در صورتی که از فیدیبو کد هدیه دریافت کرده‌اید، اینجا را کلیک کنید.
۸,۰۰۰ تومان
5.00 $

درباره کتاب

بادی که از جنوب می‌وزید، به پشت میلین فشار می‌آورد و او را به جلو هُل می‌داد. نه اینکه او نیازی به هُل دادن داشته باشد. آتشی که این اواخر شعله‌ور شده بود، شعله‌های خشم را در وجودش روشن کرده بود. او را می‌سوزاند و وادارش می‌کرد که به جلو حرکت کند. گاهی اوقات، دیگران از بی‌انتهایی راه و سختی جاده‌ی منتهی به ژونگ و حالا به یورای شمالی شکایت می‌کردند. اما از نظر میلین، آنها به اندازه‌ی کافی سرعت نداشتند.
آفتاب روی جاده کنار رودخانه‌ی می‌تابید. میلین چشمانش را به‌هم فشرد. مانند همیشه، تصوراتی مشابه پشت پلک هایش منتظر بودند تا او چشمانش را ببندد.
آن تمساح بزرگ، با آرواره‌های باز، چشمانی نافذ و سیاه و پدرش که مرده بود. میلین بلافاصله چشمانش را گشود و ضربه‌ای به اسبش زد تا سریع‌تر حرکت کند.
باد، تغییر مسیر داد. نسیمی از شمال غرب، به صورتش خورد. میلین بازوانش را که بر اثر ضربه‌های نوک آن غاز می‌سوخت، مالش داد.
رولن اسبش را کنار اسب میلین رساند و گفت: «هوا داره سردتر می‌شه. سرمای شدید، دماغ آدم رو سرخ می‌کنه و باعث بی‌حس شدن انگشت‌ها می‌شه.»
میلین گفت: «آره»

نظرات کاربران