در صورتی که از فیدیبو کد هدیه دریافت کرده‌اید، اینجا را کلیک کنید.

۱۰,۰۰۰ تومان
6.00 $

درباره کتاب

فرزندِ آخر بودن امتیاز چندانی برای سودابه محسوب نمی­شد... داشتن پدر و مادری پیر و ناتوان، با هزار و یک جور بیماری، مسئولیتش را سنگین کرده بود...
حسِ خوبِ جوانی و شادابی در مُحاصره­ی اضطراب­ها و نگرانی­های مربوط به پدر و مادر، رنگ باخته و معنایشان را برای سودابه از دست داده بودند... حس فرسودگی گاه تمام وجودش را پُر می­کرد... مثل پرستاری بود که بیشتر از توان و وظیفه­اش هوای بیماران را دارد!!
از وقتی خودش را شناخته بود پدر و مادر فرسوده بودند...! انگار از همان ابتدا پیر و ناتوان به دنیا آمده بودند... سودابه هیچ تصویری از جوانی آن­ها در ذهن نداشت... عکس­های سیاه و سفیدِ آلبومِ قدیمی هم کمکی نمی­کردند... آن چهره­های شاداب و خوشحال برای سودابه بیگانه بودند!! چهره­های جوانی که سودابه هیچوقت ندیده بودشان! و یا حداقل اینکه به خاطرش نمانده بود!!
صدای فرشته او را به میهمانی بازگرداند...
فرشته: قهوه­ای بهت میاد...
سودابه نگاهی به لباسش انداخت و گفت: راستش اصلاً به چیزی که قرار بود بپوشم فکر نکردم!!
فرشته با موذیگری گفت: اشتباه کردی دیگه!! اگه می­دونستی یه آدم خوش­تیپ بهت گیر می­ده باز هم به لباست فکر نمی­کردی؟!
سوابه با لاقیدی شانه بالا انداخت و گفت: ای بابا... این آدمی که می­گی میونِ این همه دلبر چرا باید به من گیر بده؟!
فرشته: چراش و نمی­دونم... ولی فعلاً که داده!!
تهِ دلِ سودابه مالش رفت... منظور فرشته را فهمید... لبخندی زد و خون به صورتش دوید!!
ناهید رو به فرشته گفت: فرشته پاشو بریم پیش افسانه اینا...
فرشته: تو برو... منم الآن میام...
ناهید که دور شد سودابه گفت: چی شده امشب ناهید رهات نمی­کنه؟
فرشته همان­طور که از جا برمی­خاست گفت: نمی­دونم به خدا... حوصله­اشو ندارم... فریده اومد صدام کنید...
سودابه: باشه...
فرشته دور شد... صدای موزیک همه­جا را پُر کرد... و بلندتر از قبل سالن را به لرزه انداخت... میهمانی گرم و پر سر و صدا پی می­رفت... اما سودابه نمی­توانست همه­ی حواسش را جمعِ میهمانی کند، هرازگاهی نگاهی به ساعتش می­انداخت و ته دلش خالی می­شد! برای چندمین بار ساعت را نگاه می­کرد که صدایی کنارش گفت: «نگران چیزی هستین؟»

نظرات کاربران

متاسفانه من اصلا از این کتاب خوشم نیومد و خوندنش را توصیه نمی کنم. شخصیت ها شبیه کتاب همخونه بود. داستان بیشتر جاها حرص منو در میاورد و واقعا از وقتی که برای خوندنش گذاشتم پشیمونم
در 1 هفته پیش توسط ریحانه م
قلم خانم ریاحی عالی هستش من بعد از خوندن همخونه مشتاق شدم کتاب های دیگر ایشون رو بخونم اما اصلا از هیچ کدوم از شخصیت های این کتاب خوشم نیومد به هیچ کدوم نمیتونم حق بدم. البته بگم که این کتاب رو هم در سه روز تمام کردم کشش داستان خیلی زیاده.
در 3 هفته پیش توسط nic...a62
کتاب خوبی بود . گیرا و جذاب روایت یه عشق پاک و تغییر باور آدم ها
در 4 هفته پیش توسط پژمان
کتاب خوبیه خوندنش خالی از لطف نیست من این کتابو اتفاقی جایی دیدم و خوندمش یادمه حسابی جذبش شده بودم روایتگر یه عشق پاک
در 2 ماه پیش توسط akb...z13
این کتاب احساسات زیبا و پخته ای داشت..گرچه بعضی شخصیت ها مثل هم خونه بود اما بیان عشق در این رمان خیلی زیبا بود و احساسات رو درگیر میکرد.اما ضعف هایی داشت..مثلا دو برادر سودابه چی شدن؟ سرگذشت یونس چی شد؟ ...... ولی کلا خانوم ریاحی قلم گیرایی داره.من بیشتر از همه رمان کسی می اید رو دوست داشتم.
در 2 ماه پیش توسط Sh6