در صورتی که از فیدیبو کد هدیه دریافت کرده‌اید، اینجا را کلیک کنید.
۲,۵۰۰ تومان
2.25 $

درباره کتاب

برای اولین بار متوجه شدم که خارج از تخیلاتم، دیگر دست ها، پاها، گردن، سر و در کل هیچ جزیی از بدنم را احساس نمی کنم. من دیگر بی وزن هم نبودم، من عملاً هیچ وزنی نداشتم. انگار که اصلاً وجود نداشتم. من نمی توانستم خودم را لمس کنم. زمانی که می خواستم این کار را انجام دهم، در کمال تعجب، حسی مبهم، همچون درکی عمیق از تاریکی، به من دست می داد، درکی آنچنان عمیق، که تا آن لحظه، هرگز در طول آن بی نهایت زمان، احساسش نکرده بودم. این تمام حس من از خودم بود. چیزی شبیه به اینکه تاریکی، خود من هستم. می خواستم کرانه های خودم را، مرزهای وجودیم را در برابر آن تاریکی، مشخص کنم. اما درکمال تعجب، می دیدم که هیچ تصوری از مرزهایم نمی توانم داشته باشم. انگار عین تاریکی، بیکران شده بودم. اصولاً دیگر حتی بیکرانگی هم برایم مبهم می نمود.
((بیکران به چه معناست؟! حدود و مرزهای من، چه معنایی دارند؟!))
در واقع دیگر حد و مرز و بیکرانگی، هردو داشتند بی معنی می شدند. من کم کم، نمی توانستم هیچ کدامشان را درک کنم. تنها با بازگشت به تخیلاتم در گذشته، می توانستم بفهمم که اینها به چه معنا هستند. خارج از تخیلاتم، بی معنی مطلق بودند. آن هنگام که وارد گذشته و خاطراتم نمی شدم، این مفاهیم را حتی فراموش می کردم. در جهان واقعی تاریک من، تضادها از میان رفته بود. مرزی میان خیال و واقع، سیاه و سفید و بیکرانگی و حد و مرز، باقی نمانده بود. آنجا تنها یک سکوت محض بود... حتی آن هم نبود...چون در آنجا دیگر صدایی وجود نداشت و در آن سکوت محض ابدی، مفهوم صدا را فراموش می کردی و آنگاه که صدا را فراموش می کردی، دیگر سکوت نیز بی معنی می شد. من کم کم مفهوم سکوت تاریکی را هم فراموش کرده بودم. در آنجا همه ی تضادها بی معنی شده بودند...
انگار هیچ چیز وجود نداشت...

نظرات کاربران