(عایدی فروش به عمو سبحان و ناشر کتاب خواهد رسید)
گفت كه: يك قصه بيش نيست غم عشق وين عجب/ از هر زبان كه ميشنوم نامكرر است. سبحان عبداللهي در يك روستاي بیست و پنج خانواري، يك شب خوابش نبرد، ياد عاشقيهايش افتاد، بلند شد و نيمه شب با حداقل سواد آنها را نوشت، خون دل خورد و خودش پول داد تا هفت بار تجديد چاپ شد و حالا بیش از بیست هزار نفر حكايت عاشقي او را از برند.
«اولبار در روستای خودمان دلداده دختری شدم. اما روزگار او را به من نرساند و پدرش او را به مردی داد که سه زن دیگر هم داشت. حکایتی است این عاشق شدن. کاش قانونی داشت و میشد برایش قاعدهای نوشت. نمیدانم چه شد اما تصمیم گرفتم ماجرایش را بنویسم؛ نوشتمش و چند داستان دیگر هم در همان حال و هوا به آن اضافه کردم و شد یک کتاب و نامش را هم گذاشتم بالاتر از مجنون»
جملههای بالا، معرفی این نویسنده دوست داشتنی از کتابش است.