگشت شمارند اما جهان «عوضی» وسعتش به پهنه کره زمین می رسد. سَلینجِر شاید از وحشت زندگی در این جهان «عوضی» است که در پسِ دیوارهای بلند خانه اش پنهان شده است.
این دیوارهای بلند یا، درواقع، حصارِ امن سرانجام فرو ریخت. در ۱۹۸۲ منتقدی مشهور، به نام یان هامیلتُن، با همکاری ناشری معتبر، به نام رَندِم هاوس دست به نوشتن زندگینامه سَلینجِر زد. هامیلتن برای نوشتن این زندگینامه صدهزار دلار پیش پرداخت گرفت که نیمی از آن صرف پژوهش شد. هامیلتن نخست پنهانی با خانم دورتی اولدینگ، کارگزار سَلینجِر، مصاحبه ای انجام داد اما نتوانست در زره سَلینجِر کوچک ترین رخنه ای ایجاد کند. او سپس به کتاب راهنمایی برخورد که جای تک تک نامه های سَلینجِر را مشخص کرده بود. مطالعه نامه های سَلینجِر درواقع گفت وگو با نویسنده بود. هامیلتن تصویر هنرمند در جوانی را یافته بود. او قسمت های بسیاری از نامه ها را در کتاب خود گنجاند. در ماهِ مهِ ۱۹۸۶ کتاب آماده چاپ شد. ناشر شصت جلد از نمونه سفیدِ جلدشده کتاب را در اختیار منتقدان قرار داد. کتاب قرار بود در ماه اوت، یعنی سه ماه بعد، انتشار یابد. دورتی اولدینگ نسخه ای از نمونه سفید را به چنگ آورد و به نشانی سَلینجِر پست کرد. جنجال از همین جا آغاز شد.
سَلینجِر از نویسنده و ناشر کتاب به اتهام تخلف از مقررات اداره کاپی رایت امریکا شکایت کرد. در دادخواست آمده بود که هامیلتن به نامه هایی که او به دوستان و ناشران خود نوشته و آن ها نامه ها را در اختیار کتابخانه ها گذاشته اند دستبرد زده است (بر طبق قانون کاپی رایت امریکا، گیرنده نامه مالک نامه است اما نویسنده نامه مالک اثر شناخته می شود). سَلینجِر نوشته بود: «باور نمی کنم که نویسنده ای چون یان هامیلتن، که وکیلی باهوش در کنار خود دارد، دل و روده آنچه را من سال ها پیش نوشته ام بیرون بکشد و کتابی بنویسد که بدون آن ها زندگینامه ای کسالت بار و بی روح از کار درمی آمد.» و مدعی شده بود که نقلِ مطالب و نقلِ به معنیِ نامه های او چهل و یک درصدِ صفحه های زندگینامه او را در بر می گیرد و سرانجام خواستار منع انتشار کتاب شد. (در امریکا تا این زمان نقلِ مطالب تا حد «استفاده منصفانه» مجاز بود و نقلِ به معنی به طور کلّی منع قانونی نداشت.) با طرح این دعوا، سَلینجِر هر هفتاد و نه نامه خود را در اداره کاپی رایت گواهی کرد و ناگزیر شد آن ها را به ثبت نیز برساند.
سَلینجِر طبق قرار تعیین شده در ساعت دو بعدازظهر در دادگاه حضور یافت. جلسه دادگاه شش ساعت به درازا کشید. او نه تنها به پرسش هایی پاسخ داد که عمری از آن ها گریزان بود بلکه در دل یک روز شلوغ در جایی چون مَنهَتَن به ضبط گفته های خود نیز ناگزیر تن در داد.
در جریان دادرسی، رابرت کالاگی، قاضی دادگاه، در ابتدا از او پرسید:
ــ آقای سَلینجِر، آخرین باری که یک اثر داستانی برای چاپ نوشتید چه وقت بود؟
ــ دقیقاً نمی دانم.
ــ در طول بیست سال گذشته اثری داستانی برای چاپ نوشته اید؟
ــ منظورتان این است که چاپ شده باشد؟
ــ که چاپ شده باشد.
ــ خیر.
ــ در طول بیست سال گذشته داستانی نوشته اید که چاپ نشده باشد؟
ــ بله.
ــ می توانید برای من شرح دهید که چه آثار داستانی نوشته اید که چاپ نشده اند؟
ــ کار خیلی دشواری است.
ــ آیا اثر داستانیِ مفصلی در طول بیست سال گذشته نوشته اید که چاپ نشده باشد؟
ــ می توانید سوالتان را جور دیگری مطرح کنید؟ منظورتان از اثر داستانی مفصل چیست؟ منظورتان این است که آماده چاپ باشد؟
ـ منظورم این است که داستان کوتاه یا قطعه ادبی یا مقاله نباشد.
ـ پاسخ به این پرسش دشوار است. من این طور چیز نمی نویسم، من فقط داستان را شروع می کنم تا ببینم به کجا می رسد.
ــ شاید راه ساده تر این باشد که بپرسم، بفرمایید ببینم تلاش های ادبی شما در زمینه داستان در طول بیست سال گذشته چه چیزهایی بوده؟
ــ بفرمایید ببینم یا اجازه بدهید بپرسم؟. . . فقط یک اثر داستانی. همین و بس. تنها توضیحی که می توانم بدهم همین است. . . به دست دادن تعریف کاری کمابیش ناممکن است. من با آدم های داستان کار می کنم و وقتی پا گرفتند از همان جا کار را شروع می کنم. . . .
در این جا سَلینجِر که از این پرسش ها به تنگ آمده بود رویش را به وکیلش، مارسیا پُل، کرد و پرسید: «من واقعاً باید به این پرسش ها پاسخ بدهم؟»
در نوامبر ۱۹۸۶ دادگاه بخش امریکا دادخواست سَلینجِر را برای صدورِ قرارِ منعِ انتشارِ کتاب رد کرد و به این نتیجه رسید که از نامه ها «استفاده منصفانه» شده است. اما دادگاه دوم، یعنی دادگاهِ استیناف، حکم دادگاه بخش را باطل اعلام داشت. به گفته قضات این دادگاه، هامیلتن، با استفاده از لغات مترادف، مرز میان برداشتی از واقعیت و به کارگیریِ لحنِ خاصِ نویسنده را بر هم زده است و به این نتیجه رسیدند که هامیلتن پا را از حد نقلِ به معنی فراتر نهاده است. و سرانجام در ماه مه ۱۹۸۷ دیوان عالی امریکا حکم دادگاه استیناف را اِبرام کرد و انتشار کتاب سَلینجِر: یک عمر نوشتن لغو گردید.
یک سال بعد، در فوریه ۱۹۸۸ شرکت رَنْدِم هاوس اعلام داشت که کتاب تازه ای از یان هامیلتن با عنوان در جستجوی جی. دی. سَلینجِر در دست انتشار دارد. این کتاب سه ماه بعد در سراسر ایالات متحد امریکا انتشار یافت. بدین ترتیب، سَلینجِر برای دفاع از خلوت خود دست به تلاش زد اما سرانجام دریافت که او را از خانه اش بیرون کشیده اند و خلوتش را بر هم زده اند.
با این همه سَلینجِر که بر داستان نویسی جهان تاثیر گذارده بود، زندگینامه نویسی را نیز تغییر داد.
سَلینجِر سی و یک داستان کوتاه نوشته که همه در فصلنامه ها و مجله های گوناگون چاپ شده است. اما از این میان نه داستان را برگزیده و در یک کتاب با عنوان نه داستان منتشر کرده است. چند سال پیش که فردی بدون اجازه نویسنده همه داستان های او را جمع آوری کرد و در دو جلد انتشار داد با اعتراض نویسنده روبه رو شد و اداره کاپی رایت امریکا دستور جمع آوری این دو جلد را صادر کرد. اکنون تنها تعدادی معدود از مشتاقان داستان این مجموعه را در اختیار دارند. سَلینجِر بجز نه داستان، یک رمان بلند و سه رمان کوتاه نوشته است. او هنوز هم از راه چاپ همین آثار اندک زندگی می کند. رمان بلند او که در زبان فارسی با عنوان ناطور دشت انتشار یافته سالانه ۴۰۰ هزار نسخه از آن در امریکا به فروش می رسد. نه داستان اکنون به چاپ سی و پنجم رسیده و رمان دیگر او به نام فرانی و زویی، که دو داستان به هم پیوسته به نام های «فرانی» و «زویی» است (فرانی هدیه نویسنده است در جشن عروسی به همسرش)، سالانه ۲۵۰ هزار نسخه تیراژ دارد. انتشار این کتاب هیاهویی بسیار به پا کرد. از این کتاب تنها در دو هفته نخستِ انتشار صد و بیست و پنج هزار جلد به فروش رفت. مجله معروف لایف انتشار فرانی و زویی را حادثه ای در ادبیات خواند.
سَلینجِر تنها نویسنده پس از جنگ امریکاست که آثارش مورد توجه جوانان قرار گرفته است. این استقبال نوعی عقب نشینی ادبی از نویسندگان بزرگی چون هِرمان مِلویل، هِنری جِیمز و ویلیام فاکنر است؛ زیرا آدم های آثار سَلینجِر بیش تر درونگرایانی هستند که خواننده با خلق و خوی آن ها آشناست، خود را با آن ها یکی می داند و به آسانی می تواند با آن ها رابطه برقرار کند.
سَلینجِر اکنون یکی از نویسندگان پرقدرتی است که همچنان به کار نوشتن مشغول است. به گمان یکی از منتقدان، تلاش های او پرمعنی تر از موفقیت های بسیاری از داستان نویسان دیگر است.
اصفهان، مردآویج
تابستان ۱۳۶۴/ زمستان ۱۳۷۰

نظرات کاربران درباره کتاب دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم

داستان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» یکی از بهترین داستان‌های این مجموعه است. حتی به خاطر همین یک داستانش هم ارزش خریدن و خواندن دارد
در 3 سال پیش توسط chi...ati
یکی از بهترین مجموعه داستانهای کوتاهی که تا به حا خوندم -داریوش مهرجویی با اقتباس از داستان اول این مجموعه یعنی :یک روز خوش برای موز ماهی بخشی از فیلم پری رو ساخت و جذابیت شخصیت اصلی این رمان خود نویسنده را رها نکرد تا جایی که خود او بعد ها رمانی در باره ی این شخصیت نوشت :سیمور پیشگفتار-نجاران تیر های سقف را بالاتر بگذارید
در 12 سال پیش توسط Moh...afi
کتاب با ی مقدمه از زندگی نویسنده شروع میشه و من کلی ذوق زده شدم که کتاب رو بخونم ولی داستان اول رو که خوندم کاملا دلسرد شدم؛ بعد داستان دوم، سوم ، چهارم....تا بالاخره به داستان آخر رسیدم و لذت بردم...خلاصه اینکه کتاب اونی نبود که فکر میکردم یعنی از خوندنش لذت نبردم تا به آخرین داستان کتاب رسیدم؛ اونقدر داستان تدی زیبا بود که ستاره هایی که میدم فقط بخاطر تدیه:)))
در 4 سال پیش توسط Zah...a
دانشگاه خیلی مزاحم کتاب خوندنه، ولی بالاخره تموم شد :دخود داستان نقاش خیابان چهل و هشتم و همینطور موزماهی برام جالب بودن، بقیه خیلی نه...کتابی که من خوندم برای انتشارات جامی به اسم دهانم قشنگ و چشمانم سبز بود و هفت داستان از نُه داستان رو داشت، میگن نُه داستان نیلا بهتره خواستین بخونین اونو بخونین!
در 4 سال پیش توسط Par...ham
خیلی هم جالب نیست
در 2 ماه پیش توسط m.p...997
خواندنش توصیه میشه به اهل کتاب...
در 3 ماه پیش توسط محمدامین فاضلی
یکی از داستان ها به نام موز ماهی مربوط به دو رمان سالینجر در مورد خانواده ی گلس هست. در مجموع این نه داستان شاهکار محسوب میشن.
در 3 ماه پیش توسط معصومه سادات حسینی
به اون خوبی که فکرمیکردم نبود اما داستان "تقدیم به ازمه" اونقدر عالی بود که به خاطراون امتیاز سه دادم.داستان دلتنگی های نقاش هم خوب و جالب بود.باوجودی که داستان کوتاههایی که غافلگیری دارند رو دوست دارم،اما داستانای این مجموعه هم عجیب به دلم می نشست.یک طنز خاص سلینجری داشت که دوست داشتنی بود،حتی برای منی که خیلی دوست ندارم سلینجر رو.طرح جلد،اسم کتاب و اسم داستانا هم عالی بودند.واقعا بیست می دهم بهشون.خلاقیتی که توی اسم گذاری داستانها به کار رفته خارق العاده است و ازاین اسم ها برای عنوان خاطراتم استفاده میکنم،مخصوصا"یک روز خوش برای موزماهی":) با وجودی که داستانش را خیلی دوست نداشتم.
در 4 سال پیش توسط Sus...n
به نظرم شاهکار بود.ولی وقتی بقیه نظرات رو که میبینم (اغلب با انتظار بالایی کتابو شروع کرده و بعد کمی تو ذوقشون خورده) نتیجه میگیرم که خیلی ار کتابهای سلینجر، اگه فضای ذهنی مشابهی با حال و هوای کتاب داشته باشی، به دلت میشینه، وگرنه خیلی "خوش خوان" شاید نباشن
در 7 ماه پیش توسط سیدمحمد حسینی نسب
اصلا ازش لذت نبردم. کل کتاب خیلی حس غمگین و ناامیدی داره
در 8 ماه پیش توسط سهیل کسایی