۶,۰۰۰ تومان
4.00 $

درباره کتاب

همه مادرها با نشاط با فرزندانشان خداحافظی کرده و آنها را تحویل مهد کودک می‌دادند، امّا همین که شروع به حرکت به طرف در می‌کردم، آلیسون دچار حمله عصبی می‌شد. او به دنبالم می‌دوید، از بازوهایم آویزان می‌شد و به تلخی می‌گریست. دیگر مستأصل شده بودم. سه هفته از شروع ترم می‌گذشت و هنوز نشانه‌ای از بهبود در او مشاهده نمی‌شد.
یک روز صبح تصمیم گرفتم روش «مشکل‌گشایی» را امتحان کنم. بعد از صبحانه او را روی زانوانم نشاندم و گفتم: «آلیسون، تو واقعاً دوست داری که من تو مهد کودک پیشت بمونم، و (توجه کنید گفتم: "و" نه "امّا") امروز لازمه که دنبال یه سری کارهای خرده‌ریز عقب‌افتاده برم. خُب، می‌خواستم بدونم چی کار می‌تونیم بکنیم؟»

نظرات کاربران