در صورتی که از فیدیبو کد هدیه دریافت کرده‌اید، اینجا را کلیک کنید.

۱۱,۰۰۰ تومان
6.50 $

درباره کتاب

وسط ظهر بود.
آفتاب صاف بالای سرمان می‌تابید. صدای نفس نفس زدنم کم کم داشت بند می‌آمد. اما هنوز سرتا پا ترس بودم.
در پیچه‌های سیگار، نیم رخ خونسردش را نگاه کردم؛ انگار که نه انگار! فقط کمی سرانگشتان کشیده‌اش می‌لرزید.
صداها تقریبا خوابیده بود. فقط گاهی از پشت در، صدای دویدن چندنفر، فریاد خفیف یا جیغ کسی را می‌شنیدم. سرم را به در تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم. تازه نگاهم افتاد به پیرمردی که با پاهای آویزان در ایوان خانه‌اش نشسته و مات و مبهوت به من و او زل زده بود. داشت طنابی را دور آرنج و کف دستش می‌تاباند که من و او مثل اجل معلق در خانه‌اش افتاده بودیم. طناب را آهسته یک دور دیگر پیچاند و دور دیگر. بعد، انگار به بودن ما عادت کرد و به روی‌مان لبخند زد، یا پوزخند زد؟ نمی‌دانم؛ چون حالم هنوز سرجایش نیامده بود.
- حالت بهتر شد؟
برگشتم نگاهش کردم. سر تکان دادم که یعنی خوبم؛ اما اصلاً نبودم. لبخند دوپهلویی زد.
- حالا که بهتری، بلندشو بریم. بیرون انگار اوضاع مساعده.
هاج و واج نگاهش کردم. دوباره لبخندش تکرار شد. با همان دست که نخ سیگار در دستش بود روی دو پایم زد.
- هاچین و واچین یکی شو ورچین.
کمی از خاکستر سیگارش روی شلوارم ریخت که خودش با پشت دست تکاند و برخاست. رو به رویم ایستاد.
هنوز آن نیشخند دوپهلویش، وقتی سریع پریدیم در خانه، روی صورتش بود. همین که پشت در نشستم و پاهایم را کف زمین دراز به دراز پهن کردم، آرام کنارم نشست، بعد با نیم لبخندی، آرام با نوک انگشت روی پایم ضربه زد.
- اتل متل توتوله...
نمی دانم اینها را می‌گفت تا آرامم کند، یا می‌خواست مسخره‌ام کند که آنقدر ترسوام!
دستش را به سمتم دراز کرد که بلند شوم. کوله پشتی‌ام را برداشتم و به او اعتنا نکردم. موقع تکاندن پشت مانتویم، چشمم به صاحبخانه افتاد.

نظرات کاربران